پارت۱۱
پارت۱۱
اسم سوکوکو:کدمن
باقدم های استوار و خشمگین،نگاهی سرد؛ازپله ها پایین امد دورو ورش را خوب آنالیز کرد
«اره ،اونجاست باید حدسشو میزدم که میاد تابا الیس لاس بزنه. »
دازای ظاهرش را مثل همیشه خفظ میکند و با همان لبخند شاد مانندش روبه الیس و رمبو دست بلند میکند
دازای:اهای بچه ها ،نظرتون چیه ازاین خرابه بریم بعد شروع به گپ زدنای این طوری کنین؟هوم؟
الیس شرم میکنه و لپاش گل مینداز ،به نشانه ای احترام خم میشه و لب تر میکنه:ببخشید ارباب جوان
من باید رفت زحمت کنم تا ۵دقیقه دیگه رئیس دستور حرکت به عمارت رومیدن
دازای:مشکلی نیست ،راستس منم یه سوال شخصی از رمبو داشتم
الیس سری به نشانه احترام پایین مینداز و میره...
بعد از دور شدن الیس دازای به ارومی قدمی به سمت رمبو برمیدار ،بانگاهی خشم گین بهش خیر میشه
رمبو:عام...ارباب جوان،اتفاقی افتاده؟
دازای:دلیل اونهمه زخم و بخیه روی تن اون بچه چیه؟
رمبو:م....من...نمیدونم
دازای:ارتور رمبو ،خودتم خوب میدونی که باکی طرفی ،زودباش دهن باز کن
اون اراهاباکیه؟
به ارامی لبش را گاز گرفت و گفت:«...بله.»
دازای دستاشو مشت میکنه
دازای:چرا تا الان بهم چیزی نگفتی!؟
رمبو::ارباب جوان خو...هش میکنم از من دیگه چیزی نپرسین.»
دازای:خیله خوب اروم باش،به کسی چیزی نمیگم
رمبو لبخند ارومی بر لبانش میشینه و میگه :«ممنونم ،اربای جوان.»
اسم سوکوکو:کدمن
باقدم های استوار و خشمگین،نگاهی سرد؛ازپله ها پایین امد دورو ورش را خوب آنالیز کرد
«اره ،اونجاست باید حدسشو میزدم که میاد تابا الیس لاس بزنه. »
دازای ظاهرش را مثل همیشه خفظ میکند و با همان لبخند شاد مانندش روبه الیس و رمبو دست بلند میکند
دازای:اهای بچه ها ،نظرتون چیه ازاین خرابه بریم بعد شروع به گپ زدنای این طوری کنین؟هوم؟
الیس شرم میکنه و لپاش گل مینداز ،به نشانه ای احترام خم میشه و لب تر میکنه:ببخشید ارباب جوان
من باید رفت زحمت کنم تا ۵دقیقه دیگه رئیس دستور حرکت به عمارت رومیدن
دازای:مشکلی نیست ،راستس منم یه سوال شخصی از رمبو داشتم
الیس سری به نشانه احترام پایین مینداز و میره...
بعد از دور شدن الیس دازای به ارومی قدمی به سمت رمبو برمیدار ،بانگاهی خشم گین بهش خیر میشه
رمبو:عام...ارباب جوان،اتفاقی افتاده؟
دازای:دلیل اونهمه زخم و بخیه روی تن اون بچه چیه؟
رمبو:م....من...نمیدونم
دازای:ارتور رمبو ،خودتم خوب میدونی که باکی طرفی ،زودباش دهن باز کن
اون اراهاباکیه؟
به ارامی لبش را گاز گرفت و گفت:«...بله.»
دازای دستاشو مشت میکنه
دازای:چرا تا الان بهم چیزی نگفتی!؟
رمبو::ارباب جوان خو...هش میکنم از من دیگه چیزی نپرسین.»
دازای:خیله خوب اروم باش،به کسی چیزی نمیگم
رمبو لبخند ارومی بر لبانش میشینه و میگه :«ممنونم ،اربای جوان.»
- ۲۰۸
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط