پارت2
پارت2
اما دیگر هیچکدامشان آدمهای قبلی نبودند.
تهیونگ زخمی شده بود.
جیمین دیگر شوخی نمیکرد.
جینا گاهی برای چند ساعت ناپدید میشد و وقتی برمیگشت، چیزی از اتفاقاتی که افتاده بود به یاد نمیآورد.
و ات...
هر شب یک خواب تکراری میدید.
پسری در راهرویی تاریک.
پسری که پشت به او ایستاده بود.
و هر بار که ات به او نزدیک میشد، پسر برمیگشت.
جونگکوک بود.
اما چشمهایش قرمز بودند.
و در دستش چاقویی خونآلود داشت.
آخرین شب، ات خوابش را دید.
این بار پسر به سمتش آمد.
چاقو را کنار گذاشت.
صورتش را لمس کرد و زمزمه کرد:
«این بار نمیذارم بهت دست بزنه.»
ات با وحشت از خواب بیدار شد.
جونگکوک کنار تختش نشسته بود.
زنده.
خسته.
و زخمی.
ات با صدای لرزان گفت:
«تو... چرا اینجایی؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«چون فهمیدم اون موجود دنبال توئه.»
«چرا من؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دستش را گرفت.
«چون تو اولین نفری بودی که صدای منو، قبل از اینکه وارد این خونه بشیم، شنیدی.»
ات مات نگاهش کرد.
«چی؟»
جونگکوک به چشمانش خیره شد.
«اون شب تو گفتی کسی رو بین درختها دیدی.»
«آره.»
«اون آدم نبود.»
ات نفسش بند آمد.
جونگکوک ادامه داد:
«اون من بودم.»
اشک در چشمهای ات جمع شد.
«ولی... تو داخل ماشین بودی.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«میدونم.»
سپس پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد.
«من از همون شب فهمیدم این خونه تو رو میخواد.»
صدای کوبیدن محکمی از پشت در آمد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
بعد صدای جینا از پشت در شنیده شد:
«ات... در رو باز کن.»
ات خواست بلند شود.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
«نه.»
«ولی جینا اونجاست.»
جونگکوک با چشمانی سرد به در خیره شد.
«نه، اون جینا نیست.»
کوبیدن دوباره شروع شد.
این بار شدیدتر.
و صدای جینا تغییر کرد:
«جونگکوک...»
سکوت.
«اگه ات رو دوست داری...»
صدای خندهای از پشت در آمد.
«...در رو باز نکن.»
جونگکوک به ات نگاه کرد.
برای اولین بار، ترس واقعی را در چشمهایش دید.
اما دستش را رها نکرد.
«هر اتفاقی افتاد، کنارم بمون.»
ات با گریه سر تکان داد.
«قول میدی تنهام نذاری؟»
جونگکوک آرام گفت:
«حتی اگه این خونه جهنم باشه.»
صدای شکستن در بلند شد.
«بازم پیدات میکنم.»
و آن شب...
برای اولین بار، ات فهمید شاید ترسناکترین چیز در آن خانه، موجودی که آنها را شکار میکرد نبود.
بلکه رازی بود که جونگکوک هنوز دربارهی گذشتهاش به او نگفته بود.
رازی که اگر فاش میشد...
ممکن بود عشقشان را به همان اندازهای که نجاتشان میداد، نابود کند.
اما دیگر هیچکدامشان آدمهای قبلی نبودند.
تهیونگ زخمی شده بود.
جیمین دیگر شوخی نمیکرد.
جینا گاهی برای چند ساعت ناپدید میشد و وقتی برمیگشت، چیزی از اتفاقاتی که افتاده بود به یاد نمیآورد.
و ات...
هر شب یک خواب تکراری میدید.
پسری در راهرویی تاریک.
پسری که پشت به او ایستاده بود.
و هر بار که ات به او نزدیک میشد، پسر برمیگشت.
جونگکوک بود.
اما چشمهایش قرمز بودند.
و در دستش چاقویی خونآلود داشت.
آخرین شب، ات خوابش را دید.
این بار پسر به سمتش آمد.
چاقو را کنار گذاشت.
صورتش را لمس کرد و زمزمه کرد:
«این بار نمیذارم بهت دست بزنه.»
ات با وحشت از خواب بیدار شد.
جونگکوک کنار تختش نشسته بود.
زنده.
خسته.
و زخمی.
ات با صدای لرزان گفت:
«تو... چرا اینجایی؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«چون فهمیدم اون موجود دنبال توئه.»
«چرا من؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دستش را گرفت.
«چون تو اولین نفری بودی که صدای منو، قبل از اینکه وارد این خونه بشیم، شنیدی.»
ات مات نگاهش کرد.
«چی؟»
جونگکوک به چشمانش خیره شد.
«اون شب تو گفتی کسی رو بین درختها دیدی.»
«آره.»
«اون آدم نبود.»
ات نفسش بند آمد.
جونگکوک ادامه داد:
«اون من بودم.»
اشک در چشمهای ات جمع شد.
«ولی... تو داخل ماشین بودی.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«میدونم.»
سپس پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد.
«من از همون شب فهمیدم این خونه تو رو میخواد.»
صدای کوبیدن محکمی از پشت در آمد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
بعد صدای جینا از پشت در شنیده شد:
«ات... در رو باز کن.»
ات خواست بلند شود.
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
«نه.»
«ولی جینا اونجاست.»
جونگکوک با چشمانی سرد به در خیره شد.
«نه، اون جینا نیست.»
کوبیدن دوباره شروع شد.
این بار شدیدتر.
و صدای جینا تغییر کرد:
«جونگکوک...»
سکوت.
«اگه ات رو دوست داری...»
صدای خندهای از پشت در آمد.
«...در رو باز نکن.»
جونگکوک به ات نگاه کرد.
برای اولین بار، ترس واقعی را در چشمهایش دید.
اما دستش را رها نکرد.
«هر اتفاقی افتاد، کنارم بمون.»
ات با گریه سر تکان داد.
«قول میدی تنهام نذاری؟»
جونگکوک آرام گفت:
«حتی اگه این خونه جهنم باشه.»
صدای شکستن در بلند شد.
«بازم پیدات میکنم.»
و آن شب...
برای اولین بار، ات فهمید شاید ترسناکترین چیز در آن خانه، موجودی که آنها را شکار میکرد نبود.
بلکه رازی بود که جونگکوک هنوز دربارهی گذشتهاش به او نگفته بود.
رازی که اگر فاش میشد...
ممکن بود عشقشان را به همان اندازهای که نجاتشان میداد، نابود کند.
- ۱۸۰
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط