ددی جئون
ددی جئون
ات:«ات الان روی تختشه» دراز کشیده بودم سرم تو گوشیم کردم ی فکر نکنه منتظرش بودم اومد داخل اتاق و لباس هاشو عوض کرد
فقط ی شلوارک پوشید.... اومد و روی تخت دراز شد...... تا چند دقیقه دوتامون سرمون تو گوشی هامون بود من پشتم به جونگکوک بود
گوشیش رو گذاشت تو ی جیبش منم اهمیت ندادم بعد از یک ربع دستش رو دورم حلقه کرد بازم اهمیت ندادم جونگکوک به حرف اومد: دلم برات تنگ شده بود
ات: چرا نباید مافیا باشم؟
جونگکوک: تو دیگه قرار مامان بشی دوست ندارم بد باشی همه بهت دست بزنن و اذیتت کنن تو فقط مال منی
ات: حرفاش منطقی بود پس گفتم: باشه منم برعکس شدم و بغلش کردم: دیگه نبینم باهام قهر کنی ها
جونگکوک: چشم عشقم
ادمین: نه مال میگذره و ات و جونگکوک ی پسر کوچولو گوگولی به دنیا میارن که اسمش رو میزارن جونگین
جونگین: مامان من اماده ام
ات: افرین پسر قشنگم جونگکوک
جونگکوک: اومدم بریم
جونگین: اخ جون شهر بازی
ات وجونگکوک میخندن
جونگکوک: جونگین پسرم چشمات رو ببند
جونگین چشماش رو میبنده جونگکوک بوسه ی گرمی روی لبای ات میزاره
ات: شیطون«خنده» پسرم چشمات رو بازکن
جونگین: ولی من همه چیرو دیدم....
ات: چیییییییییییییی
جونگکوک: میخنده
ات: جونگکوک میکشمتتتتتتتتتت
ادمین: بچه ها از اون روز به هم جونگکوک و ات به خوبی و خوشی باهم زندگی میکننن....
خیلی ممنون تا اینجای رمان همراهم بودین و بهم انرژی دادین دوستون دارم تا رومان بعدی باییییییییی
ات:«ات الان روی تختشه» دراز کشیده بودم سرم تو گوشیم کردم ی فکر نکنه منتظرش بودم اومد داخل اتاق و لباس هاشو عوض کرد
فقط ی شلوارک پوشید.... اومد و روی تخت دراز شد...... تا چند دقیقه دوتامون سرمون تو گوشی هامون بود من پشتم به جونگکوک بود
گوشیش رو گذاشت تو ی جیبش منم اهمیت ندادم بعد از یک ربع دستش رو دورم حلقه کرد بازم اهمیت ندادم جونگکوک به حرف اومد: دلم برات تنگ شده بود
ات: چرا نباید مافیا باشم؟
جونگکوک: تو دیگه قرار مامان بشی دوست ندارم بد باشی همه بهت دست بزنن و اذیتت کنن تو فقط مال منی
ات: حرفاش منطقی بود پس گفتم: باشه منم برعکس شدم و بغلش کردم: دیگه نبینم باهام قهر کنی ها
جونگکوک: چشم عشقم
ادمین: نه مال میگذره و ات و جونگکوک ی پسر کوچولو گوگولی به دنیا میارن که اسمش رو میزارن جونگین
جونگین: مامان من اماده ام
ات: افرین پسر قشنگم جونگکوک
جونگکوک: اومدم بریم
جونگین: اخ جون شهر بازی
ات وجونگکوک میخندن
جونگکوک: جونگین پسرم چشمات رو ببند
جونگین چشماش رو میبنده جونگکوک بوسه ی گرمی روی لبای ات میزاره
ات: شیطون«خنده» پسرم چشمات رو بازکن
جونگین: ولی من همه چیرو دیدم....
ات: چیییییییییییییی
جونگکوک: میخنده
ات: جونگکوک میکشمتتتتتتتتتت
ادمین: بچه ها از اون روز به هم جونگکوک و ات به خوبی و خوشی باهم زندگی میکننن....
خیلی ممنون تا اینجای رمان همراهم بودین و بهم انرژی دادین دوستون دارم تا رومان بعدی باییییییییی
- ۲۵.۵k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط