══❖پارت: نهم ❖══
══❖پارت: نهم ❖══
کشور هریسون.
آیهان پشت میز کارش نشسته بود.
نامهها و گزارشهای مختلف اطرافش پخش شده بودند.
اما ذهنش جای دیگری بود
هرچه بیشتر تحقیق میکرد...
بیشتر به یک نتیجه میرسید.
نتیجهای که جرئت نداشت با صدای بلند بگوید.
حتی برای خودش.
در همین لحظه در اتاق زده شد.
آیهان«بیا داخل.»
لوسیان وارد شد.
چند روزی بود که برای تعطیلات به هریسون برگشته بود.
آیهان لبخند زد گفت:
«آکادمی چطوره؟»
لوسیان«خوب بود.»
آیهان«و دوستات؟»
لوسیان خندید گفت:
«اگه منظورت ولیعهد آریو و آرتوره، هنوزم دردسر درست میکنن.»
آیهان سرش را تکان داد.
آیهان«پس چیزی عوض نشده.»
سکوتتتت
آیهان«آریو چطوره؟»
لوسیان کمی فکر کرد.
آیهان«مهربونه.»
«باهوشه.»
«گاهی خیلی تنبله.»
«گاهی هم زیادی شبیه یه شاهزاده رفتار نمیکنه.»
آیهان لبخند زد.
اما کمکم آن لبخند محو شد.
چند روز بعد.
یک دعوتنامه رسمی از تسالیوس رسید.
دعوتنامهای برای خاندان سلطنتی هریسون.
به مناسبت سالگرد تأسیس تسالیوس.
پادشاه آرنوس به دلیل مشغلههای سیاسی نرفت.
اما آیهان تصمیم خودش را گرفته بود.
این بار شخصاً به تسالیوس میرفت.
چند هفته بعد.
کاروان سلطنتی هریسون وارد پایتخت تسالیوس شد.
مردم در خیابانها جمع شده بودند.
و مراسم استقبال با شکوهی برگزار شده بودن
لوسیان که قبلاً بارها به اینجا آمده بود، با لبخند اطراف را نگاه میکرد.
اما آیهان فقط یک هدف داشت.
دیدن پادشاه تسالیوس.
در قصر سلطنتی.
دیانا مراسم ها را بررسی میکرد.
کاین وارد شد.
کاین«مهمونها رسیدن.»
دیانا«ولیعهد هریسون هم اومده؟»
کاین«بله.»
دیانا لبخند تمسخرانه ای زد.
دیانا«بالاخره این روز رسید.»
در همان زمان.
در یکی از بالکنهای مرتفع قصر.
آدرین به شهر نگاه میکرد.
نسیم آرامی میان موهای سفیدش میوزید.
صدای قدمهایی از پشت سر آمد.
دیانا بود.
دیانا«آمادهای؟»
آدرین لبخند زد.
«اره»
دیانا آرام خندید.
دیانا«فکر نمیکنم بتونی تا ابد ازش فرار کنی.»
آدرین«میدونم.»
ساعتی بعد.
تالار اصلی قصر پر از اشراف و مهمانان خارجی بود.
مراسم رسمی آغاز شد.
آیهان در میان مهمانان ایستاده بود.
و منتظر ورود پادشاه تسالیوس بود.
ناگهان صدای اعلام بلند شد.
«اعلیحضرت آدرین تسالیوس!»
«اعلیاحضرت ملکه تسالیوس!»
«وارد میشن.»
تالار ساکت شد.
درهای بزرگ باز شدند.
پادشاه و ملکه تسالیوس وارد شد.
آیهان ابتدا فقط به لباس سلطنتی او نگاه کرد.
سپس به موهای سفیدش.
بعد به چشمان سرخش.
و در نهایت...
به چهرهاش.
زمان برای چند ثانیه متوقف شد.
قلبش تندتر زد.
نفسش بند آمد.
زیرا این بار...
دیگر هیچ شکی وجود نداشت.
آن مرد..
برادرش بود.
ادامه دارد... 👑🔥
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
کشور هریسون.
آیهان پشت میز کارش نشسته بود.
نامهها و گزارشهای مختلف اطرافش پخش شده بودند.
اما ذهنش جای دیگری بود
هرچه بیشتر تحقیق میکرد...
بیشتر به یک نتیجه میرسید.
نتیجهای که جرئت نداشت با صدای بلند بگوید.
حتی برای خودش.
در همین لحظه در اتاق زده شد.
آیهان«بیا داخل.»
لوسیان وارد شد.
چند روزی بود که برای تعطیلات به هریسون برگشته بود.
آیهان لبخند زد گفت:
«آکادمی چطوره؟»
لوسیان«خوب بود.»
آیهان«و دوستات؟»
لوسیان خندید گفت:
«اگه منظورت ولیعهد آریو و آرتوره، هنوزم دردسر درست میکنن.»
آیهان سرش را تکان داد.
آیهان«پس چیزی عوض نشده.»
سکوتتتت
آیهان«آریو چطوره؟»
لوسیان کمی فکر کرد.
آیهان«مهربونه.»
«باهوشه.»
«گاهی خیلی تنبله.»
«گاهی هم زیادی شبیه یه شاهزاده رفتار نمیکنه.»
آیهان لبخند زد.
اما کمکم آن لبخند محو شد.
چند روز بعد.
یک دعوتنامه رسمی از تسالیوس رسید.
دعوتنامهای برای خاندان سلطنتی هریسون.
به مناسبت سالگرد تأسیس تسالیوس.
پادشاه آرنوس به دلیل مشغلههای سیاسی نرفت.
اما آیهان تصمیم خودش را گرفته بود.
این بار شخصاً به تسالیوس میرفت.
چند هفته بعد.
کاروان سلطنتی هریسون وارد پایتخت تسالیوس شد.
مردم در خیابانها جمع شده بودند.
و مراسم استقبال با شکوهی برگزار شده بودن
لوسیان که قبلاً بارها به اینجا آمده بود، با لبخند اطراف را نگاه میکرد.
اما آیهان فقط یک هدف داشت.
دیدن پادشاه تسالیوس.
در قصر سلطنتی.
دیانا مراسم ها را بررسی میکرد.
کاین وارد شد.
کاین«مهمونها رسیدن.»
دیانا«ولیعهد هریسون هم اومده؟»
کاین«بله.»
دیانا لبخند تمسخرانه ای زد.
دیانا«بالاخره این روز رسید.»
در همان زمان.
در یکی از بالکنهای مرتفع قصر.
آدرین به شهر نگاه میکرد.
نسیم آرامی میان موهای سفیدش میوزید.
صدای قدمهایی از پشت سر آمد.
دیانا بود.
دیانا«آمادهای؟»
آدرین لبخند زد.
«اره»
دیانا آرام خندید.
دیانا«فکر نمیکنم بتونی تا ابد ازش فرار کنی.»
آدرین«میدونم.»
ساعتی بعد.
تالار اصلی قصر پر از اشراف و مهمانان خارجی بود.
مراسم رسمی آغاز شد.
آیهان در میان مهمانان ایستاده بود.
و منتظر ورود پادشاه تسالیوس بود.
ناگهان صدای اعلام بلند شد.
«اعلیحضرت آدرین تسالیوس!»
«اعلیاحضرت ملکه تسالیوس!»
«وارد میشن.»
تالار ساکت شد.
درهای بزرگ باز شدند.
پادشاه و ملکه تسالیوس وارد شد.
آیهان ابتدا فقط به لباس سلطنتی او نگاه کرد.
سپس به موهای سفیدش.
بعد به چشمان سرخش.
و در نهایت...
به چهرهاش.
زمان برای چند ثانیه متوقف شد.
قلبش تندتر زد.
نفسش بند آمد.
زیرا این بار...
دیگر هیچ شکی وجود نداشت.
آن مرد..
برادرش بود.
ادامه دارد... 👑🔥
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۹۶
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط