{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از مدت ها دیدمش!!

بعد از مدت ها دیدمش!!
دستامو گرفت و گفت:چقدر دستات تغییر کردن....
خودمو کنترل کردم و فقط لبخند زدم...
تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم:بی معرفت دستای من تغییر نکرده...دستات ب دستای اون عادت کرده....:((((
دیدگاه ها (۲)

با یک دنیا مهربونی سلام به شما مهربانانصبح بخیر

تقدیم به بهترینها ازعشق توگفتن شده کارم چو عبادتمی میرم ازای...

همیشگی من

رمان همسایه ای از جنس شب و روز

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 189♡⁠。⁠)⁩داد زد...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 136♡⁠。⁠)⁩همه وج...

قسمت ۸(بخش دو)

رومان عشق مافیا پارت 31از زبان ا/تگفتم : نه..مامان تو نباید ...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط