{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بادیگارد_سرد_من

#بادیگارد_سرد_من



پارت ¹³

ویو لارا__



____پانسمان زخم درد دار



یونگی لحظه‌ای به چشمانِ مضطربم خیره شد. سکوتی کوتاه برقرار شد که با صدایِ ضربانِ قلبِ خودم پر شده بود. انتظار داشتم سوالی بپرسد، یا شاید با لحنی جدی‌تر مرا به حرف بیاورد. اما او فقط سرش را تکان داد، انگار که به نتیجه‌ای رسیده باشد...


"دراز بکش."

صدایش قاطع بود، اما نه به شکلی که تهدیدآمیز باشد. بیشتر شبیه یک دستورِ پزشکی بود.

گیج شده بودم.

"ها؟ چرا؟"

چشمانش سردتر شد.

"حرفمو دوبار تکرار نمی‌کنم."

بدونِ معطلی، به سمتِ کمدِ دیواریِ اتاق رفت و جعبه‌یِ کمک‌هایِ اولیه‌یِ فلزیِ براقی را بیرون آورد. آن را رویِ میزِ کنارِ تخت گذاشت و باز کرد. بویِ الکل و دارویِ ضدعفونی‌کننده در هوا پخش شد...


با قدم‌هایی که هنوز کمی می‌لرزید، به سمتِ تخت رفتم و همانطور که دستور داده بود، دراز کشیدم. احساسِ ضعفِ شدیدی داشتم، اما کنجکاوی و کمی ترس هم وجودم را فرا گرفته بود. آیا او متوجهِ زخم شده بود؟ چطور؟

یونگی کنارم زانو زد. دستش را به آرامی رویِ پارچه‌یِ لباسم، درست رویِ پهلویم، گذاشت. همان جایی که تیر کشید و خون از آن جاری شده بود. نفسم را حبس کردم. انتظار داشتم پارچه را کنار بزند، اما او با حرکتی سریع و ماهرانه، لبه‌یِ بالاییِ لباسم را بالا زد، دقیقاً تا جایی که به گودیِ کمرم می‌رسید....


همان لحظه، متوجهِ پارچه‌یِ خونیِ کوچکی شدم که رویِ لباسِ زیرم خودنمایی می‌کرد. انگار که لباسِ بیرونی‌ام، خون را تا حدی جذب کرده بود، اما باز هم ردِ تیرگیِ خون مشخص بود...

یونگی با دقت به آن نگاه کرد. انگشتانش به آرامی لبه‌یِ زخم را لمس کردند. سرد بود و کمی چسبناک.

"واضحه بود که زخمی شدی "


صدایش آرام بود، اما هیچ اثری از تعجب در آن نبود. انگار که منتظرِ همین بوده.


"به نظر می‌رسه فقط سطحی باشه، اما عفونت می‌تونه مشکل‌ساز بشه."


دستش را کنار کشید و شروع به برداشتنِ وسایلِ لازم از جعبه کرد: پنبه‌هایِ الکلی، گازِ استریل، پمادِ ضدعفونی‌کننده.


"این کمی می‌سوزونه."


هشدار داد، قبل از اینکه پنبه‌یِ الکلی را رویِ زخمم بکشد.

دردِ تندی در پهلویم پیچید، اما سعی کردم هیچ واکنشی نشان ندهم. فقط به سقفِ اتاق خیره ماندم و منتظرِ ادامه‌یِ کارش بودم. یونگی با تمرکزِ کامل، زخم را تمیز کرد و بعد پماد زد. حسِ خنکیِ پماد، کمی از سوزشِ الکل را تسکین داد...


وقتی کارش تمام شد، با گازِ استریل، پانسمانِ تمیزی رویِ زخم گذاشت و آن را با چسب محکم کرد. سپس لباسِ لارا را با دقت پایین آورد...



"فعلاً همین کافیه. اما باید بیشتر مراقبِ خودت باشی."

نگاهش دوباره رویِ صورتم ثابت ماند.


"و در موردِ اون مراسم... بهتره در موردش صحبت کنیم. انکار، راهِ حلِ مناسبی نیست."








ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
بچه ها امروز ختم داییم بوده ولی با این حال براتون پارت گذاشتم..
دیدگاه ها (۵)

خودمم نه فیک یکم مامی تونو ببنیدددددد آدمین به این زیبایی مگ...

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ¹²ویو لارا_____ ترحمِ گرگِ گرسنهسوهون ...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

MIDNIGHT BET

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط