{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن روز ...

آن روز ...

بگشوده بال و پر ...

با سر به سوی وادی خون رفتی

گفتی: «دیگر به خانه باز نمی گردم

امروز من به پای خودم رفتم

فردا شاید مرا به شهر بیارند

بر روی دست ها ...

اما ...

حتی تو را به شهر نیاوردند !!!

گفتند:

«چیزی از او به جای نمانده است جز راه ناتمام»

قیصر امین پور *
دیدگاه ها (۲)

دلـــــــــــم آرامــــــــــــشِ وارونــــــــــه میـــــــ...

سال هاستمن و فراموشیسر تو جنگ داریم!محمد غفاری*

مادر که برود ...نظم خانه بهم میریزد ...علی نجف ...حسن بقیع ....

برای دردهایم نشانه میگذارم،تا بدانم کجا دست خدا رارها کردم.....

تو که در باغِ جتسیمانی، عرق چون قطراتِ خون از پیشانی‌ات چکید...

هر بلایی کز تو آید رحمتی است...

نامجون ساکت شد. یه لبخند کوچیک زد و نگاه کرد به پنجره.نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط