#خورشیدوماه 🌙☀️
#خورشیدوماه 🌙☀️
part=19(فصل2)
«دیدگاه ایرانا»
وسایل هامو جمع کردم، حتی تخت و ایینه توی اتاقم رو هم جمع کردم و بردم خونه خانواده جدیدم.. اونا به خاطر من بنایی کردن و یه اتاق جدید و بزرگ برام درست کردن که من اتاق مخصوص خودم داشته باشم، تا اومدم از خونه بیرون و سوار ماشینم شدم جانا زنگ زد.
«مکالمه تلفنی ایرانا و جانا»
ایرانا: سلام
جانا: کجایی عشقم
ایرانا: دارم میام، تخت و ایینه رو اوردن؟
جانا: اره اوردن حامیم گفت خودت بیای تا با سلیقه خودت اتاقتو بچینیم🥹
ایرانا: ببخشید زحمت افتادید😔
جانا: ایرانا،، گفته بودم دیگه حرفو نزن،، یادته؟
ایرانا: قربونت برم... دارم میام
جانا: باشه عزیزم بیا خدافظ
«دیدگاه جانا»
تلفن رو که قطع کردم رفتم توی اتاق حامیم کنار میزش نشستم، داشت متن جدید اهنگشو مینوشت
جانا: اهنگ جدیده؟
حامیم: اره،، میخوام اینو مخصوص خوده ایرانا بنویسم
جانا: این سرنوشت بودا، ایرانا اومد توی خانواده ما، حتی با تو کار میکنه، دیگه چی ازین بهتر🥹
حامیم: هووف، اره عالیه، ولی پدر مادرش..
جانا: پدر مادر عزیزه😔
حامیم: صد در صد
جانا: خب،، بخون ببینم چی نوشتی، با صووت بخونی ها
حامیم: باشه،، اوهوم اوهوم،،،
قصه ی عشق منو تو عشق توی یه نگاهه،
نه درسته نه گناهه،
قصه عشق منو تو قصه ی خورشید و ماهه🫠🫶🏻
اره این عشق اشتباهه...
جانا: واااا اخرش چیشد؟ اشتباهه؟ 😐
حامیم: متن اهنگه دیگه چه ربطی داشت🗿
(صدای ایفون خونه اومد)
جانا: ایرانا اومدددد🥹🥹
*جانا در رو باز کرد*
مامان لیلا: جانا دخترم بیا میز ناهار رو اماده کنیم باهم ایرانا گشنه بچه
جانا: چشم
«دیدگاه ایرانا»
وقتی وارد پارکینگ شدم بوی خوبی به مشامم میرسید بوی مرغ هایی بود که مامانم همیشه درست میکرد و من با ذوق وارد خونه میشدم تا سریع بشینم سر میز ناهار🥹😔
مامان لیلا: سلام دختر خوشگلم خسته نباشی (ایرانارو بغل کرد)
ایرانا: سلام مامان لیلا ممنونم🥹
جانا: سلااااام خوشگل خانم خوش اومدی🥹❤️
حامیم: سلام،، خوش اومدی عزیزم🥹🤍
ایرانا: خیلی ممنونم ازتون دورتون بگردم🥺🤍
«دیدگاه ایرانا»
رفتم توی اتاقی که واسه خودم بود در رو بستم، اونجا هیچی نبود، فقط رگال لباسام بود، حتی تختم هم وصل نشده اونجا بود، لباسامو عوض کردم، به یاد مامان بابام بودم، چون اونام همینجوری باهام رفتار میکردن😔
part=19(فصل2)
«دیدگاه ایرانا»
وسایل هامو جمع کردم، حتی تخت و ایینه توی اتاقم رو هم جمع کردم و بردم خونه خانواده جدیدم.. اونا به خاطر من بنایی کردن و یه اتاق جدید و بزرگ برام درست کردن که من اتاق مخصوص خودم داشته باشم، تا اومدم از خونه بیرون و سوار ماشینم شدم جانا زنگ زد.
«مکالمه تلفنی ایرانا و جانا»
ایرانا: سلام
جانا: کجایی عشقم
ایرانا: دارم میام، تخت و ایینه رو اوردن؟
جانا: اره اوردن حامیم گفت خودت بیای تا با سلیقه خودت اتاقتو بچینیم🥹
ایرانا: ببخشید زحمت افتادید😔
جانا: ایرانا،، گفته بودم دیگه حرفو نزن،، یادته؟
ایرانا: قربونت برم... دارم میام
جانا: باشه عزیزم بیا خدافظ
«دیدگاه جانا»
تلفن رو که قطع کردم رفتم توی اتاق حامیم کنار میزش نشستم، داشت متن جدید اهنگشو مینوشت
جانا: اهنگ جدیده؟
حامیم: اره،، میخوام اینو مخصوص خوده ایرانا بنویسم
جانا: این سرنوشت بودا، ایرانا اومد توی خانواده ما، حتی با تو کار میکنه، دیگه چی ازین بهتر🥹
حامیم: هووف، اره عالیه، ولی پدر مادرش..
جانا: پدر مادر عزیزه😔
حامیم: صد در صد
جانا: خب،، بخون ببینم چی نوشتی، با صووت بخونی ها
حامیم: باشه،، اوهوم اوهوم،،،
قصه ی عشق منو تو عشق توی یه نگاهه،
نه درسته نه گناهه،
قصه عشق منو تو قصه ی خورشید و ماهه🫠🫶🏻
اره این عشق اشتباهه...
جانا: واااا اخرش چیشد؟ اشتباهه؟ 😐
حامیم: متن اهنگه دیگه چه ربطی داشت🗿
(صدای ایفون خونه اومد)
جانا: ایرانا اومدددد🥹🥹
*جانا در رو باز کرد*
مامان لیلا: جانا دخترم بیا میز ناهار رو اماده کنیم باهم ایرانا گشنه بچه
جانا: چشم
«دیدگاه ایرانا»
وقتی وارد پارکینگ شدم بوی خوبی به مشامم میرسید بوی مرغ هایی بود که مامانم همیشه درست میکرد و من با ذوق وارد خونه میشدم تا سریع بشینم سر میز ناهار🥹😔
مامان لیلا: سلام دختر خوشگلم خسته نباشی (ایرانارو بغل کرد)
ایرانا: سلام مامان لیلا ممنونم🥹
جانا: سلااااام خوشگل خانم خوش اومدی🥹❤️
حامیم: سلام،، خوش اومدی عزیزم🥹🤍
ایرانا: خیلی ممنونم ازتون دورتون بگردم🥺🤍
«دیدگاه ایرانا»
رفتم توی اتاقی که واسه خودم بود در رو بستم، اونجا هیچی نبود، فقط رگال لباسام بود، حتی تختم هم وصل نشده اونجا بود، لباسامو عوض کردم، به یاد مامان بابام بودم، چون اونام همینجوری باهام رفتار میکردن😔
- ۶۱
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط