{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت ۹۱:چای سبز؟ 🍵

تکاپو پارت ۹۱:چای سبز؟ 🍵
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
نور طلایی صبح، آرام از میان پرده‌های اتاق عبور کرده بود.

الیزابت پلک‌هایش را به‌آرامی باز کرد.

چند ثانیه طول کشید تا به یاد بیاورد کجاست.

به سقف سفید اتاق خیره شد.

بعد نفس عمیقی کشید.

«...هنوز اینجام.»

آرام از روی تخت بلند شد.

جای زخم‌های روی بدنش هنوز کمی درد می‌کرد، اما نسبت به دیشب خیلی بهتر بود.

موهای کوتاهش را پشت گوشش برد و به سمت پنجره رفت.

هوای خنک صبح، صورتش را نوازش کرد.

نگاهش به باغ بزرگ عمارت افتاد.

همه‌چیز بیش از حد آرام بود.

آن‌قدر آرام...

که انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

صدای ضربه‌ای آرام به در آمد.

تق...

تق...

الیزابت بدون اینکه برگردد گفت:

ـ بازه.

یکی از خدمتکارها با سینی صبحانه وارد شد.

روی سینی، چند برش نان، میوه و یک فنجان خالی دیده می‌شد.

خدمتکار با احترام گفت:

ـ صبح بخیر، خانم مورگان.

الیزابت لبخند نزد.

فقط سری تکان داد.

ـ میشه لطفاً یه قهوه‌ی تلخ برام بیارید؟

ـ حتماً.

خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت.

چند دقیقه بعد دوباره برگشت.

اما...

به جای قهوه...

یک فنجان چای سبز روی سینی بود.

الیزابت اخم کرد.

ـ فکر کنم اشتباه شده.

ـ من قهوه خواسته بودم.

خدمتکار با لبخندی مؤدبانه گفت:

ـ خیر، خانم.

اشتباهی نشده.

الیزابت با تعجب نگاهش کرد.

ـ پس...؟

خدمتکار سینی را روی میز گذاشت و گفت:

ـ قربان دیمیتریوس فرمودند قهوه با معده‌ی خالی، مخصوصاً بعد از داروی بیهوشی دیشب، مناسب نیست.

ـ گفتند فعلاً چای سبز بهتره.

چند لحظه سکوت اتاق را پر کرد.

الیزابت فقط به بخاری که از فنجان بالا می‌رفت نگاه می‌کرد.

بعد خیلی آرام پرسید:

ـ خودش اینو گفت؟

ـ بله، خانم.

صبح زود، قبل از اینکه برای استراحت به اتاقش بروند.

الیزابت ناخودآگاه به فنجان نگاه کرد.

انگشتانش دور دسته‌ی آن حلقه شد.

زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد:

ـ عجیبه...

فکر نمی‌کردم انقدر حواسش جمع باشه...

خدمتکار که هنوز کنار در ایستاده بود، با لبخند کوچکی گفت:

ـ اگر اجازه بدید، یه چیزی بگم.

الیزابت نگاهش کرد.

ـ قربان دیمیتریوس معمولاً چیزی درباره‌ی حال کسی نمی‌پرسن.

ولی...

هر وقت نگران باشن...

به جای سؤال پرسیدن، دستور میدن.

الیزابت لحظه‌ای مکث کرد.

بعد بدون اینکه متوجه شود...

گوشه‌ی لبش خیلی خیلی کم بالا رفت.

فنجان را برداشت.

جرعه‌ی کوچکی نوشید.

چند ثانیه بعد، با همان حالت بی‌تفاوت همیشگی گفت:

ـ هنوزم از قهوه بهتر نیست.

خدمتکار لبخندش را پنهان کرد.

ـ حتماً این جمله رو به قربان منتقل کنم؟

الیزابت با تعجب سرش را بالا آورد.

ـ نه!

...

بعد سریع اخم کرد و با لحنی جدی‌تر ادامه داد:

ـ یعنی...

لازم نیست.

خدمتکار با احترام تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.

به محض بسته شدن در...

الیزابت دوباره به فنجان نگاه کرد.

بخار چای هنوز آرام بالا می‌رفت.

انگشت شستش روی لبه‌ی گرم فنجان کشیده شد.

این بار، بدون اینکه خودش متوجه شود، لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست.

و زیر لب گفت:

ـ اگه قرار بود ازم بازجویی کنی... چرا انقدر مراقبمی، دیمیتریوس دزموند...؟

فنجان را دوباره به لب‌هایش نزدیک کرد.

طعم چای سبز...

آن روز، برخلاف همیشه، کمی دلنشین‌تر بود🍵
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 92:تاریکی🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از عصر، باران بی‌وقفه می‌بارید...

تکاپو پارت 93:مراقب خودت باش🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍در همان لحظه، چراغ‌های...

فردا اگر مشکلی پیش نیاد پارت های جدید رو میزارم🫶🏻

سلام خوشگلام🫂ببخشید امروز پارت کم دادمحقیقتش دارم مینویسم رم...

تکاپو پارت 88:تکان نخورد... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍این بار، بدون هیچ تردی...

تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آن شب...عمارت برخلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط