جرات داری
جرات داری...؟
p4
گفت:
«امشب… فقط میخوام کنارم بشینی. همین. نه بیشتر.»
این درخواست
تو آهسته سر تکان دادی.
جونگکوک برگشت سمت مبل.
جایی که چند دقیقه قبل بینتان فاصلهای سرد افتاده بود.
اینبار که نشستی
او هیچ فاصلهای به تو تحمیل نکرد.
اما…
تو خودت کمی نزدیکتر نشستی.
نه زیاد.
نه غیرعادی.
فقط… کمی.
و همین «کمی»
برای جونگکوک
معنیاش
خیلی زیاد بود.
او آهسته، خیلی آهسته لبخند زد.
شب بارانی بیرون ادامه داشت، اما در فضای کوچک اتاق، انگار طوفان تمام شده بود.
یک آرامشِ نو، یک سکوتِ پر از حرفهای نگفته
تو کنار جونگکوک روی مبل نشسته بودی.
نه خیلی نزدیک که حسِ اجبار باشد، نه آنقدر دور که حسِ فاصله.
فقط… کنار هم.
همین.
برای چند دقیقه، هیچکدام حرفی نزدید.
فیلم روی پرده همچنان جریان داشت، اما انگار هیچکدام واقعاً حواستان به آن نبود.
تو داشتی به این فکر میکردی که چطور ممکن است یک شب، همه چیز اینقدر عوض شود.
جونگکوک آهسته نفس عمیقی کشید.
صدایش آنقدر آرام بود که انگار داشت با خودش حرف میزد:
«سخته… اینطوری منتظر بودن.»
تو آهسته به سمتش چرخانده شدی.
«میدونم.»
او سرش را به سمت تو برگرداند.
«ولی…
وقتی تو گفتی…
که یه فرصت میدی…
حس کردم بعد از مدتها، دیگه تنها نیستم.»
تو لبخند کوچکی زدی.
«من هم همین حس رو داشتم.
وقتی که فهمیدم تو هم داری با خودت کلنجار میری.»
جونگکوک آهسته سرش را تکان داد.
«همه ما یه جورایی با خودمون کلنجار میریم، نه؟
فقط فرقش اینه که بعضیها خیلی خوب قایمش میکنن.»
تو آهسته پرسیدی:
«چرا همیشه اینقدر خوب قایم میکردی؟»
لبخند زد.
«چون میترسیدم اگه واقعیتم رو بگم، همه چیز خراب شه.
تو رو از دست بدم.
فکر میکردم اگه دوست باقی بمونم، حداقل همیشه یه جایی کنارتم ولی فهمیدم…
اینطوری بیشتر داشتم از دستت میدادم.»
آهسته گفتی:
« شاید ترس من هم از همین بود.
ترس از دست دادنِ اون چیزی که داشتم،
حتی اگه اون چیز،
فقط یه دوستی بود.»
جونگکوک به تو نزدیکتر شد.
«ولی اگه اون دوستی،
مانعِ یه چیز بهتر باشه
اونوقت چی؟»
تو به چشمانش نگاه کردی.
«نمیدونم.»
جونگکوک آهسته دستش را بالا آورد.
او انگشتانش را به آرامی روی بازویت گذاشت.
گرمای دستش را روی پارچه لباس حس کردی.
نه فقط گرما، بلکه یکجور اطمینان.
«قرار نیست همه چیز رو همین الان درست کنیم.»
صدایش نرم بود.
«فقط… میخوام بدونی که من اینجام.
اگه خواستی…
جلو بیای.»
تو آهسته نفس کشیدی.
«من…
وقتی گفتی بیا جرأت حقیقت بازی کنیم یه لحظه فکر کردم شوخی میکنی.»
جونگکوک خندید.
خندهای که از ته دل بود.
تو لبخند زدی.
«گاهی وقتا یه جرأت لازم داریم،
تا از یه منطقه امن ولی یخزده،
خارج بشیم.»
جونگکوک گفت.
«تو همیشه توی اون منطقه امن بودی،
و من…
همیشه بیرونش منتظر بودم.»
دستش هنوز روی بازویت بود.
اینبار، تو خودت دستت را روی دست او گذاشتی.
حرکتت آرام و سنجیده بود.
انگار داشتی به او هم سیگنال میدادی که…
«من هم آمادهام.»
«پس
فکر میکنی
میتونیم
برای یه مدت
اینطوری باشیم؟»
تو آهسته سر تکان دادی.
«آره.
فکر میکنم
میتونیم.»
جونگکوک آهسته سرش را بالا آورد و به چشمانت نگاه کرد.
اینبار، در نگاهش هیچ اضطرابی نبود.
«اگه…
اگه نخوام دیگه منتظر باشم…
اشکالی نداره؟»
قلبت تندتر زد.
به آرامی گفتی:
«فقط…
یادمون باشه که…
آهسته.»
و در آن لحظه،
نگاه جونگکوک تغییر کرد.
او آهسته، بسیار آهسته،
صورتت را با دو دستش گرفت.
اینبار، هیچ تردیدی در حرکتش نبود.
نه از سمت تو، نه از سمت او.
چشمانت را بستی.
احساس کردی نفسش روی صورتت میخورد.
و بعد…
لبهایش رو لبهای تو اومد.
این بوسه…
نرم بود.
آرام بود.
تو هم او را بوسیدی.
مثل کسی که تازه کشف کرده،
چیزی عمیقتر را حس میکند.
وقتی بوسه تمام شد،
سرتان را کمی عقب کشیدید.
چشمانتان را باز کردید.
هر دو نفسنفس میزدید.
جونگکوک آهسته زمزمه کرد:
«این…
خیلی بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم.»
تو با صدایی که هنوز میلرزید، گفتی:
«آره.»
گفت
«حالا دیگه…
نمیشه گفت دوست معمولی؟»
تو آهسته سر تکان دادی.
«نه.
فکر میکنم.»
جونگکوک لبخند زد.
اینبار، لبخندی بود که انگار تمام دنیا را گرفته بود.
«پس…
چی؟»
تو به چشمانش خیره شدی.
«شاید…
یه شروع؟»
او آهسته سرش را تکان داد.
«یه شروع…
بهترین شروع دنیا.»
دوباره تو را بوسید.
اینبار، بوسهاش کمی عمیقتر بود.
انگار داشت مزه این شروع را…
با تمام وجود حس میکرد.
فیلم روی پرده فراموش شده بود.
p4
گفت:
«امشب… فقط میخوام کنارم بشینی. همین. نه بیشتر.»
این درخواست
تو آهسته سر تکان دادی.
جونگکوک برگشت سمت مبل.
جایی که چند دقیقه قبل بینتان فاصلهای سرد افتاده بود.
اینبار که نشستی
او هیچ فاصلهای به تو تحمیل نکرد.
اما…
تو خودت کمی نزدیکتر نشستی.
نه زیاد.
نه غیرعادی.
فقط… کمی.
و همین «کمی»
برای جونگکوک
معنیاش
خیلی زیاد بود.
او آهسته، خیلی آهسته لبخند زد.
شب بارانی بیرون ادامه داشت، اما در فضای کوچک اتاق، انگار طوفان تمام شده بود.
یک آرامشِ نو، یک سکوتِ پر از حرفهای نگفته
تو کنار جونگکوک روی مبل نشسته بودی.
نه خیلی نزدیک که حسِ اجبار باشد، نه آنقدر دور که حسِ فاصله.
فقط… کنار هم.
همین.
برای چند دقیقه، هیچکدام حرفی نزدید.
فیلم روی پرده همچنان جریان داشت، اما انگار هیچکدام واقعاً حواستان به آن نبود.
تو داشتی به این فکر میکردی که چطور ممکن است یک شب، همه چیز اینقدر عوض شود.
جونگکوک آهسته نفس عمیقی کشید.
صدایش آنقدر آرام بود که انگار داشت با خودش حرف میزد:
«سخته… اینطوری منتظر بودن.»
تو آهسته به سمتش چرخانده شدی.
«میدونم.»
او سرش را به سمت تو برگرداند.
«ولی…
وقتی تو گفتی…
که یه فرصت میدی…
حس کردم بعد از مدتها، دیگه تنها نیستم.»
تو لبخند کوچکی زدی.
«من هم همین حس رو داشتم.
وقتی که فهمیدم تو هم داری با خودت کلنجار میری.»
جونگکوک آهسته سرش را تکان داد.
«همه ما یه جورایی با خودمون کلنجار میریم، نه؟
فقط فرقش اینه که بعضیها خیلی خوب قایمش میکنن.»
تو آهسته پرسیدی:
«چرا همیشه اینقدر خوب قایم میکردی؟»
لبخند زد.
«چون میترسیدم اگه واقعیتم رو بگم، همه چیز خراب شه.
تو رو از دست بدم.
فکر میکردم اگه دوست باقی بمونم، حداقل همیشه یه جایی کنارتم ولی فهمیدم…
اینطوری بیشتر داشتم از دستت میدادم.»
آهسته گفتی:
« شاید ترس من هم از همین بود.
ترس از دست دادنِ اون چیزی که داشتم،
حتی اگه اون چیز،
فقط یه دوستی بود.»
جونگکوک به تو نزدیکتر شد.
«ولی اگه اون دوستی،
مانعِ یه چیز بهتر باشه
اونوقت چی؟»
تو به چشمانش نگاه کردی.
«نمیدونم.»
جونگکوک آهسته دستش را بالا آورد.
او انگشتانش را به آرامی روی بازویت گذاشت.
گرمای دستش را روی پارچه لباس حس کردی.
نه فقط گرما، بلکه یکجور اطمینان.
«قرار نیست همه چیز رو همین الان درست کنیم.»
صدایش نرم بود.
«فقط… میخوام بدونی که من اینجام.
اگه خواستی…
جلو بیای.»
تو آهسته نفس کشیدی.
«من…
وقتی گفتی بیا جرأت حقیقت بازی کنیم یه لحظه فکر کردم شوخی میکنی.»
جونگکوک خندید.
خندهای که از ته دل بود.
تو لبخند زدی.
«گاهی وقتا یه جرأت لازم داریم،
تا از یه منطقه امن ولی یخزده،
خارج بشیم.»
جونگکوک گفت.
«تو همیشه توی اون منطقه امن بودی،
و من…
همیشه بیرونش منتظر بودم.»
دستش هنوز روی بازویت بود.
اینبار، تو خودت دستت را روی دست او گذاشتی.
حرکتت آرام و سنجیده بود.
انگار داشتی به او هم سیگنال میدادی که…
«من هم آمادهام.»
«پس
فکر میکنی
میتونیم
برای یه مدت
اینطوری باشیم؟»
تو آهسته سر تکان دادی.
«آره.
فکر میکنم
میتونیم.»
جونگکوک آهسته سرش را بالا آورد و به چشمانت نگاه کرد.
اینبار، در نگاهش هیچ اضطرابی نبود.
«اگه…
اگه نخوام دیگه منتظر باشم…
اشکالی نداره؟»
قلبت تندتر زد.
به آرامی گفتی:
«فقط…
یادمون باشه که…
آهسته.»
و در آن لحظه،
نگاه جونگکوک تغییر کرد.
او آهسته، بسیار آهسته،
صورتت را با دو دستش گرفت.
اینبار، هیچ تردیدی در حرکتش نبود.
نه از سمت تو، نه از سمت او.
چشمانت را بستی.
احساس کردی نفسش روی صورتت میخورد.
و بعد…
لبهایش رو لبهای تو اومد.
این بوسه…
نرم بود.
آرام بود.
تو هم او را بوسیدی.
مثل کسی که تازه کشف کرده،
چیزی عمیقتر را حس میکند.
وقتی بوسه تمام شد،
سرتان را کمی عقب کشیدید.
چشمانتان را باز کردید.
هر دو نفسنفس میزدید.
جونگکوک آهسته زمزمه کرد:
«این…
خیلی بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم.»
تو با صدایی که هنوز میلرزید، گفتی:
«آره.»
گفت
«حالا دیگه…
نمیشه گفت دوست معمولی؟»
تو آهسته سر تکان دادی.
«نه.
فکر میکنم.»
جونگکوک لبخند زد.
اینبار، لبخندی بود که انگار تمام دنیا را گرفته بود.
«پس…
چی؟»
تو به چشمانش خیره شدی.
«شاید…
یه شروع؟»
او آهسته سرش را تکان داد.
«یه شروع…
بهترین شروع دنیا.»
دوباره تو را بوسید.
اینبار، بوسهاش کمی عمیقتر بود.
انگار داشت مزه این شروع را…
با تمام وجود حس میکرد.
فیلم روی پرده فراموش شده بود.
- ۲.۴k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط