حسرت باران توان از خاک گلدان می برد
حسرت باران توان از خاک گلدان می برد
دوری تو بی گمان از پیکرم، جان می برد
.
از رفیقان می رسد عکس حرم، هی پشت هم
آه حتی عکس تو دل را چه آسان می برد...
.
در خیالم خادمی می آید از سمت حرم
این من ه جامانده را با خود به ایوان می برد
.
رو به رویم بارگاه و مانده ام یک رو سیاه
عرض حاجت را چگونه نزد سلطان می برد؟!
.
"السلام ای حضرت باران، دلم دارد غبار"
این همه غم را فقط چشمان گریان می برد
.
سهم من از این زیارت ها شده جا ماندگی
عاقبت این آبرو را بغض پنهان، می برد!
.
کربلا نه، مشهد و قم هم نشد زائر شوم
اربعین می آید و من را به پایان می برد
فاطمه سادات مظلومي
.
دوری تو بی گمان از پیکرم، جان می برد
.
از رفیقان می رسد عکس حرم، هی پشت هم
آه حتی عکس تو دل را چه آسان می برد...
.
در خیالم خادمی می آید از سمت حرم
این من ه جامانده را با خود به ایوان می برد
.
رو به رویم بارگاه و مانده ام یک رو سیاه
عرض حاجت را چگونه نزد سلطان می برد؟!
.
"السلام ای حضرت باران، دلم دارد غبار"
این همه غم را فقط چشمان گریان می برد
.
سهم من از این زیارت ها شده جا ماندگی
عاقبت این آبرو را بغض پنهان، می برد!
.
کربلا نه، مشهد و قم هم نشد زائر شوم
اربعین می آید و من را به پایان می برد
فاطمه سادات مظلومي
.
- ۱.۴k
- ۲۲ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط