لواشک محلی را که دیدم طاقت نیاوردم وخریدم امادلم نیومد تن
لواشک محلی را که دیدم طاقت نیاوردم وخریدم امادلم نیومد تنهایی بخورم نامزدمم باخانواده مسافرت رفته بودن این بود که یه تیکه ازش کندم و بقیشوقایم کردم
مسافرت طولانی شد وسوسه امانم نمیداد
هربار که میرفتم سروقتش یه تیکه ازش جدامیکردم
تااینکه مسافربرگشت و چیزی از لواشک نمونده بود
این حکایت دختروپسرهای است که به هم دل میدهند
هرباریه تیکه از لواشک محبتشونو میکنند که وقتی اصل کاری اومد چیزی نداریم که بهش بدیم
لواشک زندگیتونو صرف همه نکنید منتظرباشید اصل کار زندگیتون بیاد اونوقت مزه خود لواشک بیشتر میشه.
مسافرت طولانی شد وسوسه امانم نمیداد
هربار که میرفتم سروقتش یه تیکه ازش جدامیکردم
تااینکه مسافربرگشت و چیزی از لواشک نمونده بود
این حکایت دختروپسرهای است که به هم دل میدهند
هرباریه تیکه از لواشک محبتشونو میکنند که وقتی اصل کاری اومد چیزی نداریم که بهش بدیم
لواشک زندگیتونو صرف همه نکنید منتظرباشید اصل کار زندگیتون بیاد اونوقت مزه خود لواشک بیشتر میشه.
- ۱.۲k
- ۱۹ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط