{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سالها پیش از این

سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دهایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟
دیدگاه ها (۳)

دستمال کاغذی به اشک گفت : قطره قطره ات طلاست یک کم از طلای ...

دختری دلش شکست رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست *** رفت ...

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و ...

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد ...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت پنجــم بیست و نه ژو...

ادامهههه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط