{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واقعا زیباااااااااااست این داستان ......

واقعا زیباااااااااااست این داستان ......
جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.
حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بردهان برد.
جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند،
حلاج گفت؛ آنهاروزه اند و برخاست.
غروب هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.
شاگردان گفتند: استاد ما دیدیم که تو روزه شکستی.
حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم, اما دل نشکستیم.."
...
''آن جا که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم''


nariii
دیدگاه ها (۴)

جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.حلاج برسفر...

واقعا زیباااااااااااست این داستان ......جذامیان به نهار مشغو...

جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.حلاج برسفر...

حسین بن منصور حلاج را درظهر ماه صیاماز کوی جذامیان گذرافتاد....

"حسین بن منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذرافتا...

متن پست رو بخونید کوتاهه:)منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کو...

منصور حلاج را در ظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذر افتاد. جذام...

این متن فوق العاده زیباست :منصور حلاج را درظهر ماه صیام از ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط