برادر بی رحم من💔🥀🖤
برادر بی رحم من💔🥀🖤
پارت 15
ویو یورا:
وقتی یونگی غذا رو جلویم گرفت، حس عجیبی داشتم.
از یک طرف گرسنه بودم، از یک طرف دلم نمیخواست حتی یک لقمه از چیزی که او داده بود بخورم.
"دیگه نمیخوام."
✓ باید بخوری.
&نمیخوام، ولش کن.
"چرا اینقدر لجبازی میکنی؟"
&چون نمیخوام از دست تو چیزی بگیرم.
یونگی برای چند ثانیه ساکت شد.
نگاهش مثل همیشه سرد بود، ولی تهش یه چیزی موج میزد... چیزی شبیه خشم، یا شاید هم دلخوری.
"فکر میکنی من از روی دلسوزی برات اینو آوردم؟"
&پس چرا آوردی؟
"چون نمیخوام بمیری."
این جمله رو با صدایی گفت که بیشتر از هر داد و فریادی منو لرزوند.
نفس توی سینهام حبس شد.
&اگه قراره زنده بمونم، به خاطر تو نمیمونم.
یونگی با اخم نزدیکتر شد.
"من لازم ندارم به من احترام بذاری، فقط باید زنده بمونی."
&من برده نیستم.
"هستی."
&نه... من فقط قربانیام.
یونگی مکث کرد.
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم ثابت موند.
بعد خیلی آرام، ولی با همان لحن یخزده گفت:
"قربانیای که زیادی حرف میزنه، زودتر له میشه."
قلبم تند زد.
میخواستم چیزی بگم، ولی فقط لبهام لرزید.
یونگی ظرف غذا رو روی میز گذاشت و برگشت سمت در.
"هر وقت گرسنه شدی میخوری."
&من هیچوقت از چیزی که تو آوردی نمیخورم.
یونگی ایستاد، اما برنگشت.
"باشه. پس هر طور راحتی."
و رفت.-
____________________________________________________________
ویو یونگی:
وقتی از اتاق بیرون اومدم، دستهام از شدت عصبانیت سفت شده بود.
نمیفهمیدم چرا رفتار اون دختر اینقدر منو به هم میریزه.
ازش متنفر نبودم.
بدتر... کنجکاوش بودم.
برای اولین بار بعد از مدتها، کسی جلوی من نترسید؟
یا شاید ترسیده بود، ولی هنوز مقاومت میکرد.
و این، خطرناک بود.
یکی از محافظها جلو اومد.
£ارباب، دستور دیگهای دارین؟
"نه. هیچکس وارد اون اتاق نشه."
£چشم.
رفتم سمت بالکن و به تاریکی شب خیره شدم.
باد سرد میوزید، اما ذهنم از چیزی سردتر بود.
آرا...
نه، یورا.
چرا اینقدر شبیه زخمهای قدیمی من بود؟
چرا وقتی نگاش میکردم، حس میکردم دارم به گذشتهی خودم نگاه میکنم؟
همون موقع، یکی از خدمتکارها با عجله رسید.
£ارباب... مهمه.
"چی شده؟"
£آقای مین... از بخش شمالی خبر رسیده.
چشمهام تیز شد.
"چی شده؟"
£انگار کسی داره دربارهی هویت واقعی اون دختر تحقیق میکنه.
دستم ناخودآگاه گره شد.
"کی؟"
£هنوز معلوم نیست.
"همهجا رو زیر نظر بگیرین. هیچ ردّی نباید بمونه."
£اطاعت میشه.
وقتی خدمتکار رفت، برای اولین بار یه حس بد واقعی سراغم اومد.
اگر کسی بفهمه یورا کیه...
اگه گذشتهش برگرده...
همهچیز بهم میریزه.
---
ویو یورا:
چند ساعت گذشت.
من همونجا نشسته بودم، بیحرکت، با شکم خالی و ذهنی پر از ترس.
سردم بود.
دستم هنوز درد میکرد.
جوری که انگار استخونهام هم دیگه باهام راه نمیاومدن.
از پشت در، صدای قدمها اومد.
قلبم پرید.
فکر کردم دوباره یونگیه.
در باز شد.
اما این بار اون نبود.
یه دختر جوان با لباس خدمتکاری وارد شد.
نگاهش مهربون نبود، ولی خصمانه هم نبود.
£بفرمایید، اینم دارو و کمپرس.
&لازم ندارم.
£ارباب گفتن باید استفاده کنید.
&ارباب؟ چه جالب... حالا برای زخم منم نظر میده؟
خدمتکار چیزی نگفت.
فقط سینی رو گذاشت و خواست بره.
&صبر کن.
ایستاد.
ادامه دارد.....
پارت 15
ویو یورا:
وقتی یونگی غذا رو جلویم گرفت، حس عجیبی داشتم.
از یک طرف گرسنه بودم، از یک طرف دلم نمیخواست حتی یک لقمه از چیزی که او داده بود بخورم.
"دیگه نمیخوام."
✓ باید بخوری.
&نمیخوام، ولش کن.
"چرا اینقدر لجبازی میکنی؟"
&چون نمیخوام از دست تو چیزی بگیرم.
یونگی برای چند ثانیه ساکت شد.
نگاهش مثل همیشه سرد بود، ولی تهش یه چیزی موج میزد... چیزی شبیه خشم، یا شاید هم دلخوری.
"فکر میکنی من از روی دلسوزی برات اینو آوردم؟"
&پس چرا آوردی؟
"چون نمیخوام بمیری."
این جمله رو با صدایی گفت که بیشتر از هر داد و فریادی منو لرزوند.
نفس توی سینهام حبس شد.
&اگه قراره زنده بمونم، به خاطر تو نمیمونم.
یونگی با اخم نزدیکتر شد.
"من لازم ندارم به من احترام بذاری، فقط باید زنده بمونی."
&من برده نیستم.
"هستی."
&نه... من فقط قربانیام.
یونگی مکث کرد.
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم ثابت موند.
بعد خیلی آرام، ولی با همان لحن یخزده گفت:
"قربانیای که زیادی حرف میزنه، زودتر له میشه."
قلبم تند زد.
میخواستم چیزی بگم، ولی فقط لبهام لرزید.
یونگی ظرف غذا رو روی میز گذاشت و برگشت سمت در.
"هر وقت گرسنه شدی میخوری."
&من هیچوقت از چیزی که تو آوردی نمیخورم.
یونگی ایستاد، اما برنگشت.
"باشه. پس هر طور راحتی."
و رفت.-
____________________________________________________________
ویو یونگی:
وقتی از اتاق بیرون اومدم، دستهام از شدت عصبانیت سفت شده بود.
نمیفهمیدم چرا رفتار اون دختر اینقدر منو به هم میریزه.
ازش متنفر نبودم.
بدتر... کنجکاوش بودم.
برای اولین بار بعد از مدتها، کسی جلوی من نترسید؟
یا شاید ترسیده بود، ولی هنوز مقاومت میکرد.
و این، خطرناک بود.
یکی از محافظها جلو اومد.
£ارباب، دستور دیگهای دارین؟
"نه. هیچکس وارد اون اتاق نشه."
£چشم.
رفتم سمت بالکن و به تاریکی شب خیره شدم.
باد سرد میوزید، اما ذهنم از چیزی سردتر بود.
آرا...
نه، یورا.
چرا اینقدر شبیه زخمهای قدیمی من بود؟
چرا وقتی نگاش میکردم، حس میکردم دارم به گذشتهی خودم نگاه میکنم؟
همون موقع، یکی از خدمتکارها با عجله رسید.
£ارباب... مهمه.
"چی شده؟"
£آقای مین... از بخش شمالی خبر رسیده.
چشمهام تیز شد.
"چی شده؟"
£انگار کسی داره دربارهی هویت واقعی اون دختر تحقیق میکنه.
دستم ناخودآگاه گره شد.
"کی؟"
£هنوز معلوم نیست.
"همهجا رو زیر نظر بگیرین. هیچ ردّی نباید بمونه."
£اطاعت میشه.
وقتی خدمتکار رفت، برای اولین بار یه حس بد واقعی سراغم اومد.
اگر کسی بفهمه یورا کیه...
اگه گذشتهش برگرده...
همهچیز بهم میریزه.
---
ویو یورا:
چند ساعت گذشت.
من همونجا نشسته بودم، بیحرکت، با شکم خالی و ذهنی پر از ترس.
سردم بود.
دستم هنوز درد میکرد.
جوری که انگار استخونهام هم دیگه باهام راه نمیاومدن.
از پشت در، صدای قدمها اومد.
قلبم پرید.
فکر کردم دوباره یونگیه.
در باز شد.
اما این بار اون نبود.
یه دختر جوان با لباس خدمتکاری وارد شد.
نگاهش مهربون نبود، ولی خصمانه هم نبود.
£بفرمایید، اینم دارو و کمپرس.
&لازم ندارم.
£ارباب گفتن باید استفاده کنید.
&ارباب؟ چه جالب... حالا برای زخم منم نظر میده؟
خدمتکار چیزی نگفت.
فقط سینی رو گذاشت و خواست بره.
&صبر کن.
ایستاد.
ادامه دارد.....
- ۹۳
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط