{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#خورشیدوماه 🌙☀️

#خورشیدوماه 🌙☀️
part=18

«دیدگاه ایرانا»

حالم یکمی به جا اومده بود نمیدونم اون مرتیکه از کجا پیداش شد اما هرچی بود به لطف خدا گذشت🤲🏻
من توی چادر نشسته بودم و گوجه ریز میکردم حامیم میگفت میخواد برامون املت درست کنه😂😋وقتی خوردیم راه افتادیم و رفتیم سمت مشهد، تقریبا ساعت12شب رسیدیم.
.
.
.
حامیم: رسیدیم خانما پاشید

جانا: وایی رسیدیم🥱

ایرانا: وای خدایا شکرت🥱😪

حامیم: ای خوابالوها😂

(ایرانا و جانا خندیدن😂)

ایرانا: بزارید زنگ بزنم به خالم ببینم کجا باید بریم

(مکالمه تلفنی ایرانا و خالش)

ایرانا: الو سلام خاله خوبید؟ من رسیدم مشهد کجا بیام

خاله: س.. سلام خاله جان، بیا بیمارستان امام رضا، بلدی دیگه..

ایرانا: اره... خاله چیزی شده!؟

خاله: نه خاله جان چی میخواد بشه

ایرانا: باشه.. میام


«دیدگاه ایرانا»

ادرس بیمارستان امام رضا رو بلد بودم به حامیم گفتم و رفتیم بیمارستان تا وارد شدیم دیدم خالم نشسته و داره عین ابر بهار گریه میکنه😳


ایرانا: خالهههههههه چرا گریه میکنیییی😳😳😳😳

خاله: خاله جاااانننن سلام خاله😭😭😭

ایرانا: یا خدا چیشده خاله بگووووووو😳😳😳😱😭

خاله: مامان بابات .. 😭😭😭😭😭😭😭😭

ایرانا: چ.. چیییی مامان بابام چیی😳😳

خاله: ایراناااا مامان بابات تموم کردننننننن😭😭😭😭😭😭😭ایرانا تموم شد ایراناااااا ایرانا دیگه نه مادری هست نه پدری ایرانااات بمیرم برات خاله جاننننننن😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭


ایرانا: چ..... چیی خا... خ.. خاله. چ.. چی میگیی

جانا: وای ایرانا خالت چی میگه


(ایرانا با صدای بلند زد زیر گریه و خودشو میزد و جیغ میکشید)

ایرانا: وااااااییییییییییی واییییییییییییییی خدا مرگم بدهههههههه خدا ورم دارههههه که زودتر نرسیدمممم دیگه چیکار کنمممممممم خدایااااااااااا خدایاااااااااااااا😭😭😭😭😭😭😭😭😭


جانا: الهی قربونت برم ایرانا نکن اینجوری نکن ایراناااا نکنن توروقران نکننن😭😭😭


«دیدگاه حامیم»

وقتی ایرانا رو توی اون حال دیدم به شدت عصبی شدم نمیتونستم ببینم اینجوری داره خودشو عذاب میده، برام سخت بود اشکای خوشگلشو ببینم😔
برای همون زدم از بیمارستان بیرون و توی ماشین تا حد امکان گریه کردم😔

.
.
.
«5ماه بعد»

(صحنه جای ایرانا)

نشسته بودم توی اتاقم.. داشتم یکی یکی وسایل هامو جمع میکردم، هنوز غم پدر مادرم باهام بود، نمیتونستم توی اون خونه دیگه زندگی کنم، چون نبود پدر مادرم رو قشنگ حس میکردم، دیگه میخواستم برم، خونه رو دادم فروش وسایل هاش رو همه رو هم فروختم، پول خوبی به دستم اومد، میتونستم برم حتی یه خونه برای خودم اجاره کنم، اما مامان لیلا، بابا حمید حامیم و جانا نزاشتن، گفتن برم جای خودشون زندگی کنم، اون پولی هم که با فروش خونه و وسایل هاشبه دستم رسیده بود رو تصمیم گرفتم برم وسایل فیلم برداری و دوربین عکاسی و پرژکتور و.. اینجور چیزارو بگیرم،،، چون من یه شغل جدید داشتم،، شده بودم کارگردان موزیک ویدیو های حامیم🥺
و این خیلی برام خوب بود، از زندگی کردن جای مامان لیلا و بابا حمید و حامیم و جانا حس بدی نداشتم،، چون حس میکردم خانوادم هستن، یعنی به اندازه خانواده خودم بهش عشق میدادن، و من از این اتفاق خوشحال بودم.
دیدگاه ها (۰)

#خورشیدوماه 🌙☀️part=19(فصل2) «دیدگاه ایرانا» وسایل هامو جمع ...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=20(فصل 2)جانا: ایران جونم؟ بیا بیرون از ...

#خورشیدوماه🌙☀️part=17جانا: ایرانا تو برو سرویس من همینجا وای...

بچه ها دعا کنید زودتر پیج نیمارو باز کنن😔😫😭

#خورشیدوماه🌙☀️part=14حامیم: خب عزی.. آم ایرانا میری خونه؟ ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط