{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان کوتاه #ترسناک

#داستان کوتاه #ترسناک

بعد از آخرین کلاسم تو دانشگاه حدود ساعت ۸ شب با دوستام خداحافظی کرده و به سمت منزل دانشجویی خود که حدود ۱۰ دقیقه با دانشگاه فاصله داشت به راه افتادم . دیدم هوا خوبه حال و هوای پیاده روی به سرم زد، بنابراین تصمیم گرفتم مسیر دانشگاه تا منزل رو پیاده برم . من و سه دوستم یه منزل دانشجویی گرفته بودیم و قرار گذاشته بودیم هر شب یکی تدارک شام رو ببینه . از شانس من هم اون شب نوبت من بود بنابراین گفتم پیاده برم ، هم موقعه شام به منزل می رسم و هم توی راه چهار تا همبرگر می خرم ، این طوری دیگه از شستن ظرفها هم راحت می شدم. بعد چند دقیقه به ساندویچی رسیدم و چهار تا همبرگر خریدم .بعد از مدت کوتاهی به منزل رسیدم و در رو باز کردم دیدم مثل همیشه منتظر من هستن و هنوز چیزی نخوردن. بعد از خوردن شام و تماشای فوتبال رخت خوابها رو پهن کردیم و چراغ ها رو خاموش کردیم و خوابیدیم. من که اصلا خوابم نمی برد و تمام ذهنم مشغول حوادثی بود که اون روز توی دانشگاه برام رخ داده بود. فکر کنم تا یک ساعت همین طور داشتم فکر می کردم و اصلا خوابم نمی برد و همش توی رختخواب به این طرف و اون طرف غلت می خوردم که بالاخره احساس سنگینی توی چشام کردم و یواش یواش داشت خوابم می برد که یهو با صدای دوستم که توی خواب حرف می زد و هذیون می گفت از خواب بیدار شدم.
ادامه دارد
دیدگاه ها (۹)

ادامه داستاناما با خودم گفتم حتما #کابوس میبینه و بعد چند ثا...

داستان #ترسناکمرد #وحشت زده و نگران در جاده متروکه در حال دو...

#عاشقتم...[♡]و هیچ راهی برای پنهون کردنش نیست❤

از #لذت‌بخش‌ترین کارای دنیا، #قایم‌موشک بازی با بچه‌های کوچی...

به اون دختر هم یه اتاق دادم از وجدان درد و فکر اینکه حال ا.ت...

خب، برای شروع بیاید غذا بخوریم.🐰: گرسنه‌ای؟🐣: کارکنان این‌هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط