{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سالہاست

سالہاست
شِناسنامـہ ام را
بادها ورق مـے زَننـد

وَ شمع هاےِ بودنَم را
یڪ بـہ یڪ
خاموش مـے ڪنند...

مَن وَلـے هَمچنان
دَر صَفحـہ ےِ دوّم شناسنامـہ ام
با لباسِ سِفیـد
مُنتظـرت نِشستـہ ام

منتظرم تا بیایـے
قبـل از آن ڪہ بادها
بـہ صَفحـہ ے سوّم بڪشاننـد مرا...
دیدگاه ها (۲۳)

❤🍂... بہ‌ شراب آن نڪَاهت همه شب همیشہ‌ مستمبہ‌ خدا...

ساعت از نیمه‌شب گذشته بودڪه گوشی‌ام لرزیدیڪ پیام آمده بود :س...

فاصله یک لبخند تا جنون

🖤 پارت ۴۰ | «انتخاب دوم»لانا به اطراف نگاه کرد.— «بابا! خودت...

RESPECT OR DIE : پارت هفتم ساعت ۱۱:۴۰ شب نیلا برای چند لحظه ...

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمـچامه و چکامه نیستندتا به...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحهچند روز بعد، اتاق ا/ت ساکت بود.یونگی کنار...

فاصله یک لبخند تا جنون

P : 3

پارت بیستم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط