{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Professor Riddle p9

انقدر مشغول حالت دادن موهام بودم که حتی متوجه گذر زمان هم نشده بودم!تا سرمو بالا آوردم متوجه شدم ۴ بعد از ظهره! بالا آوردن سرم هم به خاطر گشنه بودنم بود. بلند شدم و هودی که از کمد تئو وش رفته بودم رو از روی تاپی که تنم بود پوشیدم و از اتاقم خارج شدم. باید میرفتم آشپزخونه و چیزی واسه خوردن پیدا میکردم. دستامو تو جیب هودی گذاشتم. هودی برام چند سایز بزرگ بود و از همین گشاد بودنش رو دوست داشتم. نگاهی به لباسام انداختم. چقدرم که خوشتیپم. یه شلوار چهار خونه قهوه‌ای و سفید و یه هودی نسکافه‌ای که تا میانه رون‌هام میرسید. کل امروزو مشغول رسیدن به خودم بودم و لباس راحتی تنم بود. موهامو دادم پشتم و تا سرمو بالا آوردم با دیدن تئو و دوستاش خیره‌شون شدم. تئو لبخندی بهم زد:بالاخره تصمیم گرفتی از اتاقت بیرون بیای!
دویدم سمتش و از بازوش آویزون شدم:گشنمه خب.
دستشو روی موهام کشید:چون ناهار نخوردی،شکمو.
-عههه من کجام شکموعه؟!
خندید و بالای سرمو بوسید:برو آشپزخونه حتما چیزی برای خوردن پیدا میکنی.
-اوهوم!
از کنارشون رد شدم و با قدمای آروم به سمت آشپزخونه رفتم.
بعد از اینکه یه بشقاب کامل پاستا رو تموم کردم،قهوه مورد علاقم رو آماده کردم،لیوانو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم. میخواستم بقیه روزمو با کتاب خوندن بگذرونم. تو افکارم غرق بودم و در حال سناریو سازی برای بقیه کتاب. چون دیشب یکمیشو خونده بودم. با دیدن فردی که داشت از سمت مقابل میومد لعنتی زیر لب زمزمه کردم. پروفسور ریدل. اون اینجا چیکار میکرد؟! نگاهش روی سر تا پام چرخید و انگار یه لحظه خشکش زد. خب طبیعی بود هر روز که نمیبینه شاگردش با لباسای پسرونه شلخته جلوش باشه. از قضا چون خیلی محبوب بود دخترا همیشه جلوش بهترین حالت خودشون بودن. با آرایش و لباسای جذاب. ولی خب برای من مهم نیست. من هر جور دوست داشته باشم لباس میپوشم. فقط این بخشش اذیت کننده‌س که دیدنش هنوزم یادم میاره عضلات رون پاش زیرم چقد سفت بودن و حس انگشتای بزرگ و زبرش بین موهام چجوری بود. از روی ادب وقتی بهش رسیدم چونه‌مو بالا گرفتم و نگاهش کردم:وقت بخیر،پروفسور.
منتظر واکنش اون نشدم و سریع از کنارش گذشتم و به خوابگاه رفتم.
با زده شدن در اتاقم، کتابو روی تخت گذاشتم و نشستم رو تخت:بیا تو.
در باز شد و تئو سرک کشید:داریم جرات حقیقت بازی میکنیم،میای؟
-چند نفره؟
-۱۰
-ضد حالن یا پایه؟
ابرویی بالا انداخت:رفیقای من پایه‌ی پایه‌ن،آله. میای؟
بلند شدم و پشت سرش از اتاق خارج شدم.
با اخم خیره متیو بودم تا جراتو بگه. متیو لیوان ویسکی دستشو چرخوند و پوزخندی زد:خب خب. آلساندرا، ازت میخوام با نهایت سعیت مخ زنی بکنی.
با چشمای گرد شده نگاهش کردم.که شونه‌ای بالا انداخت: بلد نیستی؟
تئودور غرید:این چه کوفتیه متیو؟
-جراتشه.
نگاهمو دور پسرای جمع چرخوندم که مشتاقانه منتظر بودن.
-من مخ زنی نمیکنم،متیو.
-پس باید به عنوان جریمه یه چیزی برات انتخاب کنیم؟
دستمو بین موهام کشیدم و اخم کرد:باید مخ کیو بزنم؟
-هر کی باشه،مهم نیست.
-الان نمیتونم باید بهم وقت بدی.
-چقدر لازم داری؟
-یه هفته.
متیو از اون نیشخندای برادرش تحویلم داد:یه هفته؟مطمئنی کافیه؟
بیخیال نگاهش کردم:شاید زیاد هم باشه،ریدل.
متیو نگاهشو به تئودور داد و با شیطنت گفت:فک کنم نات مورد علاقمو پیدا کردم،تئو. برعکس تو،خواهرت سرگرم کننده‌س! فقط شما بچه‌ها راجب این جرات به هیچکس نمیگین. بیایین ببینیم آله چی تو آستینش داره.
دیدگاه ها (۸۲)

.....

pov:تو برخلاف اون خیلی محبوبی و اون میترسه.

Daddy issues

Professor Riddle p8

professor Riddle p3

Professor Riddle, p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط