{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم‌هایش پر از چیزی بود که شبیه اشک بود، اما خودش هم نمی‌

چشم‌هایش پر از چیزی بود که شبیه اشک بود، اما خودش هم نمی‌دانست آیا واقعاً گریه می‌کند یا فقط چشم‌هایش طاقت آن همه تاریکی را ندارند؛
دیدگاه ها (۰)

بهم بگو چرا نمیتونم ازت دور بمونم؟

منم بد بودن و بلدم...!

و تنفسی که بوی خون میدهد ..

خیلی قشنگ ادای آدمای نگران و در میاری....!

داستایوفسکی توی کتاب تسخیر شدگان میگه:« می دانم اگر قضاوت نا...

شبیه بغض نوزادی که ساعت هاست می گریدپر از حرفم کسی اما زبانم...

دلم که برایت تنگ می شود ...می گیرد ...فریاد می کشد ...می تپد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط