با این عکس که کراش منه آشنا بشید بشدت عاشق این عکسم پس بز

با این عکس که کراش منه آشنا بشید بشدت عاشق این عکسم پس بزارید زیرش براتون یه سناریوی کوتاه بنویسم (*・・)σ

خب شروع کنیم

"صبح ساعت ۸"

روی تخت دراز کشیده بودم با صدای اعصب خورد کن آلارم بیدار شدم

*خمیازه*...ای کمرممم ساعت چنده ؟

<< نگاهی به ساعت کردم >>

"ساعت ۸ ؟؟؟؟؟ ۸ صبح ؟؟؟ چ- آخخخخ"

<<از روی تخت افتادم>>

"ای سرم ! (((・・;)"

[بلند شدم از زمین و کش و قوسی به خودم دادم]

"خواب موندم قرار بود ساعت ۷ پاشم ... لعنتی φ(..)"

<<سر و صورتم رو شوستم یه دوشی گرفتم برگشتم توی اتاقم >>

*با همون حوله ی مرطوب سر تخت دراز کشیدم *

<<وقتی بیدار شدم توی یه باغ بودم ...>>

" من کجام ؟ ... اینجا چقدر قشنگه ؟ "

از سر چمن هایی که روشون دراز کشیده بودم بلند شدم ...

"اینجا چقدر سبزههه خدای من "

کمی جلوتر رفتم ... قدم هام آروم بود کم کم توند شد توند و توند تر سریع تر کم کم داشتم میدویدم اینجا چقدر خوبه!

همین طور که داشتم میدویدم به یه تپه رسیدم و افتادم ندیدمش و افتادم پایین قل خوردم

"ای وای-(*゜▽゜)_□"

وقتی برای جیغ و داد نبود فقط افتادم ولی درد نداشت مثل یه بازی بود بعد کلی پیچ و تاب افتادم توی آب

"خیس شدم ... وای ... "

از توی آب خودم رو بیرون کشیدم و کنار دریاچه روی چمن ها خودم رو جلوی آفتاب دراز کردم و کلمه ای کش دار و خسته از سینه ام بیرون دادم

"آخی"

سر چمن های نرم چند لحظه آروم گرفت بعد چند دقیقه پاشدم و گفتم

"باید بقیه جاهاش رو هم بینم !"

رفتم و رفتم ... و رفتم ‌... رسیدم به یه بوته با گل های سفید که که مثل گل های بزرگ تر شکل گرفته بودن

با حالتی التماس گونه دستم رو به جیبم بردم و دعا دعا میکردم که دفترم و خودکارم توی جیبم باشه

"لطفا ... لطفا ... لطفا باش "

و بوددددد !

"اویوللللللللللل"

شروع کردم به طراحی اون گل بعد ساعت ها تمام شد ✔️

"خیلی قشنگ شد عجیبه حتی
سایه هاش هم عالی شده ( ^ω^)"

خواستم پاشم که یه دفه یه صدایی اومدم

"دیرینگ دیرینگ .... ویژ ... ویژ ... دیرینگ دیرانگ"

* یه دفه از جا پریدم *

دیدم سر تختم ام توی اتاقم ساعت ۹ صبح...

"لعنتی لعنتی لعنتی همش خواب بود (#゚Д゚)"

"نهههههه نمیخوام ! باید برم درس بخونم امتحانم ۳ ساعت دیگه اس ... لعنتی قرار بود مرور کنم نه نه نه چرا اصلا از خواب بیدار شدم ( ゚皿゚)"

با کسلی از تخت بلند شدم میز تاشو رو باز کردم و کتاب هام رو بر داشتم لباسم رو عوض کردم و شروع به درس خوندن کردم ‌..

** چند ساعت بعد **

سر جلسه امتحان...

"سوال آخر و تمام .... هی چی میشد اگه خوابم واقعی ات داشت .... :-( "

توی فکر و خیالات بودم که مراقب امتحان با زدن اون خودکار لعنتی روی میز منو از فکر و خیال کشید بیرون ...

"خانم x حواست کجاست امتحانت رو بده"

"چیزه بلده ... لده ... بله یعنی ببخشیددددددد"

"آه"

خب ...

*بعد امتحان و همکلاسی های رومخ توی حیاط مدرسه*

*منتظر مامانم بودم که*

یکی زد بهم کیفم افتاد روی زمین و وسایلم ریخت ...

دفتر طراحی ام ... افتادم روی زمین ... سر یه صفحه باز ماند ....

سر همون نقاشی توی خواب ...* لبخند زدم * رو به اون کسی که بهم خورده بود و گفتم

"مرسی !"

"هه !؟ دیوانه ای چیزی هستی ؟؟؟"

"شاید ! "

*وسایلم رو جمع کردم و .... رفتم ...*
اینم از پایان زندگی یک دانش آموز متوسط اول ( ・`ω・´)

من سناریوی های کوتاه رو توی این پیجم میزارم
https://wisgoon.com/hastibarmak14
دیدگاه ها (۲)

نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

معرفی میکنم عکس کلارا رو بالاخره پیدا کردم

با این عکس که کراش منه آشنا بشید بشدت عاشق این عکسم پس بزاری...

نفرین شیرین. پارت 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط