{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جرات داری

جرات داری...؟
p5
جهان بیرون، مهم نبود.
فقط این لحظه بود.
این نزدیکی.
این احساسِ تازه.
این حسِ کشف شدن…
و کشف کردن.
باران بند آمده بود و آسمانِ صبح، پاک و آبی بود. پنجره اتاق باز بود و نسیم خنکی صورتت را نوازش می‌داد. جونگکوک هنوز کنارت روی مبل نشسته بود، اما این‌بار دیگر خبری از سکوتِ سنگینِ دیشب نبود. یک آرامشِ واقعی، فضایی صمیمی و امن را ساخته بود.

با چشمانی نیمه‌باز، به آسمان نگاه می‌کردی و صدای نفس کشیدنِ آرامِ جونگکوک، موسیقیِ دلنشینی بود که در فضا می‌پیچید. انگار تمامِ استرس‌ها، تمامِ سال‌های تردید و پنهان‌کاری، در یک شبِ بارانی دود شده بودند و صبحِ پیش رو، نویدِ فصلِ جدیدی را می‌داد.

جونگکوک آهسته دستش را دراز کرد و انگشتانش به آرامی موهای پیشانی‌ات را کنار زد. حرکتی که دیگر نه از روی ترس، که از روی اطمینان و علاقه بود.

"صبح بخیر." صدایش نرم و گرفته بود، انگار تازه از خواب بیدار شده بود.

تو لبخند زدی و چرخیدی تا به او نگاه کنی. "صبح بخیر."

چشمانش با دیدنِ لبخندت برقی زد. "دیشب... واقعا معجزه بود."

"آره." تو هم لبخندت را عمیق‌تر کردی. "انگار یه وزنه سنگین از روی دوشمون برداشته شد."

جونگکوک سرش را به آرامی تکان داد. "اون بوسه... اون لحظه که فهمیدم تو هم... تو هم همون حسی رو داری... باورم نمی‌شد."

"منم همین‌طور." آهسته گفتی. "فکر می‌کردم همیشه باید توی نقشی که برای خودم ساخته بودم بمونم. نقشِ دوستِ خوب و همیشه در دسترس."

"ولی دیگه مجبور نیستی." جونگکوک با اطمینان گفت و دستش را روی گونه‌ات کشید. "حالا می‌تونی همون کسی باشی که واقعا هستی. کنارِ کسی که واقعا دوستت داره."

این جمله، مانندِ تلنگری بود. "دوستت داره..."

تو به چشمانش خیره شدی. "تو... واقعا دوستم داری؟"

جونگکوک خندید، خنده‌ای که پر از صداقت بود. "اگه نداشتم، فکر می‌کنی جرأت می‌کردم اون شب اون حرف‌ها رو بزنم؟ فکر می‌کردی جرأت می‌کردم اون‌قدر نزدیک بشم؟"

تو آهسته سر تکان دادی. "شاید راست بگی."

"فقط راست نیست، ات. این حقیقتِ منه. سال‌هاست که فقط تو رو می‌بینم. حتی وقتی که تو من رو نمی‌دیدی."

اشک در چشمانت جمع شد. این بار، اشکِ شوق بود. اشکِ رهایی.

"من... خیلی متاسفم که دیر فهمیدم."

جونگکوک انگشتانش را به آرامی روی اشک‌هایت کشید. "لازم نیست متاسف باشی. مهم اینه که بالاخره همدیگه رو پیدا کردیم."

او به آرامی صورتت را در دستانش گرفت و لب‌هایش را دوباره روی لبانت گذاشت. این بوسه، دیگر نه یک شروعِ پر از تردید، که یک تأیید بود. تأییدِ تمامِ آن احساساتی که سال‌ها در دلشان پنهان کرده بودند.

وقتی از هم جدا شدید، جونگکوک آهسته گفت: "حالا... چی؟"

تو لبخندی زدی. "حالا... شاید وقتشه که یه صبحونه‌ی درست و حسابی بخوریم؟"

جونگکوک خندید. "به نظرم بهترین پیشنهادِ روزه."

او دستت را گرفت و بلند شد. حسِ گرمیِ دستش در دست تو، حسِ خوبی بود. حسِ امنیت. حسِ تعلق.

وقتی داشتید به سمت آشپزخانه می‌رفتید، تو آهسته پرسیدی: "حالا واقعا باید چطور صدات کنم؟"

جونگکوک مکث کرد و لبخندی زد. "فعلا... هر چی که حس می‌کنی درسته. هر چی که قلبت می‌گه. ولی مطمئنم به زودی یه اسمِ قشنگ براش پیدا می‌کنیم."

آن روز، اولین روزِ فصلِ جدیدِ شما بود. فصلی که با جرأتِ یک حقیقت و پذیرشِ یک عشقِ نابرابر آغاز شده بود. فصلی که در آن، دیگر هیچ‌کدام مجبور نبودند نقش بازی کنند. فقط خودشان بودند، کنارِ هم، با تمامِ احساساتِ واقعی‌شان.

و شاید... شاید همین اولین روز، بهترین روزِ تمامِ عمرتان بود. چون در این روز، بالاخره "دیدن" را شروع کرده بودید. دیدنِ همدیگر، از ورای تمامِ ترس‌ها و پنهان‌کاری‌ها.

پایان💙💙
دیدگاه ها (۰)

سناریو (درخواستی) وقتی هر دومون مافیاییم ( ما قوی تریم ) و ی...

فیک یونمین (p1)

جرات داری...؟ p4 گفت:«امشب… فقط می‌خوام کنارم بشینی. همین. ...

جرات داری...؟ p3این جمله، چیزی را درونت تکان داد.گفت:«اگه ن...

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست هشتمشب توی خونه‌ی امنهمونجا موندیم. جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط