{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک رمان برگ چهارم

پارت یک/ رمان برگ چهارم

تمامی این رمان ساختگی است.

اون روز با پدر و مادرم بیرون قدم می‌زدیم، همه‌چی معمولی و آروم بود تا اینکه یه شیطان ظاهر شد. فقط چند ثانیه طول کشید تا همه‌چی نابود بشه… پدر و مادرم جلوی چشمام کشته شدن. هرچی فریاد زدم، هیچ‌کس نشنید. فرار کردم، ولی دزدیدنم. وقتی به خودم اومدم، تو ژاپن بودم… تنها، خسته و با یه ترسی که نمی‌رفت.

اما یه پسر پیدا شد — موهاش بلند و سیاه بود، نوک موهاش آبی رنگ بود . اون نجاتم داد. با آرامش حرف می‌زد، ولی نگاهش یه چیزی داشت… انگار خودش هم همچین دردی رو تجربه کرده
از اون روز تصمیم گرفتم....

پارت بعد = لایک ۲ تا
دیدگاه ها (۱)

قد اوسیم با اعضای شیطان کشنام : هایرو مینوکیلایک ❤ یادت نره🙂...

پارت دوم/رمان برگ چهارماز اون روز تصمیم گرفتم مثل اون قوی بش...

ادیت شینوبو/کانائو/کانائهلایک ❤ یادت نره🙂#میتسوری_کانروجی#او...

هر سوالی در مورد من دارید بپرسید🍡🍧جواب میدم .🍡🍧

پارت چهارم رمان میراث تیغ کهن✨این داستان هیچ ارتباطی با دنیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط