پارت ۱۶
پارت ۱۶
از زبون نفس (فردا صبح)
صبح که از خواب پا شدم ترنم و هلیا بیدار بودن و داشتن صبحانه میخوردن . رفتم و دست و صورتم و شستم و نشستم کنارشون
من : سلام
اون دوتا : سلام
ترنم : خب هلی داشتم چی میگفتم این نفس پارازیت انداخت ؟ .
من : ای درد بازم خوبه من پارازیت میندازم تو که خودت پارازیتی .
ترنم : من پارازیتم ؟
من : نه پس من
ترنم خواست یه چیز بگه که هلیا گفت : عههههه بسه دیگه دعوا نکنید . ترنم داشتی میگفتی از این به بعد عصر ها بریم .
ترنم : اهان . داشتم میگفتم عصر ها بریم چون صبحا تا ساعت ۱۱ و ۱۲ میخوابیم و وقتی میایم تو خونه بیهوش نمیشیم .
من : هووومممم تره بعضی وقتا ام که به شب بخوریم هیجانی میشه ها .
هلیا : تنفس جون شما نکنه دلت هوس کرده دوباره یه خون اشام بخورتت؟
من : اولا درست اسم ادم رو صدا بزن . دوما من غلط بکنم که بخوام یه خون اشام دوباره پیداش بشه ـ سوما زبونتو گاز بگیر
میخواستم بازم ادامه بدم که دیدم در میزنن
رفتم جلو در و باز کردم که یهو یه جیغ از اون بنفشا کشیدم . رادوین و آرشام و متین هر سه لباشو نو به هم دوخته بودن و
انگار خون اشام شده بودن چون رفتاراشون مث خون اشام ها بود .
پشت سر من ترنم و هلیا ام جیغ کشیدن . رادوین داشت میومد طرف من و ارشام طرف ترنم و متین هم طرف هلیا . انگار قصد
کرده بودن خون ما رو بخورن . . هر سه هر چی میرفتیم عقب اونا هم میومدن جلو . تا این که انقدر رفتیم عقب که خوردیم تو دیوار .
رادوین داشت نزدیک میشد . کم کم فاصله مون کم شد و یهو اون یه مایع قرمز رنگ و پاشید تو صورتم و منم تا توان داشتم جیغ
زدم . با ترنم و هلیا ام همین کارو کردن . تا اون مایع قرمز رنگ رو پاشیدن تو صورتامون صدای خندهشون بلند شد . هنوز
قلبم داشت میزد که یهو دیدم هر سه شون یه چسبی رو از رو لباشون کندن . فقط یکم لکه های قرز رنگ روی صورت هاشون بود
هلیا که همون لحظه زد زیر گریه ترنم هم که تو بهت بود منم تنها فرمانی که مغزم میداد این بود که بخوابونم زیر گوش رادوین
فوری زدم تو گوشش که خنده اش محو شد . منم بعد این که زدمش گریه ام گرفت . دو زانو نشستم رو زمین . رادوینم نشست
کنارم و گفت : معذرت . میدونم خیلی ترسناک شده بودیم . درکت میکنم خودمونم وقتی چهره هامون رو تو ایینه دیدیم
ترسیدیم . چه برسه به شما . حقم بود که بزنی زیر گوشم . ببخشید دیگه شوخی خوبی نبود .
نمیدونم چرا ولی از این که زدمش پشیمون بودم . نمیدونم چرا . انگار یه حسی بهم میگفت نباید میزدم . ولی خودشم بهم حق میداد
پس اشکالی نداشت که زدمش . متین هم داشت هلیا رو اروم میکرد. ولی ارشام خیلی مغرور تر از این حرفا بود . فقط یه اب قند
داد دست ترنم . یه عذر خواهی ام نکرد . بیشور . خیلی مغروره .
آرشام : خب ما اصلا برای مشورت اومدیم اینجا.
ترنم : ولی به نظر من حرف نزنی به نفعته
ارشام : وا چرا ؟
ترنم : چون میخوام جفت پا بیام تو لوزولمعده ات . و البته با دستام خفه ات کنم .
ارشام : عه جنبه شوخی ندارین .
ترنم : چییی ؟ ما جنبه شوخی نداریم ؟ باشه بهتون نشون میدیم کی جنبه شوخی نداره .
رادوین : خو راست میگه دیگه.
من: خیلی ام دروغ میگه . با این کاری که شما ها کردین خود یه خون اشام هم زهره اش میترکه .
متین : خب حالا بزارین ما حرفمون رو بزنیم
هلیا : اصلا حرف نزنین فقط از جلو چشمام خفه شین .
متین : عههه بزارین بگیم .
ارشام :ما با نظر شما ها موافقیم .
ترنم : با کدوم نظر ؟
ارشام : همین که گفتین شب ها بریم تو اون عمارت تا بد خواب نشیم .
ترنم : چییییییییییییی ما همین الان این حرفو زدیم و البته با شما ها ام درمیون نذاشته بودیم .
هلیا : فال گوش وایساده بودین ؟
هر سه شون با هم : اوهوممممم
من : ای درد و اوهوم . خب شاید ما حرفای خصوصی بزنیم اون وقت شما ها باید فال گوش وایسین .
هر سه با هم : اوهوممم
من : دیگه رو سنگ پا قزوین و سفید کردین .
ترنم و هلیا : والا
من : خب شما ها میتونین تشریف ببرین تا عصری ساعت 6 بریم همونجا .
رادوین : عه یعنی پذیرایی نمیشیم ؟
من : هه شما ها با فحشا یی که از ما خوردین پذیرایی شدین .
همه شون با قیافه های درهم رفته تشریف بردن . نکنه از ما انتظار داشتن که بگیم وااای خیلی شوخی تون باحال بود و بخندیم .
هوفففف هنوزم داره قلبم میزنه . ولی با این رادوین ...
ولش باید یه فکر حسابی بکنیم .
ترنم : دخترا یه فکری.
هلیا : تو ام تو این وضعیت مبهوت بودن خوب مخت کار میکنه ها.
ترنم : نه بابا من واسه تلافی کردن هر جور باشه مغزم کار میکنه . راستی نفس تو هنوز چیزی از اون کلاس مجسمه سازیت یادته؟
من : اره چهطور ؟
ترنم : ایول خیلی خوبه . همین الان هرچی برای ساخت یه مجسمه لازمه رو بیار .
از زبون نفس (فردا صبح)
صبح که از خواب پا شدم ترنم و هلیا بیدار بودن و داشتن صبحانه میخوردن . رفتم و دست و صورتم و شستم و نشستم کنارشون
من : سلام
اون دوتا : سلام
ترنم : خب هلی داشتم چی میگفتم این نفس پارازیت انداخت ؟ .
من : ای درد بازم خوبه من پارازیت میندازم تو که خودت پارازیتی .
ترنم : من پارازیتم ؟
من : نه پس من
ترنم خواست یه چیز بگه که هلیا گفت : عههههه بسه دیگه دعوا نکنید . ترنم داشتی میگفتی از این به بعد عصر ها بریم .
ترنم : اهان . داشتم میگفتم عصر ها بریم چون صبحا تا ساعت ۱۱ و ۱۲ میخوابیم و وقتی میایم تو خونه بیهوش نمیشیم .
من : هووومممم تره بعضی وقتا ام که به شب بخوریم هیجانی میشه ها .
هلیا : تنفس جون شما نکنه دلت هوس کرده دوباره یه خون اشام بخورتت؟
من : اولا درست اسم ادم رو صدا بزن . دوما من غلط بکنم که بخوام یه خون اشام دوباره پیداش بشه ـ سوما زبونتو گاز بگیر
میخواستم بازم ادامه بدم که دیدم در میزنن
رفتم جلو در و باز کردم که یهو یه جیغ از اون بنفشا کشیدم . رادوین و آرشام و متین هر سه لباشو نو به هم دوخته بودن و
انگار خون اشام شده بودن چون رفتاراشون مث خون اشام ها بود .
پشت سر من ترنم و هلیا ام جیغ کشیدن . رادوین داشت میومد طرف من و ارشام طرف ترنم و متین هم طرف هلیا . انگار قصد
کرده بودن خون ما رو بخورن . . هر سه هر چی میرفتیم عقب اونا هم میومدن جلو . تا این که انقدر رفتیم عقب که خوردیم تو دیوار .
رادوین داشت نزدیک میشد . کم کم فاصله مون کم شد و یهو اون یه مایع قرمز رنگ و پاشید تو صورتم و منم تا توان داشتم جیغ
زدم . با ترنم و هلیا ام همین کارو کردن . تا اون مایع قرمز رنگ رو پاشیدن تو صورتامون صدای خندهشون بلند شد . هنوز
قلبم داشت میزد که یهو دیدم هر سه شون یه چسبی رو از رو لباشون کندن . فقط یکم لکه های قرز رنگ روی صورت هاشون بود
هلیا که همون لحظه زد زیر گریه ترنم هم که تو بهت بود منم تنها فرمانی که مغزم میداد این بود که بخوابونم زیر گوش رادوین
فوری زدم تو گوشش که خنده اش محو شد . منم بعد این که زدمش گریه ام گرفت . دو زانو نشستم رو زمین . رادوینم نشست
کنارم و گفت : معذرت . میدونم خیلی ترسناک شده بودیم . درکت میکنم خودمونم وقتی چهره هامون رو تو ایینه دیدیم
ترسیدیم . چه برسه به شما . حقم بود که بزنی زیر گوشم . ببخشید دیگه شوخی خوبی نبود .
نمیدونم چرا ولی از این که زدمش پشیمون بودم . نمیدونم چرا . انگار یه حسی بهم میگفت نباید میزدم . ولی خودشم بهم حق میداد
پس اشکالی نداشت که زدمش . متین هم داشت هلیا رو اروم میکرد. ولی ارشام خیلی مغرور تر از این حرفا بود . فقط یه اب قند
داد دست ترنم . یه عذر خواهی ام نکرد . بیشور . خیلی مغروره .
آرشام : خب ما اصلا برای مشورت اومدیم اینجا.
ترنم : ولی به نظر من حرف نزنی به نفعته
ارشام : وا چرا ؟
ترنم : چون میخوام جفت پا بیام تو لوزولمعده ات . و البته با دستام خفه ات کنم .
ارشام : عه جنبه شوخی ندارین .
ترنم : چییی ؟ ما جنبه شوخی نداریم ؟ باشه بهتون نشون میدیم کی جنبه شوخی نداره .
رادوین : خو راست میگه دیگه.
من: خیلی ام دروغ میگه . با این کاری که شما ها کردین خود یه خون اشام هم زهره اش میترکه .
متین : خب حالا بزارین ما حرفمون رو بزنیم
هلیا : اصلا حرف نزنین فقط از جلو چشمام خفه شین .
متین : عههه بزارین بگیم .
ارشام :ما با نظر شما ها موافقیم .
ترنم : با کدوم نظر ؟
ارشام : همین که گفتین شب ها بریم تو اون عمارت تا بد خواب نشیم .
ترنم : چییییییییییییی ما همین الان این حرفو زدیم و البته با شما ها ام درمیون نذاشته بودیم .
هلیا : فال گوش وایساده بودین ؟
هر سه شون با هم : اوهوممممم
من : ای درد و اوهوم . خب شاید ما حرفای خصوصی بزنیم اون وقت شما ها باید فال گوش وایسین .
هر سه با هم : اوهوممم
من : دیگه رو سنگ پا قزوین و سفید کردین .
ترنم و هلیا : والا
من : خب شما ها میتونین تشریف ببرین تا عصری ساعت 6 بریم همونجا .
رادوین : عه یعنی پذیرایی نمیشیم ؟
من : هه شما ها با فحشا یی که از ما خوردین پذیرایی شدین .
همه شون با قیافه های درهم رفته تشریف بردن . نکنه از ما انتظار داشتن که بگیم وااای خیلی شوخی تون باحال بود و بخندیم .
هوفففف هنوزم داره قلبم میزنه . ولی با این رادوین ...
ولش باید یه فکر حسابی بکنیم .
ترنم : دخترا یه فکری.
هلیا : تو ام تو این وضعیت مبهوت بودن خوب مخت کار میکنه ها.
ترنم : نه بابا من واسه تلافی کردن هر جور باشه مغزم کار میکنه . راستی نفس تو هنوز چیزی از اون کلاس مجسمه سازیت یادته؟
من : اره چهطور ؟
ترنم : ایول خیلی خوبه . همین الان هرچی برای ساخت یه مجسمه لازمه رو بیار .
- ۷.۹k
- ۰۶ مهر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط