ات روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود خسته بیجون ولی با
ات روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود؛ خسته، بیجون، ولی با یه لبخند کمرنگ که انگار میگفت «ارزششو داشت». موهاش به پیشونی چسبیده بود و چشمهاش نیمهباز بود، اما حواسش به همهچی بود.
جین کنار تخت نشسته بود، کاملاً صاف، انگار اگه یه ذره تکون بخوره، فاجعه میشه. هر چند ثانیه یه بار نگاهش بین ات و نوزاد کوچولویی که توی قنداق خوابیده بود، جابهجا میشد.
چند دقیقه فقط نگاه کرد، بعد با صدای خیلی آروم گفت:
جین: ات… این واقعاً دختر ماست؟
ات بدون اینکه حتی سرش رو تکون بده، خیلی خونسرد جواب داد:
ات: پ ن پ. دختر همسایهست، قاطی شده.
جین یه خندهی بیصدا کرد که سریع دستش رو گذاشت جلو دهنش.
جین: من فقط دارم چک میکنم… خیلی کوچیکه. حس میکنم اگه عطسه کنم، بیدار میشه.
خم شد جلو، دستش رو با احتیاط زیاد برد سمت بچه، بعد سریع عقب کشید.
جین: دیدی؟ تکون خورد! من حتی لمسش نکردم!
ات یه لبخند خسته زد.
ات: آروم باش، اون از تو مقاومتره.
جین با قیافهی جدی گفت:
جین: نه، من هنوز ازش دلخورم. امروز خیلی اذیتت کرده.
بعد نگاهش نرم شد. چشمهاش برق میزد؛ از اون برقهایی که معلومه طرف داره با خودش میجنگه گریه نکنه. دست ات رو گرفت، انگشتهاش رو محکم توی دستش قفل کرد.
جین: وقتی صدای گریهش رو شنیدم، فقط به تو فکر میکردم. گفتم اگه حال ات خوب باشه، بقیهی دنیا هیچی مهم نیست.
ات نفس آرومی کشید.
ات: الان حالم خوبه. فقط یه کم له شدم.
جین خم شد، پیشونی ات رو بوسید.
جین: «یه کم»؟ تو امروز رسماً قهرمان ملی شدی. من فقط نشسته بودم و استرس میخوردم.
چند ثانیه بعد با احتیاط کامل بچه رو بغل کرد. دستهاش میلرزید، ولی لبخندش ولکن نبود.
جین: سلام کوچولو… من باباتم. همونی که قراره خیلی دوستت داشته باشه… حتی وقتی بزرگ شدی و گفتی «من از این خونه میرم».
بچه یه صدای نازک از خودش درآورد. جین خشکش زد.
جین: دیدی ات؟ جوابم رو داد. این بچه منو میشناسه.
ات خندید؛ خندهای آروم، خسته، ولی پر از عشق.
ات: یا شاید میگه ساکت شو، بذار بخوابم.
جین برگشت سمت ات، با همون نگاه گرم همیشگیش.
جین: ممنونم… بابت همهچی. بابت اینکه خانوادهی من شدی.
ات چشمهاش رو بست. صدای نفسهای بچه، نور ملایم اتاق و دست جین که هنوز دستش رو ول نکرده بود…
همهچی ساده بود، ولی کامل
ادامه دارد🧸
جین کنار تخت نشسته بود، کاملاً صاف، انگار اگه یه ذره تکون بخوره، فاجعه میشه. هر چند ثانیه یه بار نگاهش بین ات و نوزاد کوچولویی که توی قنداق خوابیده بود، جابهجا میشد.
چند دقیقه فقط نگاه کرد، بعد با صدای خیلی آروم گفت:
جین: ات… این واقعاً دختر ماست؟
ات بدون اینکه حتی سرش رو تکون بده، خیلی خونسرد جواب داد:
ات: پ ن پ. دختر همسایهست، قاطی شده.
جین یه خندهی بیصدا کرد که سریع دستش رو گذاشت جلو دهنش.
جین: من فقط دارم چک میکنم… خیلی کوچیکه. حس میکنم اگه عطسه کنم، بیدار میشه.
خم شد جلو، دستش رو با احتیاط زیاد برد سمت بچه، بعد سریع عقب کشید.
جین: دیدی؟ تکون خورد! من حتی لمسش نکردم!
ات یه لبخند خسته زد.
ات: آروم باش، اون از تو مقاومتره.
جین با قیافهی جدی گفت:
جین: نه، من هنوز ازش دلخورم. امروز خیلی اذیتت کرده.
بعد نگاهش نرم شد. چشمهاش برق میزد؛ از اون برقهایی که معلومه طرف داره با خودش میجنگه گریه نکنه. دست ات رو گرفت، انگشتهاش رو محکم توی دستش قفل کرد.
جین: وقتی صدای گریهش رو شنیدم، فقط به تو فکر میکردم. گفتم اگه حال ات خوب باشه، بقیهی دنیا هیچی مهم نیست.
ات نفس آرومی کشید.
ات: الان حالم خوبه. فقط یه کم له شدم.
جین خم شد، پیشونی ات رو بوسید.
جین: «یه کم»؟ تو امروز رسماً قهرمان ملی شدی. من فقط نشسته بودم و استرس میخوردم.
چند ثانیه بعد با احتیاط کامل بچه رو بغل کرد. دستهاش میلرزید، ولی لبخندش ولکن نبود.
جین: سلام کوچولو… من باباتم. همونی که قراره خیلی دوستت داشته باشه… حتی وقتی بزرگ شدی و گفتی «من از این خونه میرم».
بچه یه صدای نازک از خودش درآورد. جین خشکش زد.
جین: دیدی ات؟ جوابم رو داد. این بچه منو میشناسه.
ات خندید؛ خندهای آروم، خسته، ولی پر از عشق.
ات: یا شاید میگه ساکت شو، بذار بخوابم.
جین برگشت سمت ات، با همون نگاه گرم همیشگیش.
جین: ممنونم… بابت همهچی. بابت اینکه خانوادهی من شدی.
ات چشمهاش رو بست. صدای نفسهای بچه، نور ملایم اتاق و دست جین که هنوز دستش رو ول نکرده بود…
همهچی ساده بود، ولی کامل
ادامه دارد🧸
- ۹۹
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط