#بادیگارد_سرد_من
#بادیگارد_سرد_من
پارت ¹⁵
ویو لارا__
___فهمیدن حقیقت دوباره
همانطور که یونگی پروندهها را ورق میزد، نگاهش ناگهان رویِ من ثابت ماند. انگار که چیزی توجهش را جلب کرده باشد. دست از کار کشید و به آرامی به سمتم چرخید...
چشمانش از صورتم به سمتِ پایین، جایی که پانسمانِ موقتیِ رویِ پهلویم را زیرِ لباسِ رسمیام پنهان کرده بودم، حرکت کرد...
“چیزی شده لارا؟”
صدایش آرام بود، اما آن لحنِ پرسشگر، تمامِ توجهم را به خودش جلب کرد...
با تمامِ توان سعی کردم خونسرد به نظر برسم.
“نه قربان. چرا باید چیزی شده باشه؟”
اما یونگی بلند شد و به سمتِ مبلِ من آمد. دستیارانش با کنجکاوی به ما نگاه میکردند، اما سکوت کرده بودند. یونگی کنارم ایستاد و با دقت به لباسم خیره شد. قسمتی از پانسمان، از زیرِ پارچهیِ نازکِ لباسِ بالا زده بود و لکهیِ تیرهرنگِ خون، به وضوح رویِ پارچه نمایان بود...
“این چیه؟”
انگشتش را به سمتِ لکهیِ خون دراز کرد.
“دوباره؟”
نفسم را حبس کردم. انکار دیگر فایدهای نداشت. اما هنوز هم نمیخواستم حقیقت را بگویم.
“فقط… یه خراشِ کوچیک بود. موقعِ راه رفتن به جایی خوردم.”
یونگی ابروهایش را بالا انداخت.
“خراش؟” صدایش کمی بلندتر شد. “به نظر نمیرسه فقط یه خراش باشه. لارا، واقعاً فکر میکنی من احمق هستم؟”
لحنش تند شده بود. حس میکردم که دارد از کوره در میرود. “این دیگه چه وضعشه؟ هر دفعه که میای اینجا، یه بلایی سرت میاد. اول اون دفعه، حالا دوباره. واقعاً فکر کردی میتونی این چیزا رو از من مخفی کنی؟”
نفسی عمیق کشید و دستش را جلویِ صورتم گرفت، درست بالایِ پانسمان. “بذار ببینم.”
قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، او لبهیِ بالاییِ لباسم را با حرکتی سریع بالا زد. پانسمانِ موقتی، که دیگر تحملِ حجمِ خون را نداشت، کنده شد و زخمِ تازه و خونینِ پهلویم نمایان شد. تکههایِ خون رویِ لباسِ زیرم دیده میشد و خون تازه، به آرامی از زخم سرازیر بود.
چشمانِ یونگی از تعجب گشاد شد. دیگر اثری از عصبانیت در چهرهاش نبود، فقط شوک و نگرانی. “این… این یه تیر بود؟”
نتوانستم جواب بدهم. فقط به زخمِ خونینم خیره ماندم و منتظرِ قضاوتِ او بودم.
یونگی برای لحظهای مکث کرد. به زخم نگاه کرد، بعد به صورتِ رنگپریدهیِ من. انگار که داشت تمامِ قطعاتِ پازل را کنارِ هم میگذاشت. “اون گروه… گروهی که گفتی پدرت رو عوضی صدا میزنن… اونا این کارو کردن؟”
این بار، دیگر نتوانستم انکار کنم. سرم را به آرامی تکان دادم.
یونگی آهِ عمیقی کشید. به سمتِ میزِ کارش رفت و جعبهیِ کمکهایِ اولیهیِ بزرگتری را آورد. “دراز بکش.” این بار دستورش با لحنی متفاوت بود؛ نه از رویِ عصبانیت، بلکه از رویِ نگرانی. “این دفعه باید درست درمان بشه. و بعد… باید در موردِ این موضوع جدی صحبت کنیم. دیگه نمیتونم بذارم اینطوری به خودت آسیب بزنی.”
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪🎀
پارت ¹⁵
ویو لارا__
___فهمیدن حقیقت دوباره
همانطور که یونگی پروندهها را ورق میزد، نگاهش ناگهان رویِ من ثابت ماند. انگار که چیزی توجهش را جلب کرده باشد. دست از کار کشید و به آرامی به سمتم چرخید...
چشمانش از صورتم به سمتِ پایین، جایی که پانسمانِ موقتیِ رویِ پهلویم را زیرِ لباسِ رسمیام پنهان کرده بودم، حرکت کرد...
“چیزی شده لارا؟”
صدایش آرام بود، اما آن لحنِ پرسشگر، تمامِ توجهم را به خودش جلب کرد...
با تمامِ توان سعی کردم خونسرد به نظر برسم.
“نه قربان. چرا باید چیزی شده باشه؟”
اما یونگی بلند شد و به سمتِ مبلِ من آمد. دستیارانش با کنجکاوی به ما نگاه میکردند، اما سکوت کرده بودند. یونگی کنارم ایستاد و با دقت به لباسم خیره شد. قسمتی از پانسمان، از زیرِ پارچهیِ نازکِ لباسِ بالا زده بود و لکهیِ تیرهرنگِ خون، به وضوح رویِ پارچه نمایان بود...
“این چیه؟”
انگشتش را به سمتِ لکهیِ خون دراز کرد.
“دوباره؟”
نفسم را حبس کردم. انکار دیگر فایدهای نداشت. اما هنوز هم نمیخواستم حقیقت را بگویم.
“فقط… یه خراشِ کوچیک بود. موقعِ راه رفتن به جایی خوردم.”
یونگی ابروهایش را بالا انداخت.
“خراش؟” صدایش کمی بلندتر شد. “به نظر نمیرسه فقط یه خراش باشه. لارا، واقعاً فکر میکنی من احمق هستم؟”
لحنش تند شده بود. حس میکردم که دارد از کوره در میرود. “این دیگه چه وضعشه؟ هر دفعه که میای اینجا، یه بلایی سرت میاد. اول اون دفعه، حالا دوباره. واقعاً فکر کردی میتونی این چیزا رو از من مخفی کنی؟”
نفسی عمیق کشید و دستش را جلویِ صورتم گرفت، درست بالایِ پانسمان. “بذار ببینم.”
قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، او لبهیِ بالاییِ لباسم را با حرکتی سریع بالا زد. پانسمانِ موقتی، که دیگر تحملِ حجمِ خون را نداشت، کنده شد و زخمِ تازه و خونینِ پهلویم نمایان شد. تکههایِ خون رویِ لباسِ زیرم دیده میشد و خون تازه، به آرامی از زخم سرازیر بود.
چشمانِ یونگی از تعجب گشاد شد. دیگر اثری از عصبانیت در چهرهاش نبود، فقط شوک و نگرانی. “این… این یه تیر بود؟”
نتوانستم جواب بدهم. فقط به زخمِ خونینم خیره ماندم و منتظرِ قضاوتِ او بودم.
یونگی برای لحظهای مکث کرد. به زخم نگاه کرد، بعد به صورتِ رنگپریدهیِ من. انگار که داشت تمامِ قطعاتِ پازل را کنارِ هم میگذاشت. “اون گروه… گروهی که گفتی پدرت رو عوضی صدا میزنن… اونا این کارو کردن؟”
این بار، دیگر نتوانستم انکار کنم. سرم را به آرامی تکان دادم.
یونگی آهِ عمیقی کشید. به سمتِ میزِ کارش رفت و جعبهیِ کمکهایِ اولیهیِ بزرگتری را آورد. “دراز بکش.” این بار دستورش با لحنی متفاوت بود؛ نه از رویِ عصبانیت، بلکه از رویِ نگرانی. “این دفعه باید درست درمان بشه. و بعد… باید در موردِ این موضوع جدی صحبت کنیم. دیگه نمیتونم بذارم اینطوری به خودت آسیب بزنی.”
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪🎀
- ۵۹۹
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط