شب بود تنخا تو اتاق پای لپ تاپم بودم مامان و بابام مهمونی
شب بود تنخا تو اتاق پای لپ تاپم بودم مامان و بابام مهمونی بودن داداشمم خونه نبود خلاطه تنها بودم یه لحظه در اتاقم که پشت سرم بود باز شد صداش وحشتناک بود...مات بپدم نمیدونستم باید چیکار کنم...رومو برگردوندم دیدم یه پسر بچه کوچیک پشتم بود داشت نگام مبکرد اصن نمیدونستم باید چیکار کنم...
پسر بچه گفت کمکم کن تو...تا میخاشت کلمه اخرو بگه مامانم کلیدو انداخت تو در و پسر بچه سریع دوید و رفت...مامانم اینا که اومدم من خودمو زدم به خاب....وقتی همه خواب بودن من تو فکر پسره بودم نمیدونستم باید بترسم یا برم کمکش اما کجا...دوباره در باز شد پسره اومد ایندفعه خوب گوش دادم با صدایی که مثل ناله و اه بود گفت کمکم کن تو زیر زمین تو انباری لطفا....نمیتونستم تا صب صبر کنم پس همون شب رفتم دنبال پسره اومدم دسشو بگیرم دستم از تو دستش رد شد...نفسم بند اومد به سمت زیر زمین که رفتم ناله های خفیفی به گوشم خورد که میگفتم معذرت میخام رفتم پایین از پله ها...چند تا قاب عکس بود که یه پسر کوچولو با مامانش بود که انگار مخ دریت حسابی نداشت مامانه احتمال رو به رو شدن با یه چیز ترسناک رو دلشتم دلم داشت از جا کنده میشد به زور اب دهنمو قورت میدادم...یهو جسد تیکه پاره شده یه پسرو دیدم که یهو در انباری خیلی بد بسته شد و یه چیزی خورد تو شرم منم بیهوش شدم بهوش که اومدم اون مامانه جلوم واستاده بود به یه خنده شیطانی روشو کرد بع پسره فهمیدم که پسرشه پسرش که مادره کشته بودش مادره میخاست بیاد نزدیکم اما من تا یه بسم الله گفتم غیب شد...خیالم راحت شد و با برسی انباری فهمیدم که مامانه به خاطر کار بد پسرش اونپ تو انباری زندانی کرده و پسره هم دری وری به مامانش مامانشم اروز اونجایی که دیوونه بوده پسرشو میکشه...پدره هم وقتی زنش رو میبینه که این کارو کرده از خونه بیرونش میکنه و زنه هم بر میگرده و تو انباری خود کشی میکنه ولی روحش هنوز تو خونس...نمیدونستم به مامانم بگم یا نه اما نگفتم...روح پسره از مامنش فرار میکرد و مامنه دنبال گرفتن روح برادر منه اما ما از اونجا رفتیم...اگه دنبالمون نباشه....
پسر بچه گفت کمکم کن تو...تا میخاشت کلمه اخرو بگه مامانم کلیدو انداخت تو در و پسر بچه سریع دوید و رفت...مامانم اینا که اومدم من خودمو زدم به خاب....وقتی همه خواب بودن من تو فکر پسره بودم نمیدونستم باید بترسم یا برم کمکش اما کجا...دوباره در باز شد پسره اومد ایندفعه خوب گوش دادم با صدایی که مثل ناله و اه بود گفت کمکم کن تو زیر زمین تو انباری لطفا....نمیتونستم تا صب صبر کنم پس همون شب رفتم دنبال پسره اومدم دسشو بگیرم دستم از تو دستش رد شد...نفسم بند اومد به سمت زیر زمین که رفتم ناله های خفیفی به گوشم خورد که میگفتم معذرت میخام رفتم پایین از پله ها...چند تا قاب عکس بود که یه پسر کوچولو با مامانش بود که انگار مخ دریت حسابی نداشت مامانه احتمال رو به رو شدن با یه چیز ترسناک رو دلشتم دلم داشت از جا کنده میشد به زور اب دهنمو قورت میدادم...یهو جسد تیکه پاره شده یه پسرو دیدم که یهو در انباری خیلی بد بسته شد و یه چیزی خورد تو شرم منم بیهوش شدم بهوش که اومدم اون مامانه جلوم واستاده بود به یه خنده شیطانی روشو کرد بع پسره فهمیدم که پسرشه پسرش که مادره کشته بودش مادره میخاست بیاد نزدیکم اما من تا یه بسم الله گفتم غیب شد...خیالم راحت شد و با برسی انباری فهمیدم که مامانه به خاطر کار بد پسرش اونپ تو انباری زندانی کرده و پسره هم دری وری به مامانش مامانشم اروز اونجایی که دیوونه بوده پسرشو میکشه...پدره هم وقتی زنش رو میبینه که این کارو کرده از خونه بیرونش میکنه و زنه هم بر میگرده و تو انباری خود کشی میکنه ولی روحش هنوز تو خونس...نمیدونستم به مامانم بگم یا نه اما نگفتم...روح پسره از مامنش فرار میکرد و مامنه دنبال گرفتن روح برادر منه اما ما از اونجا رفتیم...اگه دنبالمون نباشه....
- ۴.۷k
- ۱۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط