پارت83
**پرش زمانی به یکم بعد**
*داشتم رو یه پرونده مهم کار میکردم که کارلوس شروع به گریه کرد.. سریع رفتم پیشش و متوجه شدم که...*
عزی: جدی کارلوس..؟ من الان وسط یه پرونده مهممم.. چرا باید الان پوشکتو عوض کنمممم
*کارلوس پستونکشو پرت کرد تو کلم و باز گریه کرد..نخیر..این تا امی رو بیدار نکنه ول کن نیست..*
عزی: باشه باشه..فقط گریه نکن..
*برداشتمشو رفتم تو اتاقش تا عوضش کنم و باید بگممم... اصلاااااااا یه جا ساکت واینمیستاد.. همش میچرخید روی شکمش.. آخه بچه دو دقیقه وایستا..*
عزی: اینجوری نمیشه..
*گوشیمو برداشتم..*
عزی: هیملللللللللللللل بیاااااااااا اینجاااااااااااااااااااااا
*فک کنم انقد بلند داد زدم که بچه دو سوته اینجا بود*
هیمل: چی شده جایی آتیش گرفته؟ دزدا حمله کردن؟ آدم خوارا منقرض شدن؟ امی پرواز کرده؟ داری میمیری؟ کارلوس چیزیش شده؟
*با یه نگاه پوکر بهش نگاه کردم..فک کنم تازه از خواب پاشده..چون موهاش نامرتبه*
عزی: تازه از خواب پاشدی؟
هیمل: نه بابا.. داشتم دنیای آدما رو نگاه میکردم که با صدای داد شما تا اینجا سنگ تموم گذاشتم.. فک کنم رکورد بابا رو سر ظاهر شدن تو یه مکانی شکوندم..
عزی: به هر حال..بیا..
*کارلوسی که فقط پوشک تنشه رو گذاشتم بغلش..*
هیمل: چی..؟
عزی: مال خودت.. به عنوان عموی نمونه باید ازش مراقبت کنی..
هیمل: اها! اونوقت شما به عنوان پدر نمونه نباید، اره؟ باشه باشه.. اگه به امی نگفتم..
*گوشم سوت کشید و بهش 5 تریلیارد انتقال زدم*
عزی: اینو بگیر و صدات در نیاد..
*یکمی فکر کرد و بالاخره لبخند زد*
هیمل: بیا بریم بازی کنیم کارلوس عموو
*و رفت..بالاخره.. کمی سکوت ولی بعد.. یه امی خوابالو اومد تو*
امی: میلکشیک نوتلا میخوام..
عزی: اهه..یه بچه رفت و به بچه دیگه اومد..
*بردمش تو اتاقمونو و لباسشو عوض کردم و دست و صورتشو شستم و سعی کردم موهاشو ببندم که پشیمون شدم..موی باز بهش بیشتر میاد.. پس شروع کردم به شونه زدن*
امی: ممنون عزی.. واقعا به اون خواب احتیاج داشتم..
عزی: قربونت بشم من.. هرچی خواستی فقط بگو..
امی: و تازه فک نکن نفهمیدم کارلوس رو سپردی به هیمل..
*برگشت با یه لبخند عجیب نگام کرد.. از همونا که «دارم برات» رو تو صورتت میپاشه..فک کنم...بیچاره شدم..*
*داشتم رو یه پرونده مهم کار میکردم که کارلوس شروع به گریه کرد.. سریع رفتم پیشش و متوجه شدم که...*
عزی: جدی کارلوس..؟ من الان وسط یه پرونده مهممم.. چرا باید الان پوشکتو عوض کنمممم
*کارلوس پستونکشو پرت کرد تو کلم و باز گریه کرد..نخیر..این تا امی رو بیدار نکنه ول کن نیست..*
عزی: باشه باشه..فقط گریه نکن..
*برداشتمشو رفتم تو اتاقش تا عوضش کنم و باید بگممم... اصلاااااااا یه جا ساکت واینمیستاد.. همش میچرخید روی شکمش.. آخه بچه دو دقیقه وایستا..*
عزی: اینجوری نمیشه..
*گوشیمو برداشتم..*
عزی: هیملللللللللللللل بیاااااااااا اینجاااااااااااااااااااااا
*فک کنم انقد بلند داد زدم که بچه دو سوته اینجا بود*
هیمل: چی شده جایی آتیش گرفته؟ دزدا حمله کردن؟ آدم خوارا منقرض شدن؟ امی پرواز کرده؟ داری میمیری؟ کارلوس چیزیش شده؟
*با یه نگاه پوکر بهش نگاه کردم..فک کنم تازه از خواب پاشده..چون موهاش نامرتبه*
عزی: تازه از خواب پاشدی؟
هیمل: نه بابا.. داشتم دنیای آدما رو نگاه میکردم که با صدای داد شما تا اینجا سنگ تموم گذاشتم.. فک کنم رکورد بابا رو سر ظاهر شدن تو یه مکانی شکوندم..
عزی: به هر حال..بیا..
*کارلوسی که فقط پوشک تنشه رو گذاشتم بغلش..*
هیمل: چی..؟
عزی: مال خودت.. به عنوان عموی نمونه باید ازش مراقبت کنی..
هیمل: اها! اونوقت شما به عنوان پدر نمونه نباید، اره؟ باشه باشه.. اگه به امی نگفتم..
*گوشم سوت کشید و بهش 5 تریلیارد انتقال زدم*
عزی: اینو بگیر و صدات در نیاد..
*یکمی فکر کرد و بالاخره لبخند زد*
هیمل: بیا بریم بازی کنیم کارلوس عموو
*و رفت..بالاخره.. کمی سکوت ولی بعد.. یه امی خوابالو اومد تو*
امی: میلکشیک نوتلا میخوام..
عزی: اهه..یه بچه رفت و به بچه دیگه اومد..
*بردمش تو اتاقمونو و لباسشو عوض کردم و دست و صورتشو شستم و سعی کردم موهاشو ببندم که پشیمون شدم..موی باز بهش بیشتر میاد.. پس شروع کردم به شونه زدن*
امی: ممنون عزی.. واقعا به اون خواب احتیاج داشتم..
عزی: قربونت بشم من.. هرچی خواستی فقط بگو..
امی: و تازه فک نکن نفهمیدم کارلوس رو سپردی به هیمل..
*برگشت با یه لبخند عجیب نگام کرد.. از همونا که «دارم برات» رو تو صورتت میپاشه..فک کنم...بیچاره شدم..*
- ۲۶۱
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط