تکاپو پارت 93:مراقب خودت باش
تکاپو پارت 93:مراقب خودت باش
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
در همان لحظه، چراغهای عمارت دوباره روشن شدند.
نور گرم لوسترها، جای شعلهی کوچک شمع را گرفت.
دیمیتریوس چند بار پلک زد.
انگار با روشن شدن چراغها، دوباره همان مرد همیشگی شده بود.
شمع را برداشت.
آرام به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
چند لحظه مکث کرد.
الیزابت تصور کرد میخواهد چیزی بگوید، اما او فقط در را کمی باز کرد.
تقریباً از اتاق خارج شده بود...
که ناگهان ایستاد.
بدون اینکه برگردد، آرام گفت:
ـ و اینکه...
مکث کوتاهی کرد.
صدایش از همیشه آرامتر بود.
ـ دوست ندارم...
دیگه اتفاق اون شب تکرار بشه.
چند ثانیه سکوت.
انگار خودش هم دوباره آن صحنه را به یاد آورده بود؛ صدای جیغ کوتاه الیزابت، دویدن در راهرو، و خدمتکاری که او را بیهوش در آغوش گرفته بود.
دستش روی دستگیره کمی محکمتر شد.
بعد ادامه داد:
ـ پس...
مراقب خودت باش.
و این بار، قبل از اینکه الیزابت بتواند چیزی بگوید، از اتاق خارج شد.
صدای بسته شدن آرام در، در سکوت عمارت پیچید.
...
الیزابت چند لحظه همانجا ایستاد.
نگاهش به دری بود که تازه بسته شده بود.
بعد خیلی آرام زیر لب گفت:
ـ «مراقب خودت باش...؟»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
ـ این دیگه دستور نبود...
واقعاً نگران بود.
همان لحظه، صدای قدمهای دیمیتریوس در راهرو شنیده میشد.
او سعی میکرد با همان آرامش همیشگی راه برود.
اما همین که مطمئن شد از دید الیزابت خارج شده، بیاختیار دستش را روی پیشانیاش کشید و زیر لب گفت:
ـ هی دیمیتریوس...
چی داشتی میگفتی؟
قرار بود فقط پرونده رو بررسی کنی...
نه اینکه هر پنج دقیقه نگران یه نفر باشی.
چند قدم دیگر برداشت.
سعی کرد خودش را قانع کند.
«اون فقط شاهد مهم این پروندهست...»
اما این بار...
حتی خودش هم حرف خودش را باور نکرد.
لبخند محوی، که خیلی زود محو شد، روی لبش نشست.
و برای اولین بار، دیمیتریوس فهمید چیزی که از آن فرار میکند، نه یک پرونده است...
و نه یک دشمن.
بلکه احساسی است که آرامآرام، بیاجازه، در دلش خانه کرده است.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
در همان لحظه، چراغهای عمارت دوباره روشن شدند.
نور گرم لوسترها، جای شعلهی کوچک شمع را گرفت.
دیمیتریوس چند بار پلک زد.
انگار با روشن شدن چراغها، دوباره همان مرد همیشگی شده بود.
شمع را برداشت.
آرام به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
چند لحظه مکث کرد.
الیزابت تصور کرد میخواهد چیزی بگوید، اما او فقط در را کمی باز کرد.
تقریباً از اتاق خارج شده بود...
که ناگهان ایستاد.
بدون اینکه برگردد، آرام گفت:
ـ و اینکه...
مکث کوتاهی کرد.
صدایش از همیشه آرامتر بود.
ـ دوست ندارم...
دیگه اتفاق اون شب تکرار بشه.
چند ثانیه سکوت.
انگار خودش هم دوباره آن صحنه را به یاد آورده بود؛ صدای جیغ کوتاه الیزابت، دویدن در راهرو، و خدمتکاری که او را بیهوش در آغوش گرفته بود.
دستش روی دستگیره کمی محکمتر شد.
بعد ادامه داد:
ـ پس...
مراقب خودت باش.
و این بار، قبل از اینکه الیزابت بتواند چیزی بگوید، از اتاق خارج شد.
صدای بسته شدن آرام در، در سکوت عمارت پیچید.
...
الیزابت چند لحظه همانجا ایستاد.
نگاهش به دری بود که تازه بسته شده بود.
بعد خیلی آرام زیر لب گفت:
ـ «مراقب خودت باش...؟»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
ـ این دیگه دستور نبود...
واقعاً نگران بود.
همان لحظه، صدای قدمهای دیمیتریوس در راهرو شنیده میشد.
او سعی میکرد با همان آرامش همیشگی راه برود.
اما همین که مطمئن شد از دید الیزابت خارج شده، بیاختیار دستش را روی پیشانیاش کشید و زیر لب گفت:
ـ هی دیمیتریوس...
چی داشتی میگفتی؟
قرار بود فقط پرونده رو بررسی کنی...
نه اینکه هر پنج دقیقه نگران یه نفر باشی.
چند قدم دیگر برداشت.
سعی کرد خودش را قانع کند.
«اون فقط شاهد مهم این پروندهست...»
اما این بار...
حتی خودش هم حرف خودش را باور نکرد.
لبخند محوی، که خیلی زود محو شد، روی لبش نشست.
و برای اولین بار، دیمیتریوس فهمید چیزی که از آن فرار میکند، نه یک پرونده است...
و نه یک دشمن.
بلکه احساسی است که آرامآرام، بیاجازه، در دلش خانه کرده است.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۹۸
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط