از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد
از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد.
صبح شد،آفتاب آمد.
چای را خوردیم روی سبزه زار میز.
ساعت نه ابر آمد،نرده ها تر شد.
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
یک عروسک پشت باران بود.
ابر ها رفتند.
یک هوای صاف،یک گنجشک، یک پرواز.
#سهراب_سپهری
صبح شد،آفتاب آمد.
چای را خوردیم روی سبزه زار میز.
ساعت نه ابر آمد،نرده ها تر شد.
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
یک عروسک پشت باران بود.
ابر ها رفتند.
یک هوای صاف،یک گنجشک، یک پرواز.
#سهراب_سپهری
- ۸۹۲
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط