قلبش داشت مثل ریتمهای سنگینِ تراکهای جدیدش میکوبید. تو
قلبش داشت مثل ریتمهای سنگینِ تراکهای جدیدش میکوبید. توی ذهنش جنگ جهانی بود: «نگاهش کن... چقدر آروم کار میکنه. من تمام روز دارم بدو بدو میکنم، با صدتا آدم سر و کله میزنم، فلش دوربینها چشممو کور میکنه... ولی وقتی میام اینجا، بوی خاک خیس و صدای قیچی زدنش تمام استرسمو میشوره میبره. کاش میشد بهش بگم برای چی میام. کاش میشد بگم من اصلاً گلا رو نگه نمیدارم، همشونو میچینم دور تا دور اتاق تمرینم فقط چون تو بهشون دست زدی... اما اگه بگم و بترسه چی؟ اگه ساسنگفنها بفهمن و اذیتش کنن چی؟ شغل لعنتیم...»
«آقای هوسوک؟ حواست کجاست؟»
با صدای تو از دنیای افکارش پرید بیرون. «جانم؟ یعنی... بله؟»
«میگم این شاخهها رو بلند بزنم یا توی گلدون کوتاه دوست داری؟»
هوسوک دستپاچه شد، دماغشو کشید بالا و گفت: «اررر... کوتاه. نه نه، بلند! راستش هرجور خودت صلاح میدونی. تو استادی دیگه.»
خندیدی. صدای خندهات توی فضای کوچیک و ساکت گلفروشی پیچید و هوسوک برای چند ثانیه تنفسش حبس شد. لبخند مهربونش پررنگتر شد، از همون لبخندهای مخصوص خودش که چال گونهاش رو بند میاره.
تکهپارههای ساقه که میریخت روی زمین، هوسوک ناخودآگاه خم شد تا جمعشون کنه.
«نه نه! دست نزن هوسوک-شی، کثیف میشی!»
«بابا چیزی نیست که، یه برگ خشکهدیگه!» خم شد و برگها رو برداشت و گذاشت روی سطل سطل آشغال. دستاش کمی خاکی شد. تو سریع یه دستمال مرطوب از روی میز برداشتی و گرفتی سمتش. وقتی دستش دراز شد تا دستمال رو بگیره، انگشتهاش برای یه ثانیه خورد به انگشتات.
برق از سر هوسوک پرید. انگار یه جریان الکتریکی سبک از دستت رد شد توی بدنش. سریع دستمال رو گرفت و سرشو انداخت پایین، ولی گوشهاش کاملاً سرخ شده بودن. با دستمال طوری ور میرفت که انگار پیچیدهترین ابزار دنیاست.
توی دلش میگفت: «دیوونه شدی هوسوک... مثل بچههای دبیرستانی شدی. یه تماس دست ساده بود دیگه! چرا داری دستپاچه میشی؟ الان میفهمه!»
برای اینکه فضا رو از اون سنگینی دربیاره، با لحن شیطون و همیشگی خودش گفت: «راستی... اون گلدون کاکتوسِ گوشهی مغازه، هنوز زندهست؟ فکر کنم سه هفته پیش خریدمش ازت.»
خندیدی و در حالی که داشتی با نخ کنفی دور دسته گل رو میپیچیدی، گفتی: «کاکتوس کلاً سخت میمیره، مگر اینکه روزی سه بار بهش آب بدی!»
هوسوک زد زیر خنده، از اون خندههای واقعی که تمام صورتش رو چین میانداخت. «خب راستش... من دقیقاً روزی سه بار بهش آب میدادم! فک کردم گناه داره خشک بمونه.»
«واقعاً که! نباید به کاکتوس انقدر رسیدگی کنی، خراب میشه.»
«آقای هوسوک؟ حواست کجاست؟»
با صدای تو از دنیای افکارش پرید بیرون. «جانم؟ یعنی... بله؟»
«میگم این شاخهها رو بلند بزنم یا توی گلدون کوتاه دوست داری؟»
هوسوک دستپاچه شد، دماغشو کشید بالا و گفت: «اررر... کوتاه. نه نه، بلند! راستش هرجور خودت صلاح میدونی. تو استادی دیگه.»
خندیدی. صدای خندهات توی فضای کوچیک و ساکت گلفروشی پیچید و هوسوک برای چند ثانیه تنفسش حبس شد. لبخند مهربونش پررنگتر شد، از همون لبخندهای مخصوص خودش که چال گونهاش رو بند میاره.
تکهپارههای ساقه که میریخت روی زمین، هوسوک ناخودآگاه خم شد تا جمعشون کنه.
«نه نه! دست نزن هوسوک-شی، کثیف میشی!»
«بابا چیزی نیست که، یه برگ خشکهدیگه!» خم شد و برگها رو برداشت و گذاشت روی سطل سطل آشغال. دستاش کمی خاکی شد. تو سریع یه دستمال مرطوب از روی میز برداشتی و گرفتی سمتش. وقتی دستش دراز شد تا دستمال رو بگیره، انگشتهاش برای یه ثانیه خورد به انگشتات.
برق از سر هوسوک پرید. انگار یه جریان الکتریکی سبک از دستت رد شد توی بدنش. سریع دستمال رو گرفت و سرشو انداخت پایین، ولی گوشهاش کاملاً سرخ شده بودن. با دستمال طوری ور میرفت که انگار پیچیدهترین ابزار دنیاست.
توی دلش میگفت: «دیوونه شدی هوسوک... مثل بچههای دبیرستانی شدی. یه تماس دست ساده بود دیگه! چرا داری دستپاچه میشی؟ الان میفهمه!»
برای اینکه فضا رو از اون سنگینی دربیاره، با لحن شیطون و همیشگی خودش گفت: «راستی... اون گلدون کاکتوسِ گوشهی مغازه، هنوز زندهست؟ فکر کنم سه هفته پیش خریدمش ازت.»
خندیدی و در حالی که داشتی با نخ کنفی دور دسته گل رو میپیچیدی، گفتی: «کاکتوس کلاً سخت میمیره، مگر اینکه روزی سه بار بهش آب بدی!»
هوسوک زد زیر خنده، از اون خندههای واقعی که تمام صورتش رو چین میانداخت. «خب راستش... من دقیقاً روزی سه بار بهش آب میدادم! فک کردم گناه داره خشک بمونه.»
«واقعاً که! نباید به کاکتوس انقدر رسیدگی کنی، خراب میشه.»
- ۶۸
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط