بعد از آن همه آغوش و تبریک و سالهای هیجانزده کمکم صداها پایین آمد ...
۱۶
بعد از آن همه آغوش و تبریک و سؤالهای هیجانزده، کمکم صداها پایین آمد و فضا از آن حالتِ سورپرایزِ انفجاری، تبدیل شد به یک آرامشِ گرم و خانوادگی.
تهیونگ، یونا را کمی کنارتر از بقیه برد؛ جایی که شلوغی کمتر بود و میشد حرف زد بدون اینکه همه میخواستند همان لحظه جزئیات را بدانند.
یونا هنوز لبخند روی لب داشت، اما در نگاهش چیزی جدیتر موج میزد—مثل کسی که یک خبر مهم را داخل خودش نگه داشته.
تهیونگ، آرام گفت:
"یونا… میدونم که با کوک راحتی. خیلی هم خوشحالم که اون کنارت هست. فقط… میخوام مطمئن شم که این بار، دیگه واقعاً همهچی اوکیه."
یونا برای یک لحظه مکث کرد. نفس عمیقی کشید و بعد، با لحنی که کمی خجالت در آن بود، گفت:
"تهیونگ… اون فقط یک همراه نیست. خیلی بیشتر از این حرفاست."
تهیونگ با دقت به خواهرش گوش میداد.
"من میدونم که اون پسر خوبیه. با وجود همهی این شلوغیها و کارهاش، همیشه هوای تو رو داشته. اینو دیدم. ولی… میدونی که من همیشه نگرانتم. نمیخوام هیچوقت قلبت بشکنه."
یونا سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
"میدونم. و ممنونم که هستی. راستش… این بار فرق داره. با کوک، احساس میکنم میتونم خودم باشم. اون منو میفهمه… حتی وقتی خودم هم نمیدونم چی میخوام. و این… خیلی ارزشمنده."
تهیونگ لبخندی زد؛ لبخندی که از سر اطمینان بود.
"پس یعنی… رابطهتون جدیه؟"
یونا این بار با قاطعیت بیشتری گفت:
"آره. خیلی."
تهیونگ آهی از سر رضایت کشید.
"خوبه. چون اونم پسر خوبیه. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی. من بهش اعتماد دارم که مراقبته."
یونا با شنیدن این حرف، احساس آرامش بیشتری کرد.
"خودش هم بهم گفت که دیگه نمیخواد به هیچ قیمتی منو از دست بده."
تهیونگ دستش را روی شانهی یونا گذاشت.
"خب، این یعنی همهچی درست پیش میره… ولی همیشه یادت باشه، من برات هستم. اگه هر وقت، حتی یه درصد هم احساس کردی چیزی درست نیست، فقط کافیه بهم بگی."
یونا با چشمانی پر از محبت به برادرش نگاه کرد.
"قول میدم. ممنونم تهیونگ."
در همان لحظه، صدای بقیه اعضا بلند شد که برای عکس گروهی آماده میشدند.
تهیونگ رو به یونا کرد و با همان لبخند همیشگیاش که شیطنت در آن موج میزد، گفت:
"حالا بیا، قبل از اینکه کوک فکر کنه داری با من نقشه میکشی که از دستش در بری."
یونا خندید و با هم به سمت بقیه برگشتند.
لحظه عکس گروهی بود. همه دور هم جمع شدند، خنده روی لبهاشان و هیجان در هوا. یونا کنار جانگ کوک ایستاد، دستشان ناخودآگاه در هم گره خورد.
همانطور که اعضا در جای خود قرار میگرفتند، تهیونگ به جانگ کوک نزدیک شد و با چشمکی که فقط بینشان رد و بدل شد، آهسته گفت:
"داداش… فقط امیدوارم بدونی داری با خواهر من چیکار میکنی. چون من حسابی حواسم بهش هست."
جانگ کوک لبخندی زد، لبخندی که هم اطمینان میداد و هم کمی شیطنت داشت.
"نگران نباش، تهیونگ. یونا از این به بعد بهترینها رو خواهد داشت. خودت گفتی که به من اعتماد داری، درسته؟"
تهیونگ سرش را تکان داد. "آره، ولی معنیاش این نیست که اگه یه روز دیدم حالش گرفتهست، آروم میشینم."
جانگ کوک شانه بالا انداخت. "منم همینطور. ما هر دو از یه نفر مراقبت میکنیم."
همان لحظه، عکاس گفت: "همگی یه لبخند بزرگ!" و فلاش دوربین درخشید.
***
بعد از عکس، جو صمیمیتر هم شد. اعضا دور یونا و جانگ کوک جمع شدند، انگار که گنجی پیدا کرده باشند.
جیهوپ با هیجان گفت: "خب خب خب! پس یونا خانم! شنیدیم پاریس چه خبر بوده! ولی ما بیشتر در مورد خبرهای اینجا کنجکاویم!" او با چشمکی به جانگ کوک زد.
جیمین خندید و اضافه کرد: "آره! کوک، تو که این چند وقت حسابی گم شده بودی!
جین، که همیشه در ابراز احساسات پیشقدم بود، یونا را در آغوش گرفت. "دختر، خیلی دلتنگت بودیم! ولی حالا که اومدی، باید کللللللل ماجرا رو تعریف کنی. مخصوصاً این قسمت که چطور دل این پسرِ کار رو بردی!"
یونا سرخ شد، اما لبخندش را حفظ کرد. "اوه، آقایون! اول از همه، موفقیت گروه تو پاریس بود که خیلی خوشحالم کرد. بعدش…" او مکثی کرد و نگاهی به جانگ کوک انداخت که با آرامش کنارش ایستاده بود و فقط لبخند میزد، انگار که منتظر همین لحظه است.
جانگ کوک، با دیدن نگاه یونا، به آرامی دستش را دور کمر او حلقه کرد و رو به اعضا گفت: "یونا فقط سورپرایز نبود. اون اومده که بمونه."
بعد از آن همه آغوش و تبریک و سؤالهای هیجانزده، کمکم صداها پایین آمد و فضا از آن حالتِ سورپرایزِ انفجاری، تبدیل شد به یک آرامشِ گرم و خانوادگی.
تهیونگ، یونا را کمی کنارتر از بقیه برد؛ جایی که شلوغی کمتر بود و میشد حرف زد بدون اینکه همه میخواستند همان لحظه جزئیات را بدانند.
یونا هنوز لبخند روی لب داشت، اما در نگاهش چیزی جدیتر موج میزد—مثل کسی که یک خبر مهم را داخل خودش نگه داشته.
تهیونگ، آرام گفت:
"یونا… میدونم که با کوک راحتی. خیلی هم خوشحالم که اون کنارت هست. فقط… میخوام مطمئن شم که این بار، دیگه واقعاً همهچی اوکیه."
یونا برای یک لحظه مکث کرد. نفس عمیقی کشید و بعد، با لحنی که کمی خجالت در آن بود، گفت:
"تهیونگ… اون فقط یک همراه نیست. خیلی بیشتر از این حرفاست."
تهیونگ با دقت به خواهرش گوش میداد.
"من میدونم که اون پسر خوبیه. با وجود همهی این شلوغیها و کارهاش، همیشه هوای تو رو داشته. اینو دیدم. ولی… میدونی که من همیشه نگرانتم. نمیخوام هیچوقت قلبت بشکنه."
یونا سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
"میدونم. و ممنونم که هستی. راستش… این بار فرق داره. با کوک، احساس میکنم میتونم خودم باشم. اون منو میفهمه… حتی وقتی خودم هم نمیدونم چی میخوام. و این… خیلی ارزشمنده."
تهیونگ لبخندی زد؛ لبخندی که از سر اطمینان بود.
"پس یعنی… رابطهتون جدیه؟"
یونا این بار با قاطعیت بیشتری گفت:
"آره. خیلی."
تهیونگ آهی از سر رضایت کشید.
"خوبه. چون اونم پسر خوبیه. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی. من بهش اعتماد دارم که مراقبته."
یونا با شنیدن این حرف، احساس آرامش بیشتری کرد.
"خودش هم بهم گفت که دیگه نمیخواد به هیچ قیمتی منو از دست بده."
تهیونگ دستش را روی شانهی یونا گذاشت.
"خب، این یعنی همهچی درست پیش میره… ولی همیشه یادت باشه، من برات هستم. اگه هر وقت، حتی یه درصد هم احساس کردی چیزی درست نیست، فقط کافیه بهم بگی."
یونا با چشمانی پر از محبت به برادرش نگاه کرد.
"قول میدم. ممنونم تهیونگ."
در همان لحظه، صدای بقیه اعضا بلند شد که برای عکس گروهی آماده میشدند.
تهیونگ رو به یونا کرد و با همان لبخند همیشگیاش که شیطنت در آن موج میزد، گفت:
"حالا بیا، قبل از اینکه کوک فکر کنه داری با من نقشه میکشی که از دستش در بری."
یونا خندید و با هم به سمت بقیه برگشتند.
لحظه عکس گروهی بود. همه دور هم جمع شدند، خنده روی لبهاشان و هیجان در هوا. یونا کنار جانگ کوک ایستاد، دستشان ناخودآگاه در هم گره خورد.
همانطور که اعضا در جای خود قرار میگرفتند، تهیونگ به جانگ کوک نزدیک شد و با چشمکی که فقط بینشان رد و بدل شد، آهسته گفت:
"داداش… فقط امیدوارم بدونی داری با خواهر من چیکار میکنی. چون من حسابی حواسم بهش هست."
جانگ کوک لبخندی زد، لبخندی که هم اطمینان میداد و هم کمی شیطنت داشت.
"نگران نباش، تهیونگ. یونا از این به بعد بهترینها رو خواهد داشت. خودت گفتی که به من اعتماد داری، درسته؟"
تهیونگ سرش را تکان داد. "آره، ولی معنیاش این نیست که اگه یه روز دیدم حالش گرفتهست، آروم میشینم."
جانگ کوک شانه بالا انداخت. "منم همینطور. ما هر دو از یه نفر مراقبت میکنیم."
همان لحظه، عکاس گفت: "همگی یه لبخند بزرگ!" و فلاش دوربین درخشید.
***
بعد از عکس، جو صمیمیتر هم شد. اعضا دور یونا و جانگ کوک جمع شدند، انگار که گنجی پیدا کرده باشند.
جیهوپ با هیجان گفت: "خب خب خب! پس یونا خانم! شنیدیم پاریس چه خبر بوده! ولی ما بیشتر در مورد خبرهای اینجا کنجکاویم!" او با چشمکی به جانگ کوک زد.
جیمین خندید و اضافه کرد: "آره! کوک، تو که این چند وقت حسابی گم شده بودی!
جین، که همیشه در ابراز احساسات پیشقدم بود، یونا را در آغوش گرفت. "دختر، خیلی دلتنگت بودیم! ولی حالا که اومدی، باید کللللللل ماجرا رو تعریف کنی. مخصوصاً این قسمت که چطور دل این پسرِ کار رو بردی!"
یونا سرخ شد، اما لبخندش را حفظ کرد. "اوه، آقایون! اول از همه، موفقیت گروه تو پاریس بود که خیلی خوشحالم کرد. بعدش…" او مکثی کرد و نگاهی به جانگ کوک انداخت که با آرامش کنارش ایستاده بود و فقط لبخند میزد، انگار که منتظر همین لحظه است.
جانگ کوک، با دیدن نگاه یونا، به آرامی دستش را دور کمر او حلقه کرد و رو به اعضا گفت: "یونا فقط سورپرایز نبود. اون اومده که بمونه."
- ۱۷۸
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط