𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔
یونگی وارد اتاق شد.
یونا خسته بود، اما لبخند میزد.
کنار او نوزاد کوچکی خوابیده بود.
یونگی اول سراغ یونا رفت.
دستش را گرفت.
«عزیز دلم...»
یونا لبخند زد.
«سلام.»
یونگی چشمهایش پر از اشک بود.
«خیلی اذیت شدی؟»
«یه کم.»
یونگی دستش را بوسید.
«قربونت برم...»
صدایش لرزید.
«کاش میتونستم همهی سختیهاش رو ازت بگیرم.»
یونا گفت:
«مهم اینه که الان تموم شده.»
یونگی آرام سر تکان داد.
بعد نگاهش به کودک افتاد.
«یونوو...»
یونا گفت:
«بیا ببینش.»
یونگی با احتیاط او را در آغوش گرفت.
برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
«سلام پسر کوچولوی من.»
یونوو دست کوچکش را تکان داد.
یونگی لبخند زد.
«میدونی چقدر منتظرت بودم؟»
بعد به یونا نگاه کرد.
«البته نه به اندازهی مادرت.»
یونا خندید.
یونگی کنار او نشست.
«ممنونم.»
یونا گفت:
«برای چی؟»
«برای اینکه این خانواده رو به من دادی.»
یونا چشمهایش پر از اشک شد.
یونگی دستش را گرفت.
«تو نمیدونی چقدر دوستت دارم.»
𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔
یونگی وارد اتاق شد.
یونا خسته بود، اما لبخند میزد.
کنار او نوزاد کوچکی خوابیده بود.
یونگی اول سراغ یونا رفت.
دستش را گرفت.
«عزیز دلم...»
یونا لبخند زد.
«سلام.»
یونگی چشمهایش پر از اشک بود.
«خیلی اذیت شدی؟»
«یه کم.»
یونگی دستش را بوسید.
«قربونت برم...»
صدایش لرزید.
«کاش میتونستم همهی سختیهاش رو ازت بگیرم.»
یونا گفت:
«مهم اینه که الان تموم شده.»
یونگی آرام سر تکان داد.
بعد نگاهش به کودک افتاد.
«یونوو...»
یونا گفت:
«بیا ببینش.»
یونگی با احتیاط او را در آغوش گرفت.
برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
«سلام پسر کوچولوی من.»
یونوو دست کوچکش را تکان داد.
یونگی لبخند زد.
«میدونی چقدر منتظرت بودم؟»
بعد به یونا نگاه کرد.
«البته نه به اندازهی مادرت.»
یونا خندید.
یونگی کنار او نشست.
«ممنونم.»
یونا گفت:
«برای چی؟»
«برای اینکه این خانواده رو به من دادی.»
یونا چشمهایش پر از اشک شد.
یونگی دستش را گرفت.
«تو نمیدونی چقدر دوستت دارم.»
- ۸۳۱
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط