{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگهان آیینه حیران شد،گمان کردم تویی

ناگهان آیینه حیران شد،گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد،گمان کردم تویی 

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد،گمان کردم تویی 

ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد،گمان کردم تویی 


سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد،گمان کردم تویی 

باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد،گمان کردم تویی
 
چون گلی در باغ،پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد،گمان کردم تویی

کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد،گمان کردم تویی

"فاضل نظری"
دیدگاه ها (۲)

روی قبرم بنویسید به یک خط درشتحسرت دیدن دلدار مرا آخر کشت......

از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بودسؤال  از این...

ﺧــــــــﯿﻠﯽ ﺳـــﺨــﺘـــﻪﻧﺼﻔﻪ ﺷﺒــــﯽ ﺑﻐﺾ ﮔـــــﻠﻮﺗﻮ ﺑﮕﯿــــ...

ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻻ‌ﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ﺑﺎ ﺟﻤﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ .... ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ِ ﻣﻦ ﺑﮕﻪ " ﺩﻧﺒﺎ...

🌸ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشتچشم آهوها هراسان شد، گمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط