{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد.
صبح شد،آفتاب آمد.
چای را خوردیم روی سبزه زار میز.
ساعت نه ابر آمد،نرده ها تر شد.
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
یک عروسک پشت باران بود.
ابر ها رفتند.
یک هوای صاف،یک گنجشک، یک پرواز.
#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱)

گرگ ها هرگز گریه نمی کنند اما گاهی عرصه زندگی چنان بر آن ها ...

سختی تنهایی را وقتی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغ می گوید:هر ...

در دل من چیزی است،مثل یک بیشه نور،مثل خواب دم ...

به سراغ من اگر می آیید،پشت هیچستانم.پشت هیچستان جایی است.پشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط