پارت ۱۲
پارت ۱۲
اسم سوکوکو:کدمن
رمبو لبخند ارومی بر لبانش میشینه و میگه :«ممنونم ،اربای جوان.»
دازای اروم اروم به سمت اوتاقی که پدرش و ورلن توش بودم میره
تیک تیک*
صدای بم به گوش میرسه:«بیاتو»
دازای با چشمانی روبه ورلن میکنه و میگه:ورل لطفا بروبیرون
«پل سری به نشانه تایید نشون میده و میره...»
دازای نگاهشو به چشمان پدرش میدوزه...نگاه هایی سرد و خشن دازای شروع میکنه به حرف زدن:پدر...شما گفتین قرار به من هدیه ای بدین که برمیگرده به گذشته مادرم(کمی مکث میکنه)اما این چیزی که به من دادین [اراهاباکیه}...
اون پسر بچه حتا خیلی
ضعیف تر از اون چیزیه بتونم
باهاش معاشقه کنم
باجدیت از روی صندلی بلند میشه و روبه روی پسرش می ایسته:دازای،«خودتم خوب میدونی هدفم چیه .»
لحنش رو اروم میکنه و ادامه میده
اون پسر بچه همون اراهاباکیه ، دارم نقشم رو عملی میکنم باهاش مشکلی داری؟
دازای دندوناشومیزار روی لبشو محکم فشار میده ،اروم نفس عمیق میشه سرشو بالا میار و به پدرش میگه:«گفتی که قرار هدیه تولد بهم بدی من همین بچرو به غنوان کادو میخوام.»
پدر دازای:اره ،(اما اگه درست یادت باشه من گفتم تولد ۲۸سالگیت اجازه داری خودت کادوتو انتخواب کنی...)
دازای با جسارت میور وسط حرف پدرش
فردا شب ۲۸سالم میشه .... فکر میکنی من هنوزمهمون پسر بچه ۱۱سالم؟؟،من میرم پیش اراهاباکی.
پدرش سکوت میکنه با نگاهی اعصبی مانند غرق در فکر میشه
این پسر... همیشه میدونه چطور دستمو کوتاه کنه... ولی منم خوب میشناسمت دازای نمیزارم جلوی هدفمو بگیری
دازای در قبل از اینکه دستگیر درو بکشه و بره برمیگرده به صورت پدرش نکاه میکنه میگه:راستی پدر اسمش چویاست ... ازاین به بعد نباید کسی بهش یگه «اراهاباکی»
ودرو باز میکنه و با قدم هایی مطمعن از اتاق خارج میشه.
(اروم به سمت اتاق تبقه بالا قدم برمیدار... اتاقی که توش اون پسر یچه مونارنجی بیجون قرار داشت،دروباز میکنه اما با اتاقی خالی مواجه میشه )
دازای:پس اون بچه کجاست ؟
نگوکه دست به فرار گذاشته! ؟نه نمیتونه فرار کنه اون بچه ضعیف تر ازاین حرفاست که خودش به تنهایی به تونه دست به عمل بزنه...
اسم سوکوکو:کدمن
رمبو لبخند ارومی بر لبانش میشینه و میگه :«ممنونم ،اربای جوان.»
دازای اروم اروم به سمت اوتاقی که پدرش و ورلن توش بودم میره
تیک تیک*
صدای بم به گوش میرسه:«بیاتو»
دازای با چشمانی روبه ورلن میکنه و میگه:ورل لطفا بروبیرون
«پل سری به نشانه تایید نشون میده و میره...»
دازای نگاهشو به چشمان پدرش میدوزه...نگاه هایی سرد و خشن دازای شروع میکنه به حرف زدن:پدر...شما گفتین قرار به من هدیه ای بدین که برمیگرده به گذشته مادرم(کمی مکث میکنه)اما این چیزی که به من دادین [اراهاباکیه}...
اون پسر بچه حتا خیلی
ضعیف تر از اون چیزیه بتونم
باهاش معاشقه کنم
باجدیت از روی صندلی بلند میشه و روبه روی پسرش می ایسته:دازای،«خودتم خوب میدونی هدفم چیه .»
لحنش رو اروم میکنه و ادامه میده
اون پسر بچه همون اراهاباکیه ، دارم نقشم رو عملی میکنم باهاش مشکلی داری؟
دازای دندوناشومیزار روی لبشو محکم فشار میده ،اروم نفس عمیق میشه سرشو بالا میار و به پدرش میگه:«گفتی که قرار هدیه تولد بهم بدی من همین بچرو به غنوان کادو میخوام.»
پدر دازای:اره ،(اما اگه درست یادت باشه من گفتم تولد ۲۸سالگیت اجازه داری خودت کادوتو انتخواب کنی...)
دازای با جسارت میور وسط حرف پدرش
فردا شب ۲۸سالم میشه .... فکر میکنی من هنوزمهمون پسر بچه ۱۱سالم؟؟،من میرم پیش اراهاباکی.
پدرش سکوت میکنه با نگاهی اعصبی مانند غرق در فکر میشه
این پسر... همیشه میدونه چطور دستمو کوتاه کنه... ولی منم خوب میشناسمت دازای نمیزارم جلوی هدفمو بگیری
دازای در قبل از اینکه دستگیر درو بکشه و بره برمیگرده به صورت پدرش نکاه میکنه میگه:راستی پدر اسمش چویاست ... ازاین به بعد نباید کسی بهش یگه «اراهاباکی»
ودرو باز میکنه و با قدم هایی مطمعن از اتاق خارج میشه.
(اروم به سمت اتاق تبقه بالا قدم برمیدار... اتاقی که توش اون پسر یچه مونارنجی بیجون قرار داشت،دروباز میکنه اما با اتاقی خالی مواجه میشه )
دازای:پس اون بچه کجاست ؟
نگوکه دست به فرار گذاشته! ؟نه نمیتونه فرار کنه اون بچه ضعیف تر ازاین حرفاست که خودش به تنهایی به تونه دست به عمل بزنه...
- ۳۳۹
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط