چند پارتی جدید داریمممم
چند پارتی جدید داریمممم
صدای زنگوله بالای در که چرخید، حتی لازم نبود از پشت میزِ پُر از برگ و ساقه بلند بشی تا بفهمی کی اومده. بوی عطر خنک و تلخش زودتر از خودش پیچید توی مغازه. ساعت دقیقاً چهار و نیم بعد از ظهر بود؛ مثل هر روز.
هوسوک با همون کاپشن اورسایز مشکی و ماسکی که زیر چونهاش کشیده بود، اومد داخل. دستاش توی جیبش بود و طبق معمول، یه لبخند نصفه-نیمه و خسته ولی مهربون روی لبش داشت.
«سلام... خسته نباشی.»
«سلام! خوش اومدی. امروز چی میخوای؟»
هوسوک با انگشتای بلندش چند بار روی پیشخوان چوبی زد. چشمهاش دور تا دور مغازهی کوچیکت چرخید؛ از گلدونهای آویزون گرفته تا سطلهای روی زمین، انگار که داشت دنبال یه بهانهی جدید میگشت.
مغز هوسوک توی همون چند ثانیه داشت منفجر میشد. با خودش میگفت: *«پسر، باز چه دروغی داری بگی؟ دیروز گفتی برای استودیو گل خریدی، پریروز گفتی برای دفتر مدیر، سه روز پیش گفتی برای تولد یه پرسنل خیالی! الان چی بگی آخه؟ میفهمه آخرش! ولی اگه فقط گل سفارش بدم و برم، کلاً پنج دقیقه طول میکشه... من میخوام بیشتر اینجا بمونم.»*
کمی گلوش رو صاف کرد، دستش رو برد لا-به-لای موهای خیس از عرقتش و گفت: «اررره... راستش... امروز... بچهها توی کمپانی یکم بیانرژی بودن. گفتم شاید... شاید یه سری گل ریز خردلی، از اونایی که بوی بهار میدن، بذارم روی میز اتاق کنفرانس، روحیهشون عوض بشه؟ داری از اونا؟»
توی دلت خندهات گرفت. با خودت گفتی *این آقا واقعاً عجیبه، کی توی اتاق جلسات یه کمپانی بزرگ موسیقی گل خردلی میذاره؟* ولیخب، مشتری به این خوشحسابی و خوشاخلاقی؟ عمراً رو حرفش حرف بزنی. صورتحسابهاش همیشه چند برابر حساب میشد و هیچوقت هم باقی پول رو نمیگرفت.
«داری دربارهی بابونه و نرگس زرد صحبت میکنی؟ آره اتفاقاً امروز صبح بار تازه اومده، عالی ان.»
«آها! دقیقاً همین! همینا که گفتی.» هوسوک سریع پرپرید وسط حرفت و انگار که یه گنج پیدا کرده باشه، با ذوق چشمهاش باریک شد.
تسمهی قیچی رو دور دستت محکم کردی و رفتی سراغ سطلهای بزرگ آب تگری ته مغازه. هوسوک هم آروم آروم، طوری که انگار ناخواسته داره کشیده میشه، اومد و لبهی پیشخوان تکیه داد. چونهاش رو گذاشت روی کف دستش و زوم شد روی دستهای تو که داشتی برگهای اضافی ساقه رو قطع میکردی.
صدای زنگوله بالای در که چرخید، حتی لازم نبود از پشت میزِ پُر از برگ و ساقه بلند بشی تا بفهمی کی اومده. بوی عطر خنک و تلخش زودتر از خودش پیچید توی مغازه. ساعت دقیقاً چهار و نیم بعد از ظهر بود؛ مثل هر روز.
هوسوک با همون کاپشن اورسایز مشکی و ماسکی که زیر چونهاش کشیده بود، اومد داخل. دستاش توی جیبش بود و طبق معمول، یه لبخند نصفه-نیمه و خسته ولی مهربون روی لبش داشت.
«سلام... خسته نباشی.»
«سلام! خوش اومدی. امروز چی میخوای؟»
هوسوک با انگشتای بلندش چند بار روی پیشخوان چوبی زد. چشمهاش دور تا دور مغازهی کوچیکت چرخید؛ از گلدونهای آویزون گرفته تا سطلهای روی زمین، انگار که داشت دنبال یه بهانهی جدید میگشت.
مغز هوسوک توی همون چند ثانیه داشت منفجر میشد. با خودش میگفت: *«پسر، باز چه دروغی داری بگی؟ دیروز گفتی برای استودیو گل خریدی، پریروز گفتی برای دفتر مدیر، سه روز پیش گفتی برای تولد یه پرسنل خیالی! الان چی بگی آخه؟ میفهمه آخرش! ولی اگه فقط گل سفارش بدم و برم، کلاً پنج دقیقه طول میکشه... من میخوام بیشتر اینجا بمونم.»*
کمی گلوش رو صاف کرد، دستش رو برد لا-به-لای موهای خیس از عرقتش و گفت: «اررره... راستش... امروز... بچهها توی کمپانی یکم بیانرژی بودن. گفتم شاید... شاید یه سری گل ریز خردلی، از اونایی که بوی بهار میدن، بذارم روی میز اتاق کنفرانس، روحیهشون عوض بشه؟ داری از اونا؟»
توی دلت خندهات گرفت. با خودت گفتی *این آقا واقعاً عجیبه، کی توی اتاق جلسات یه کمپانی بزرگ موسیقی گل خردلی میذاره؟* ولیخب، مشتری به این خوشحسابی و خوشاخلاقی؟ عمراً رو حرفش حرف بزنی. صورتحسابهاش همیشه چند برابر حساب میشد و هیچوقت هم باقی پول رو نمیگرفت.
«داری دربارهی بابونه و نرگس زرد صحبت میکنی؟ آره اتفاقاً امروز صبح بار تازه اومده، عالی ان.»
«آها! دقیقاً همین! همینا که گفتی.» هوسوک سریع پرپرید وسط حرفت و انگار که یه گنج پیدا کرده باشه، با ذوق چشمهاش باریک شد.
تسمهی قیچی رو دور دستت محکم کردی و رفتی سراغ سطلهای بزرگ آب تگری ته مغازه. هوسوک هم آروم آروم، طوری که انگار ناخواسته داره کشیده میشه، اومد و لبهی پیشخوان تکیه داد. چونهاش رو گذاشت روی کف دستش و زوم شد روی دستهای تو که داشتی برگهای اضافی ساقه رو قطع میکردی.
- ۹۸
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط