{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁴]

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁴]

*ا/ت ویو*

وقتی دا یون از دفترم بیرون رفت، روی صندلی پشت میزم افتادم. اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میوفته. اگه اون مردی که تیو عکسه واقعا تاتا باشه و دا یون راست گفته باشه چی؟ نه... تاتا همچین آدمی نیست... اون چشماش از آب هم زلال تر و شفاف تر بود. اون بینظیر بود. اما نمیتونم باورش کنم، برای همین از دفترم بیرونش کردم. با دستایی که دیوانه وار میلرزید، گوشیم رو از کنار گلدون روی میزم برداشتم و اینترنتم رو روشن کردم که با موجی از پیامای جنجالی مواجه شدم. چند وقت بود که اینترنتم رو روشن نکردم؟
وارد یه سایتی شدم که نوشته شده بود.
《برای دیدن جزئیات اتفاقات شب کریسمس اینجا رو لمس کن.》
کنار نوشته هم یه عکس از تاتا بود. روی سایت زدم و وقتی وارد شدم، دوباره عکس تاتا رو دیدم که زیرش نوشته شده بود.
《کیم تهیونگ توی منطقه غربی سئول دیده شد.》
کیم تهیونگ. با پایین تر رفتن توی سایت چیزای زیادی فهمیدم اما ویژگی هاش با تاتا خیلی فرق داشت. فقط قیافشون شبیه به هم بود. تاتا ۲۴ سالشه اما اینجا نوشته تهیونگ ۳۳ سالشه. تاتا مدیر عامل یه شرکته اما تهیونگ مافیاست. تاتا پدرومادرش رو توی تصادف از دست داده اما تهیونگ خودش پدرومادرش رو کشت. اینا دو انسان جدان. هرگز تاتا همچین کاری نمیکنه. من نمیتونم باورش کنم. اگه واقعیت داشت، جیهوپ تا الان بهم گفته بود. حالا که بهم نگفته، پس منم راجب این دروغ باهاش صحبت نمیکنم. عکس تاتا رو ذخیره کردم و بعدش گوشی رو خاموش کردم و روی میز گذاشتم.
به صندلیم تکیه دادم و به تاتا فکر کردم. تمام روز تو فکرش بودم، حتی سر جلسه‌ی بقیه بیمارام. بالاخره بعد از چیزی، شاید اندازه‌‌ی ۳ سال، کارم تو مرکز تموم شد و از اونجا بیرون رفتم و متوجه‌ی دور شدن دا یون از خودم شدم. شاید بخاطر اون رفتار و داد زدنم و از خودم روندمش ناراحتش کردم. خب حق داشت. نباید اونطوری میکردم، اما اون به تاتا بی احترامی کرد. نباید قضاوتش میکرد. شاید بر اساس همون چیزی که قبلا خوندم، همزاد واقعا وجود داره. خب هر انسان دو همزاد داره. شاید این تهیونگ همزاد شیطانیش باشه. (هارو: نمیدونم تعداد همزاد که نوشتم درسته یا نه اما سرش کلی تحقیق کردم اگه اشتباه بود شرمنده.)
دا یون رو نادیده گرفتم و به راهم ادامه دادم و بعد از مدتی به خونه رسیدم. اول وارد ساختمون و بعد وارد واحدم شدم. جیهوپ روی مبل نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد. امشب بر خلاف شبای قبل هیچ پرونده ای روی میز رو به روش نبود. در حالی که کفشم رو درآوردم، با لبخند بهش نگاه کردم. انگار کسل بود و انرژی نداشت. منم همینطور بودم. وقتی کفشام رو توی جاکفشی گذاشتم، بهم نگاه کردم.

@عوووو ا/ت... خوشحالم که برگشتی.
+سلام!
@سلام کوچولوم!

به سمتش رفتم و کنارش نشستم که دستش رو دورم حلقه کرد و بغلم کرد. توی بغلش فرو رفتم و دستام رو دورش حلقه کردم.

@چیه؟ چرا انقد بی حوصله ای؟
+هی-هیچی... فقط خستم...
@پس خسته نباشی...
+همچینین.
@میخوای بری یکم بخوابی؟
+آره فکر کنم... تو هم میای؟
@آره یه چند دقیقه دیگه میام.

بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم، در رو بستم و لباسام رو عوض کردم. بعدش که روی تخت رفتم، جیهوپ هم اومد. روی تخت دراز کشید و بغلم کرد. بغلش کردم و با فکر به تاتا و اون عکس به خواب رفتم. اولش خواب آرومی داشتم... اما... مگه اون کابوس میزاشت آرامش داشته باشم؟
تاتا بود... با یه سر و وضع دیگه... تیو یه خیابون تاریک... وایستاده بود. خون روی کل صورتش بود، لباساش غرق خون بود، هر جا میرفتم باهام میومد، مثل یه شبح. وقتی بالاخره دیدم پشتم نیست، سرم رو به جلو برگردوندم و با لبخندی روانی طور روی لباش مواجه شدم و هر چقدر سعی کردم جیغ بکشم فایده نداشت، که با عرق سردی از خواب پریدم. به دور و اطرافم نگاه کردم، صبح شده بود، جیهوپ نبود.


خوشگلام همونطور که میدونید چند روزی بخاطر امتحانام نبودم ولی الان دیدم که وقت اضافه دارم پس به فکر این افتادم که براتون پارت بزارم... سعیم رو میکنم یه پارت دیگه هم بزارم چون احساس میکنم واقعا ممکنه اگه نزارم از این رمان خسته میشین و خب فراموش میکنین که پارت قبل چه اتفاقی افتاد... پس سعی میکنم بین وقتای استراحتم هم واستون پارت بزارم🌚
امیدوارم خوشتون بیاددددددد🤓☝️
بچه های خوبی بشین فالوور ها رو بیشتر کنین قشنگام افریننننن🎀✨️
بدرودددد🫡
شرط:

𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟏𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟏𝟓
دیدگاه ها (۱۵)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁵]*ا/ت ویو*از روی تخت بلند شدم و از ا...

درودی دوباره به همگی بعد از مدت ها🙂میدونم این مدت که نبودم م...

درود خوشگلام چطورین؟امیدوارم هر جا که هستین حالتون خوب باشه....

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²³]*دا یون ویو*باید فردا اینو به ا/ت ن...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁶]*ا/ت ویو*اونقدر توی فکر بودم که متو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط