{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حسرت باران توان از خاک گلدان می برد

حسرت باران توان از خاک گلدان می برد
دوری تو بی گمان از پیکرم، جان می برد
.
از رفیقان می رسد عکس حرم، هی پشت هم
آه حتی عکس تو دل را چه آسان می برد...
.
در خیالم خادمی می آید از سمت حرم
این من ه جامانده را با خود به ایوان می برد
.
رو به رویم بارگاه و مانده ام یک رو سیاه
عرض حاجت را چگونه نزد سلطان می برد؟!
.
"السلام ای حضرت باران، دلم دارد غبار"
این همه غم را فقط چشمان گریان می برد
.
سهم من از این زیارت ها شده جا ماندگی
عاقبت این آبرو را بغض پنهان، می برد!
.
کربلا نه، مشهد و قم هم نشد زائر شوم
اربعین می آید و من را به پایان می برد

فاطمه سادات مظلومي
.
دیدگاه ها (۱)

گفتم اندر محنت و خواری مرا چون ببینی نیز نگذاری مرابعد از آن...

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست<روز ستاره تا سحر تیره...

کاش پایِ دلِ ما هم به نوایی برسداربعینی ، حرمی ، کرب و بلایی...

شد اربعین و زینب آمد به کربلایت تجدید شد برایش ای وای من عزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط