{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای دوست داشتنی من

مافیای دوست داشتنی من
Part:1

باران بی امان میبارید و شهر رو زیر لایهای از مه و تاریکی فرو برده بود یونگی پشت میز چوبی بزرگ دفتر مخفیش نشسته بود کتش کتش رو دراورده و استین های پیراهنش رو تا ارنج بالا زده بود روی میز فقد یه لیوان ویسکی و یه عکس قدیمی از پدر مادرش بود تنها چیزی که تو این زندگی پر از خشونت براش ارزش داشت
اما امشب ذهنش بیشتر از همیشه درگیر بود نه بخاطر معاملهای که فردا صبح قراره انجام بشه بلکه بخاطر لیا دختری که چند ماه پیش اتفاقی تو یه کافه کوچک باهاش اشنا شده بود لیا هیچی از دنیای واقعی یونگی نمیدونست فقد یه پسر اروم و مرموز رو میدید که شبها با چشمای خسته به باران نگاه میکرد
یونگی اروم انگشتاش روی عکس پدر مادرش کشید و با خودش زمزمه کرد

یونگی:اگر اونا بودن...حتما میگفتن ول کن این این کارارو
اما دیگه دیر شده بود قلبش که سالها یخ زده بود با هر فکر کردن به لیا دوباره زنده میشد
صدای در بلند شد یکی از ادماش وارد اتاق شدو گفت:رئیس اون دختر...لیا...الان تو بار پایین منتظرته میگه باید فوری باهاتون حرف بزنه

یونگی برای لحظهای خشکش زد باران بیرون شدیدتر شد و رعد برای ثانیهای روشن کرد او ارام بلند شد کتش رو برداشت و درحالی که به سمت در میرفت فقد یک جمله گفت

یونگی:بگو منتظر بمونه...امشب نمیتونم بزارمش بره


نویسنده:Maral♡
دیدگاه ها (۰)

مرسی بابت حمایت های زیباتون🥹🩷

مرسی زیبا🦋بازم بود اما دیگه نمیشد بزارم😍

معرفی رمان♥︎نام رمان:مافیای دوست داشتنی منشخصیت های اصلی:یون...

سلام خوشگلای من میخوام پیجمون رو کلا تغییر بدم💜💫

مافیای دوست داشتنی من𝐏𝐚𝐫𝐭:4یونگی دستش رو اروم دستش رو از پشت...

مافیای دوست داشتنی من𝐏𝐚𝐫𝐭:3تو اتاق پشتی نور کمرنگ قدیمی روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط