{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( پارت ۲۴)

( پارت ۲۴)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی

*از اونجایی که اوروراکا مستقل زندگی میکنه به مامانش زنگ میزنه*

+الو، سلام مامان

-سلام دخترم خوبی

+مرسی خوبم، میگم از اردو برگشتم

-عه، به سلامتی چه خبر؟

+امممم.... یه خبر دارم

-چه خبری؟!

+اینکه..... ایزوکو بهم اعتراف کرد

-واقعا! واییییی بالاخره تو به کراشت رسیدی هوراااااا

+اره مامان من خیلی خوشحالم

-منم خوشحال شدم

+خب دیگه کاری نداری من برم وسایل هام مونده وسط خونه

-نه عزیزم برو به سلامت

*حالا یک روز گذشته و هیکاری رفته خونه باکوگو تا برن بیرون*

+سلام اوهیمه سامام، خوش اومدی بفرما داخل عزیزم

-سلام جوجه تیغی، مامانت خونست؟!

+اره بابا بیا

*هیکاری رفت و نشست و مامان باکوگو اومد*

_سلام، هیکاری خوش اومدی

-سلام ممنونم

+هوی، پیرزن این عزیزمه که بهت گفتم

-باکوگو با مامانت اینجوری حرف میزنی؟!

_اره به من میگه پیرزن

+ببخشید هیکاری

_هیکاری تو خوب اینو رام کردی

-اره فکر کنم

+چرا مگه من سگم

-نه تو اینطوری نیستی جو..... باکوگو
دیدگاه ها (۴)

ادیت پیج قشنگمون لطا حمایت شهhttps://wisgoon.com/ruby_123

خیلی بدوست😆😆

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط