{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شکوفه بر روی نیش [پارت ۱]

شکوفه بر روی نیش [پارت ۱]

از زبان نویسنده:

زمان : ساعت ۲۳ : ۲ شب

خونه‌ی لوکاس برخلاف هوای سرد و تاریک بیرون ، گرم و روشن بود و با رایحه مخصوص لوکاس احاطه شده بود.
لوکاس تازه از یه روز کاری سخت برگشته بود...بعد از کلی کلنجار رفتن با مشتری‌ها و سرمایه‌گذار ها.

روی مبل دراز کشیده بود و داشت به روزش فکر می‌کرد...یا شاید بهتره بگم داشت به رئیس جذاب و دلرباش ، سورن ، فکر می‌کرد.
لوکاس سرش رو محکم تکون داد و سعی میکرد این افکار رو از خودش دور کنه و روی مسائل دیگه تمرکز کنه ولی انگار بوی سیگار و بارون سورن هنوز توی مشامش مونده بود.*حال کنید زدم تو کار ادبی_*

یک کوسن از روی مبل برداشت و سرش رو توش فرو کرد...حتی با فکر های عادی به سورن هم گونه‌هاش سرخ شده بود.

لوکاس : *زیر لب با خودش زمزمه میکنه*[ روی کار تمرکز کن...کار...کار...اما رئیس]..*چندبار با بالشت محکم میزنه تو سر خودش*[..خاک تو سرت کنن لوکاس!]

همینطور داشت با خودش بحث می‌کرد که با صدای زنگ در به خودش اومد و سرش رو بالا آورد.

کی این وقت شب بیدار بود؟ کی میومد زنگ در رو میزد؟

با احتیاط بلند شد و نزدیک در شد که یک رایحه‌ی آشنایی رو حس کرد...
سورن بود...اما چرا؟...این وقت شب چرا باید بیاد؟..چه کاری با لوکاس داره؟..
لوکاس قفل های در رو باز کرد و تا چشمش به سورن افتاد خشکش زد و قلبش تند زد.*باع_*

سورن ، رئیس شرکت بلک‌وود ، کسی که همیشه مرتب و خوددار بود ؛ تمام این ویژگی ها از بین رفته بود. کرواتش شل شده بود و چندتا از دکمه‌های پیراهنش باز بود...حتی موهاش هم که همیشه مرتب بود و شاید فقط چندتا تار مو تمیز و مرتب می‌گذاشت بیرون باشه حالا کاملا موهاش بهم‌ریخته شده بود و حتی عینکش هم نبود...اما چشماش..چشمایی که همیشه به رنگ قرمز روشن بود و سرد بود حالا به رنگ قرمز تیره در اومده بود و کاملا انعکاس کننده یک خون‌آشام گرسنه بود.

لوکاس آب دهنش رو به سختی قورت داد .

لوکاس : *درحالی که سعی میکنه صداش رو ثابت نگه‌داره*[ رئیس؟ اینجا چیکار میکنید‌؟ و چرا...آنقدر بهم‌ریخته هستید؟]

سورن: * با صدای گرفته و عمیق*[ خونه‌ی خودم دور بود...فکر کنم یکم زیادی نوشیدم..]*با چونه‌اش به داخل خونه اشاره میکنه*[ میتونم بیام تو؟]

لوکاس سریع از چارچوب در رد میشه .

لوکاس : [البته!]

سورن وارد خونه لوکاس میشه و چیدمان خونه رو نگاه میکنه درحالی که لوکاس در رو دوباره میبنده.

لوکاس :[ آب میخواید رئیس؟]

سورن :[ الان توی شرکت نیستیم پس لازم نیست منو رئیس صدا کنی ، بگو سورن. و آره یک لیوان آب.]

لوکاس :*سر تکون میده*[ باشه...سورن.]*یکم گونه‌هاش سرخ میشه*

سورن به خجالتی بودن لوکاس پوزخند کمرنگی میزنه و رفتنش رو به آشپرخانه تماشا میکنه.

از زبان لوکاس :

قلبم مثل چی تند میزنه...میتونم بوی مشروب رو حس کنم ، امشب انگار زیادی مشروب خورده.

سورن...حالا که دقت میکنم اسم جذاب و خوبی برای همچین مردی.

ناگهان یک سایه بالای سرم افتاد و نفس‌های داغی رو پشت گردنم حس کردم که باعث شد مورمور بشم.

سورن :[ بوی شیرینی میدی...بنظرت خونت هم به همین اندازه شیرینه؟]

خشکم زد و میتونستم ضربان قلبم رو بشنوم که تو گوش‌هام می‌تپد...حتی جرات ندارم برگردم.

[چ-چی..؟]
با صدای لرزون زمزمه کردم و جوابش رو با نزدیک تر شدن سورن گرفتم.

سورن : [میدونی...الان خیلی تشنه و گرسنه‌ام...]*لب‌هاش رو روی پوست گردنم میزاره و زمزمه میکنه*[ فقط یک مزه کوچیک و سریع]

قبل اینکه بتونم دور بشم احساس کردم دوتا چیز تیز فرو رفت توی گردنم...احساس ضعف میکنم...انگار داره روحم رو میکشه بیرون...سرگیجه دارم...

از زبان سورن:
گوززز😍👍🏻
دیدگاه ها (۵۲)

خب یک معرفی خیلیییی کوتاه بدم درباره رمان ژدید و هر سوالی دا...

گوگولی های من😔🍒💫@spidermaaaaaaannnnnnn@989992_1712@yui-komor...

𝙱𝙸𝚁𝚃𝙷 𝙾𝙵 𝙰 𝚂𝚃𝙰𝚁هیچ وقت فکر نمی‌کرد که شب تولدش اینجا بشینه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط