{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر بی رحم من💔🥀🖤

برادر بی رحم من💔🥀🖤

پارت ۱۶

&اسم تو چیه؟

£سوآه.

&سوآه... یونگی همیشه این‌طوریه؟

سوآه مکث کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:

£نه... این روزها نه.

&یعنی چی؟

£یعنی... شما تنها کسی نیستین که ازش می‌ترسه.

این حرفش مثل خنجر نشست توی ذهنم.

&ازش می‌ترسن؟

سوآه سرش رو پایین انداخت.

£بهتره چیزی نپرسین.

بعد از اتاق رفت.

من موندم و سکوتی که از قبل هم سنگین‌تر شده بود.

یونگی... ازش می‌ترسن؟
پس چرا من باید همیشه فقط وحشتش رو ببینم؟

---

ویو یونگی:

نیمه‌شب بود که صدای شکستن چیزی از راهرو شنیدم.

فوراً بیرون رفتم.
یکی از نگهبان‌ها نفس‌نفس‌زنان رسید.

£ارباب... یکی وارد بخش ممنوعه شده.

"کی؟

£نمی‌دونیم... ولی رفت سمت اتاق یورا.

بدون اینکه حرفی بزنم، حرکت کردم.

در راهرو بوی آهن و رطوبت می‌اومد.
فکر بدی توی مغزم چرخ می‌خورد.

وقتی رسیدم، در اتاق نیمه‌باز بود.

با یک ضربه بازش کردم.

و همون‌جا دیدمش.

یورا، ایستاده وسط اتاق، با چهره‌ای رنگ‌پریده و چشم‌هایی که از ترس می‌لرزید.

و مقابلش... یک مرد ناشناس.

مرد تا منو دید، عقب رفت.

£ارباب... من فقط—

"نفس کشیدنت هم زیادیه."

قبل از اینکه بتونه فرار کنه، یکی از نگهبان‌ها وارد شد و گرفتنش.

من نگاهم رو از روی مرد برداشتم و روی یورا قفل کردم.

"بهت گفته بودم از اتاق بیرون نری."

&من نرفتم... اون اومد.

"چی گفت؟"

&هیچی... فقط پرسید من کی‌ام.

چشم‌هام باریک شد.

"و تو جواب دادی؟"

&نه.

برای چند ثانیه سکوت شد.

بعد با صدایی خیلی آروم گفت:

&اگه فکر کردی من می‌خوام فرار کنم، اشتباه کردی.

من بهش نزدیک شدم.

"پس چرا این‌قدر می‌لرزی؟"

&چون نمی‌دونم از تو بیشتر بترسم یا از آدم‌هایی که دور و برتن.

این جمله رو که گفت، حس کردم چیزی داخل سینه‌ام فشار آورد.

برای لحظه‌ای کوتاه، فقط نگاهش کردم.

بعد خیلی سرد گفتم:

"از این به بعد، هیچ‌کس بدون اجازه وارد این اتاق نمی‌شه.

&من هم بدون اجازه ازت چیزی نمی‌خوام.

"باشه.

&فقط یه چیز.

"چی؟

&از من فاصله بگیر.

این رو که گفت، برای اولین بار حس کردم واقعاً از من متنفره.

و عجیب‌تر اینکه...
این نفرت، بیشتر از هر احساسی منو به خودش کشید

دامه دارد...

حمایت کنید خواهشا
دیدگاه ها (۲۲)

برادر بیرحم من💔🥀🖤پارت 1۷💫فلش بک به یه هفته بعدویو یونگی:از ر...

برادر بی رحم من💔🥀🖤پارت ۱۸💫 یورا با وحشت بهش نگاه کرد و درست ...

برادر بی رحم من💔🥀🖤پارت 15ویو یورا:وقتی یونگی غذا رو جلویم گر...

واییییی چه به لولو خان میومد🤣🤣🤣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط