عشق مافیایی 🔪🩸🖤
عشق مافیایی 🔪🩸🖤
پارت ۱۳
ویو نویسده (خودم)
لارا به تهیونگ نگاه میکرد که تهیونگ گفت :
+خب اینو همه میدونن دیگه لارا دکتر منم بیمارش بودم و اونحا عاشق هم شدیم .
-اره جون عمت منم عاشقتم (توی دلش)
×اها درسته .(لبخند)
همه غرق شد فکر بودن که کوک دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و باکلاس باشه و دست برد یه کاپ کیک کامل فرو کرد توی دهنش تهیونگ گفت :
+ وحشی زشته (خنده)
= چی زشته بابا زشت عمته هوسوک از خودمونه (خنده)
همشون خندیدن که کوک دیگه داشت ابرو ریزی میکرد که تهیونگ دویید دنبالش به قست کشت
= بابا غلط کردم خونه منو نکش (جیغ)
+ بهت میگم ابرو ریزی نکن ( درحال دوییدن و خنده)
= بابا الان تو داری ابرو ربزی میکنی (خنده)
لارا و هوسوک داشتن میخندیدن که کوک گفت :
= بابا نخند زن داداش بیا نجاتم بده این منو بگیره پارم میکنه (ترسیده و خنده)
-چه کاری از من بر میاد خوب ؟(خنده)
=هیچ ابی از تو گرم نمیشه هوسوک تو کمکم کن (خنده)
×من ؟!(تعجب )
=نه ننم با توام دیگه .
×باشه(خنده)
هوسوک پرید وسط شون و هر سه داشتن میخندیدن و هوسوک داشت جداشون میکرد . بعد تهیونگاخر یه پس گردنی به کوک زد و گفت :
+ دیگه تو باشی از این کارا نکنی و به حرفم گوش بدی (خنده)
=اخ ..بابا بچه که نیستم اینا هم خودمونی شدن دیگه (خنده و مسخره )
=بشکنه دستت چقدرم سنگینه.(خنده)
+خفه بابا (رفت نشت پیش لارا )
×بسه دیگه بشینید (خنده)
یه نیم ساعت گذشته بود و هیچ حرفی ردو بدل نشده بود که کوک مثل همیشه میخواست کرم بریزه و گفت :
=نه نمیشه زیادی حوصله سر برید (شوخی)
= باید خودم یه فکری کنم .
کوک پاشد رفت سمت آشپزخونه و یه کمک باز کرد و یه بطری الکل و یه بطری شراب برداشت اورد .
= نظرتون چیه بخاطر این که یه داداش دیگه به جمع مون اضافه شده امشب مست کنیم ؟!(خنده)
+کوک شاید هوسوک نخواد مست کنه ( جدی )
×نه من مشکلی ندارم (لبخند )
- خیلی خب پس من تنهاتون میزارم میرم لباس عوض کنم .
= عه لارا تو مست نمیکنی ؟ (خنده)
-نه من خوابم میاد .
=بای بای زن داداش (خنده)
× خدافظ ابجی
+ باشه برو (لبخند)
رفتم بالا و لباس عوض کردم (عکس میزارم)
و رفتم روی تخت که کم کم چشمام سیاهی رفت (خوابید)
ادامشو میزارم 💞
پارت ۱۳
ویو نویسده (خودم)
لارا به تهیونگ نگاه میکرد که تهیونگ گفت :
+خب اینو همه میدونن دیگه لارا دکتر منم بیمارش بودم و اونحا عاشق هم شدیم .
-اره جون عمت منم عاشقتم (توی دلش)
×اها درسته .(لبخند)
همه غرق شد فکر بودن که کوک دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و باکلاس باشه و دست برد یه کاپ کیک کامل فرو کرد توی دهنش تهیونگ گفت :
+ وحشی زشته (خنده)
= چی زشته بابا زشت عمته هوسوک از خودمونه (خنده)
همشون خندیدن که کوک دیگه داشت ابرو ریزی میکرد که تهیونگ دویید دنبالش به قست کشت
= بابا غلط کردم خونه منو نکش (جیغ)
+ بهت میگم ابرو ریزی نکن ( درحال دوییدن و خنده)
= بابا الان تو داری ابرو ربزی میکنی (خنده)
لارا و هوسوک داشتن میخندیدن که کوک گفت :
= بابا نخند زن داداش بیا نجاتم بده این منو بگیره پارم میکنه (ترسیده و خنده)
-چه کاری از من بر میاد خوب ؟(خنده)
=هیچ ابی از تو گرم نمیشه هوسوک تو کمکم کن (خنده)
×من ؟!(تعجب )
=نه ننم با توام دیگه .
×باشه(خنده)
هوسوک پرید وسط شون و هر سه داشتن میخندیدن و هوسوک داشت جداشون میکرد . بعد تهیونگاخر یه پس گردنی به کوک زد و گفت :
+ دیگه تو باشی از این کارا نکنی و به حرفم گوش بدی (خنده)
=اخ ..بابا بچه که نیستم اینا هم خودمونی شدن دیگه (خنده و مسخره )
=بشکنه دستت چقدرم سنگینه.(خنده)
+خفه بابا (رفت نشت پیش لارا )
×بسه دیگه بشینید (خنده)
یه نیم ساعت گذشته بود و هیچ حرفی ردو بدل نشده بود که کوک مثل همیشه میخواست کرم بریزه و گفت :
=نه نمیشه زیادی حوصله سر برید (شوخی)
= باید خودم یه فکری کنم .
کوک پاشد رفت سمت آشپزخونه و یه کمک باز کرد و یه بطری الکل و یه بطری شراب برداشت اورد .
= نظرتون چیه بخاطر این که یه داداش دیگه به جمع مون اضافه شده امشب مست کنیم ؟!(خنده)
+کوک شاید هوسوک نخواد مست کنه ( جدی )
×نه من مشکلی ندارم (لبخند )
- خیلی خب پس من تنهاتون میزارم میرم لباس عوض کنم .
= عه لارا تو مست نمیکنی ؟ (خنده)
-نه من خوابم میاد .
=بای بای زن داداش (خنده)
× خدافظ ابجی
+ باشه برو (لبخند)
رفتم بالا و لباس عوض کردم (عکس میزارم)
و رفتم روی تخت که کم کم چشمام سیاهی رفت (خوابید)
ادامشو میزارم 💞
- ۲۶۲
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط