{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه‌ای که نباید باز می‌شد_پارت1

خانه‌ای که نباید باز می‌شد_پارت1
باران از نیمه‌شب شروع شده بود.
نه بارانی آرام و معمولی؛ قطره‌ها با شدت به شیشه‌های ماشین می‌کوبیدند، انگار چیزی پشت آن‌ها ایستاده و می‌خواست وارد شود.
ات سرش را به شیشه تکیه داده بود و به جاده‌ی تاریک خیره شده بود.
هیچ چراغی در اطرافشان نبود.
فقط جنگل.
جنگلی سیاه و بی‌انتها که شاخه‌های درختانش زیر نور چراغ ماشین، شبیه دست‌های خشکیده‌ای بودند که به سمتشان دراز شده‌اند.
جینا با صدای آرامی گفت:
«مطمئنی آدرس همینه؟»
جونگ‌کوک که پشت فرمان نشسته بود، نگاه کوتاهی به GPS انداخت.
«آره.»
تهیونگ از صندلی جلو به بیرون نگاه کرد.
«این‌جا حتی آنتن هم نداره.»
جیمین لبخند کجی زد.
«خب، دقیقاً به همین دلیل اومدیم اینجا.»
ات چیزی نگفت.
از وقتی وارد جنگل شده بودند، احساس عجیبی داشت.
احساس می‌کرد کسی آن‌ها را نگاه می‌کند.
نه از داخل ماشین.
از بیرون.
از میان درخت‌ها.
ات آرام سرش را چرخاند.
بین دو درخت، برای یک لحظه چیزی دید.
یک صورت.
سفید.
بی‌حرکت.
ات نفسش را حبس کرد.
پلک زد.
چیزی نبود.
«ات؟»
صدای جونگ‌کوک باعث شد از جا بپرد.
«چی شده؟»
ات به جنگل نگاه کرد.
«هیچی... فکر کردم یه نفر اونجاست.»
تهیونگ خندید.
«از الان شروع کردی؟ هنوز به خونه نرسیدیم.»
اما جینا نخندید.
چون او هم همان صورت را دیده بود.
بیست دقیقه بعد، خانه ظاهر شد.
یک عمارت قدیمی در انتهای جاده.
سه طبقه.
دیوارهای سنگی پوشیده از خزه.
پنجره‌های بلند و تاریک.
و درِ چوبی بزرگی که انگار سال‌ها کسی آن را باز نکرده بود.
جونگ‌کوک ماشین را خاموش کرد.
هیچ‌کس پیاده نشد.
جیمین آرام گفت:
«خب... کی اول میره؟»
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
«من.»
در را باز کرد.
باد سردی داخل ماشین پیچید.
ات ناخودآگاه دستش را روی بازوی جونگ‌کوک گذاشت.
«صبر کن.»
جونگ‌کوک برگشت.
چشم‌هایشان برای چند ثانیه در هم قفل شد.
«چی؟»
ات آهسته گفت:
«نمی‌دونم... فقط حس خوبی ندارم.»
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
این بار لبخند نزد.
«منم ندارم.»
سپس پیاده شد.
درِ عمارت بدون اینکه کسی لمسش کند، باز شد.
آرام.
خیلی آرام.
صدای قیژ قیژ چوب در فضای خالی خانه پیچید.
جینا زیر لب گفت:
«نه... این دیگه طبیعی نیست.»
تهیونگ چراغ قوه‌اش را روشن کرد.
«بریم داخل.»
وقتی پنج نفر وارد شدند، در پشت سرشان محکم بسته شد.
همه برگشتند.
جونگ‌کوک به سمت در رفت و دستگیره را کشید.
تکان نخورد.
یک بار دیگر.
هیچ.
«قفل شده.»
جیمین دیگر نمی‌خندید.
«کلید؟»
جونگ‌کوک سرش را تکان داد.
«داخل ماشین جا گذاشتم.»
تهیونگ گفت:
«پس برگردیم.»
جونگ‌کوک دوباره دستگیره را کشید.
«در باز نمی‌شه.»
سکوت.
بعد...
صدای قدم آمد.
از طبقه‌ی بالا.
یک قدم.
دو قدم.
سه قدم.
همه سرشان را بلند کردند.
ات آرام گفت:
«ما تنها نیستیم.»
ناگهان چراغ‌های خانه روشن شدند.
و روی دیوار روبه‌رو، با چیزی شبیه خون نوشته شده بود:
«بالاخره برگشتید.»
جینا جیغ کوتاهی کشید.
جیمین یک قدم عقب رفت.
تهیونگ به نوشته خیره شد.
جونگ‌کوک اما فقط به ات نگاه می‌کرد.
«تو اینجا قبلاً اومدی؟»
ات با تعجب گفت:
«چی؟ نه.»
«مطمئنی؟»
«آره!»
جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد.
«پس چرا نوشته گفته برگشتید؟»
قبل از اینکه ات جواب بدهد، صدای خنده‌ای از طبقه‌ی بالا شنیده شد.
خنده‌ی یک دختر.
آرام.
کودکانه.
و ترسناک.
آن شب، اولین نفر ناپدید شد.
جینا.
فقط پنج دقیقه کافی بود.
جیمین برای آوردن آب به آشپزخانه رفت.
وقتی برگشت، جینا دیگر روی مبل نبود.
پنجره باز بود.
باران داخل اتاق می‌بارید.
روی زمین، رد پاهای خیس دیده می‌شد.
رد پاهایی کوچک.
مثل رد پای یک کودک.
اما عجیب‌تر از همه این بود که رد پاها از پنجره شروع نشده بودند.
از داخل خانه شروع می‌شدند.
و به سمت اتاق زیرزمین می‌رفتند.
جونگ‌کوک چراغ قوه را برداشت.
«من میرم دنبالش.»
تهیونگ جلویش را گرفت.
«تنهایی نه.»
ات گفت:
«منم میام.»
جونگ‌کوک فوراً برگشت.
«نه.»
«چرا؟»
«چون نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.»
ات برای لحظه‌ای ساکت شد.
در میان آن همه ترس، حرف جونگ‌کوک عجیب آرامش‌بخش بود.
اما چیزی در تاریکی پشت سرشان حرکت کرد.
تهیونگ ناگهان گفت:
«بچه‌ها...»
هر سه برگشتند.
روی پله‌ها، جینا ایستاده بود.
سرش پایین بود.
موهای خیسش روی صورتش ریخته بود.
جونگ‌کوک گفت:
«جینا؟»
او آرام سرش را بالا آورد.
چشم‌هایش کاملاً سیاه بودند.
لبخند زد.
و با صدایی که اصلاً صدای خودش نبود، گفت:
«اون گفت یکی از شما باید بمیره.»
سکوت.
جینا خندید.
«ولی هنوز تصمیم نگرفته کدوم یکی.»
چراغ‌ها خاموش شدند.
و جیغ ات در تاریکی پیچید.
سه روز بعد، خانه هنوز آن‌ها را زنده نگه داشته بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت2اما دیگر هیچ‌کدامشان آدم‌های قبلی نبودند.تهیونگ زخمی شد...

💜🙂💗خوشگلام امروز تولد کوکیه🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🎁🎁🎁و تازه 200تایی هم شد...

خوشگلام حتما پیج این بانو رو فالو کنید عالیه💜💜💗💗🛐🛐🛐@989164_7...

پارت ۴ 🖤بعد از دانشگاه، با جینا از در بیرون اومدم. هنوز چند ...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط