{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«هاناکی»

«هاناکی»
«پارت ۳»



داشتیم اتاق تهیونگ و میدیدیم که یهو تهیونگ اومد
تهیونگ: شما دخترا اینجا چیکار میکنین
ا/ت..... صداش خیلی جذاب بود تا الان صدایی به این جذابی نشنیده بودم
لیا: هیچی من داشتم عمارتو به ا/ت نشون میدادم
تهیونگ: خب به کارتون ادامه بدید
لیا: باشه
ا/ت: داداشتو خیلی دوست داری نه؟
لیا: اره خیلی دوسش دارم
ا/ت: منم یه داداش دارم اسمش جین سو عه اما پدرم ....
میخواست حرف بزنه اما مطمئن نبود که اینو بگه یا نه
لیا: پدرم چی؟
ا/ت: چیزی نیست
لیا: حرفتو نخور بگو دیگه
ا/ت: چیز خاصی نیست
لیا دیگه در این مورد نپرسید و به گشتن بقیه امارت مشغول شدن
لیا: خب اینم اخریش دیگه بریم پایین
ا/ت: باشه بریم
ا/ت.....من رفتم سر یه میز نشستم لیا رفت پیش پدرش
لیا: پدر از این دختره ا/ت خیلی خوشم اومده کاش میشد عضو خانوادمون باشه
پ/ت: جدی اووو پس دوست داری عضو خانوادمون باشه من سعی خودم.
میکنم ببینم چی میشه
پ/ت میره پیش پ/ا و باهاش صحبت می‌کنه
ا/ت..... یعنی دارن به هم چی میگن خیلی جدی به نظر میان
لیا اومد پیش ا/ت
ا/ت: لیا یو می‌دونی در مورد چی دارن صحبت میکنن
لیا: من از کجا بدونم
ا/,ت: لیا من مادرتو ندیدم اون کجاست
لیا بعضی تو گلوش جمع شد میخواست حرف بزنه که بغضش ترکید شرع به گریه کردن کرد
ا/ت: لیا .... لیا چی شده
ا/ت لیا رو برد یجای خلوت تا کسی نبینتش
ا/ت:لیا چی شد یهو
لیا:ما....د..رم
ا/ت: چی شده
لیا: من اون موقع ۷ سالم بود مادرم به خاطر یکی از عملیات های پدرم کشته شد اون برای اینکه پدرم زخمی نشه کشته شد موقعی که پدرم میخواست تیر بخوره مادرم اومد جلوش و بجای اون تیر خورد و من همون از اون موقع دلم براش تنگ میشه
ا/ت:ولی فکر کنم مادر تهیونگ و چند وقت پیش دیدم
لیا:منو تهیونگ خواهر برادر واقعی نیستیم
ا/ت: یعنی پدرت دوبار ازدواج کرده
لیا دوباره شروع کرد به گریه کردن و ات سعی کرد ارومش کنه
ا/ت:ببخشید نباید همچین سوالی می‌پرسیدم معذرت می‌خوام
لیا:نه اشکالی نداره دیگه داشتم مادرمو فراموش میکردم تو بهم یاد آوریش کردی
ا/ت:ولی بازم....
لیا: ازت ممنونم که بهم یاد اوری کردی ا/ت
لیا دوباره گریش گرفت ا/ت اونو در اغوش گرفت و بعد از ۲۰ دقیقه تونست ارومش کنه
ا/ت: لیا اروم شدی؟
لیا: اره
ا/ت: بازم معذرت میخوام
لیا: نه ا/ت تو اولی کسی هستی بعد از مادرم که به خاطر گریه کردن منو بغل کردی
ا/ت.....این دختر خیلی زجر کشیده تر گریه ‌گردنش معلومه
و........


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بچه ها بابت عنایت هاتو ممنون فکر نمی‌کردم اندر زود دو رقمی بشم💜
دیدگاه ها (۱)

بچه ها ۲۰ تایی شدنمون مبارکبه خاطر همین امشب ۲ تا پارت دیگه ...

«هاناکی»«پارت ۴»ا/ت.... تو افکارم غرق بودم که یهو یه نفر اوم...

اسلاید های پارت ۲

«هاناکی»«پارت ۲»ا/ت: باشه اما تو هم باید به قولت عمل کنی «««...

...

مجسمه خونی p3

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط