#ashura

#ashura
خم شد ،چیزی از زمین برداشت،باز خم شد،چیزی از زمین برداشت،دوباره و چند باره.نزدیک رفتم به پرسش.نگاه کرد به آتش های فراوان سپاه دشمن. فرمود:«فردا کودکانم در این بیابان،پی پناهی می دوند»
دستهایش پربود از خار های بیابان. شب #عاشـورا بود…
دیدگاه ها (۳۰)

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

فیک: بابای سخت گیر من — part 14[سوآ پشت سر کوک وارد اتاق مطا...

عشق بی پایان

پارت بیست و دوم

پارت ۹

فیک تهیونگ

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_11 فصل ششم | او...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت دوازدهــم 𓆪 🖤🥀اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت...

{محکوم به لمس } part ۳ 杂交种 .. 18 سال بعد ....بیرون آمدن برا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁵لب‌هام رو روی هم فشار دادم.+اره..دوست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط