هاناکی
«هاناکی»
«پارت ۴»
ا/ت.... تو افکارم غرق بودم که یهو یه نفر اومد
تهیونگ: خب شما دخترا اینجا چیکار میکنید
لیا: هیچی
تهیونگ: لیا گریه کردی
لیا: نه
تهیونگ: دروغ نگو از چشمات معلومه
لیا دوباره گریه کرد تهیونگ دستشو گذاشت رو صورت لیا و یه قطره اشک برداشت
تهیونگ: ببین اشکاتو
لیا خندش گرفته بود ولی به هر زوری که بود خودشو کنترل کرد
لیا: خیلی بی مزه ای
تهیونگ: من که میدونم داشتی از خنده میمردی من بزرگت کردم بچه
لیا نتونست جلو خندشو بگیره و با تهیونگ دوتایی زدن زیر خنده
تهیونگ: خب من دیگه میرم
لیا: باشه برو
ا/ت......کاش منم میتونستم جین سو رو ببینم و باهاش همینقدر مهربون باشم
لیا: ا/ت دیگه بریم پایین
ا/ت: بریم
مهمونی تموم شد ما هم برگشتیم خونه
ا/ت: اههههه بلاخره تموم شد
.....: خانم پدرتون گقتن بیاین اتافشون
ا/ت: باشه الان میام
ا/ت.....بلند شدم لباسامو عوض کردم رفتم پایین اتاق پدر در زدم
پ/ا: بیا تو
ا/ت: با من کاری داشتین
پ/ا: میخوام در مورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم
ا/ت: بگید میشنوم
«««««««فلش یک به دیروز»»»»»»»
پ/ت: نظرت چیه رابطه هامون و قوی تر کنیم
پ/ا: منظورت چیه
پ/ت: دارم در مورد یه پیوند حرف میزنم
پ/ا: منظورت...
پ/ت: اره
پ/ا: اما تو مطمئنی
پ/ت: اره برای محکم شدن روابط ما دوتا رییس اینده باید باهم ازدواج کنم
پ/ا: منظورت تهیونگ و ا/ت عه
پ/ت: دقیقا
پ/ا: من که مشکلی ندارم این به نفع هردو مونه
پ/ت: خب پس بعدا در مورد تاریخش حرف میزنیم
«««««««زمان حال»»»»»»»
پ/ا: تو باید با تهیونگ از دواج کنی
ا/ت: چی چرا من
پ/ا: برای قوی تر کردن رابطه هامون تو و تهیونگ باید با هم ازدواج کنید
ا/ت: اما...
پدر ا/ت حرفشو قطع کرد
پ/ا: اما و اگر نداریم
ا/ت: ولی پدر....
پ/ا: ا/ت مجبورم نکن جین سو رو از امریکا بیارم
ا/ت.....نه جین سو نباید مثل من اسیب ببینه مجبورم قبول کنم
ا/ت: ب...باشه
پ/ا: خب حالا برو اتاقت
ا/ت: بله
و.......
«پارت ۴»
ا/ت.... تو افکارم غرق بودم که یهو یه نفر اومد
تهیونگ: خب شما دخترا اینجا چیکار میکنید
لیا: هیچی
تهیونگ: لیا گریه کردی
لیا: نه
تهیونگ: دروغ نگو از چشمات معلومه
لیا دوباره گریه کرد تهیونگ دستشو گذاشت رو صورت لیا و یه قطره اشک برداشت
تهیونگ: ببین اشکاتو
لیا خندش گرفته بود ولی به هر زوری که بود خودشو کنترل کرد
لیا: خیلی بی مزه ای
تهیونگ: من که میدونم داشتی از خنده میمردی من بزرگت کردم بچه
لیا نتونست جلو خندشو بگیره و با تهیونگ دوتایی زدن زیر خنده
تهیونگ: خب من دیگه میرم
لیا: باشه برو
ا/ت......کاش منم میتونستم جین سو رو ببینم و باهاش همینقدر مهربون باشم
لیا: ا/ت دیگه بریم پایین
ا/ت: بریم
مهمونی تموم شد ما هم برگشتیم خونه
ا/ت: اههههه بلاخره تموم شد
.....: خانم پدرتون گقتن بیاین اتافشون
ا/ت: باشه الان میام
ا/ت.....بلند شدم لباسامو عوض کردم رفتم پایین اتاق پدر در زدم
پ/ا: بیا تو
ا/ت: با من کاری داشتین
پ/ا: میخوام در مورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم
ا/ت: بگید میشنوم
«««««««فلش یک به دیروز»»»»»»»
پ/ت: نظرت چیه رابطه هامون و قوی تر کنیم
پ/ا: منظورت چیه
پ/ت: دارم در مورد یه پیوند حرف میزنم
پ/ا: منظورت...
پ/ت: اره
پ/ا: اما تو مطمئنی
پ/ت: اره برای محکم شدن روابط ما دوتا رییس اینده باید باهم ازدواج کنم
پ/ا: منظورت تهیونگ و ا/ت عه
پ/ت: دقیقا
پ/ا: من که مشکلی ندارم این به نفع هردو مونه
پ/ت: خب پس بعدا در مورد تاریخش حرف میزنیم
«««««««زمان حال»»»»»»»
پ/ا: تو باید با تهیونگ از دواج کنی
ا/ت: چی چرا من
پ/ا: برای قوی تر کردن رابطه هامون تو و تهیونگ باید با هم ازدواج کنید
ا/ت: اما...
پدر ا/ت حرفشو قطع کرد
پ/ا: اما و اگر نداریم
ا/ت: ولی پدر....
پ/ا: ا/ت مجبورم نکن جین سو رو از امریکا بیارم
ا/ت.....نه جین سو نباید مثل من اسیب ببینه مجبورم قبول کنم
ا/ت: ب...باشه
پ/ا: خب حالا برو اتاقت
ا/ت: بله
و.......
- ۳۲.۷k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط