𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:29
*بانوی من....ارباب باید برید
بلند شد و دستش رو به سمتت دراز کرد....
-بریم؟
دستت رو توی دستش گذاشتی....
+باشه
با کمکش بلند شدی....
خیلی سختت بود با اون لباس راه بری.....
پس خدشو باهات هماهنگ کرد و اروم اروم بسمت در قدم برداشت.....
-اماده ای؟
+آره....امادم
نارو در رو براتون باز کرد....
پشت سرتون راه اومد و تور لباست رو گرفت....
اروم از پله ها پایین رفتین.....
مهمانا با ذوق نگهاتون کرد و براتون دست زدن.....
به سارانگ نگاهی انداختی....
توی اون کت شلوار خیلی خیره کننده شده بود.....
𝘱𝘢𝘳𝘵:29
*بانوی من....ارباب باید برید
بلند شد و دستش رو به سمتت دراز کرد....
-بریم؟
دستت رو توی دستش گذاشتی....
+باشه
با کمکش بلند شدی....
خیلی سختت بود با اون لباس راه بری.....
پس خدشو باهات هماهنگ کرد و اروم اروم بسمت در قدم برداشت.....
-اماده ای؟
+آره....امادم
نارو در رو براتون باز کرد....
پشت سرتون راه اومد و تور لباست رو گرفت....
اروم از پله ها پایین رفتین.....
مهمانا با ذوق نگهاتون کرد و براتون دست زدن.....
به سارانگ نگاهی انداختی....
توی اون کت شلوار خیلی خیره کننده شده بود.....
- ۱۴۴
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط