Part ۹
Part ۹
گرد و غبار غلیظی فضای سالن را پر کرد. آوارِ سقف و دیوارهای اتاق زندانی، جایی که تودوروکی تصور میکرد برگ برندهاش را در آن پنهان کرده، حالا به تپهای از بتن و میلگرد تبدیل شده بود. تودوروکی که هنوز ریموتِ آبیرنگ را در دست داشت، از شدت شوک خشکش زده بود. او میدانست که آن دستگاه دیگر هیچ کنترلی روی بمبها یا سیستم امنیتی ندارد؛ آن فقط یک ردیابِ صوتی یا شاید یک فرستنده بود که تمام مدت موقعیت آنها را برای آن غریبه مخابره میکرد.
باکوگو که از شدت خشم و اضطراب به مرز جنون رسیده بود، بدون توجه به آوار، دستانش را بالا آورد. جرقههای انفجاریِ نارنجی رنگی دورِ مچهایش پیچیدند. او اهمیتی نمیداد که تودوروکی دشمن اوست؛ در آن لحظه، فقط یک چیز برایش اهمیت داشت: کسی که پشت آن دیوارها بود.
باکوگو با غریشی خشمگین، دیوارهی بتنیِ نیمهفروریخته را با یک انفجارِ سهمگین متلاشی کرد و به میانِ تلی از گرد و خاک پرید.
— اگه یک تار مو از سرش کم شده باشه، جوری میسوزونمت که حتی خاکسترت هم باقی نمونه!
تودوروکی که به خود آمده بود، با سرعت دنبال او دوید. یخبندانِ غلیظی زیر پایش شکل گرفت تا راه را برای حرکت سریعتر هموار کند. او نمیتوانست بگذارد بازی از کنترلش خارج شود؛ نه وقتی که احساس میکرد تمامِ وجودش با این خیانتِ ناگهانی زیر و رو شده است.
آنها به محلِ اتاقِ زندانی رسیدند، اما به جای جسد یا فردِ مجروح، با فضای خالی و عجیبی روبرو شدند. وسطِ اتاق، فقط یک مانیتورِ قدیمی قرار داشت که روی پایهای فلزی، در میان گرد و غبار میدرخشد.
مانیتور روشن شد. تصویرِ مردی را نشان میداد که صورتش در سایه بود، اما ردای سیاهی که بر تن داشت، نشان از سازمانی میداد که مدتها پیش شایعاتی دربارهاش شنیده بودند: «ائتلافِ سایهها».
مرد غریبه در مانیتور شروع به صحبت کرد، صدایش سرد و بیروح بود:
— تودوروکی، تو با غرورِ کاذبت فکر کردی اربابِ بازی هستی. باکوگو، تو هم با خشمِ افسارگسیختهات، دقیقاً همان کاری را کردی که میخواستیم. شما دو تا قهرمانِ بزرگ، درست مثل سگهای شکاری، همدیگر را دریدید تا راه را برای ورودِ ما باز کنید. زندانی؟ او فقط یک طعمه بود. او حالا در جای امنی است… البته، برای نقشهی ما!
باکوگو با مشتی محکم مانیتور را خرد کرد، اما دیگر دیر شده بود. در همان لحظه، صدای آژیرِ قرمزِ کلِ ساختمان به صدا درآمد. سقفِ سالن شروع به لرزیدن کرد و صدای مکانیکیِ خنکی در فضا پیچید:
— شمارش معکوسِ خودتخریبی فعال شد. زمان باقیمانده: ۳۰۰ ثانیه.تودوروکی به باکوگو نگاه کرد. برای اولین بار، آن نگاهِ بیزار جایش را به یک اتحادِ ناچار داد. او با صدایی که حالا آرامتر و جدیتر شده بود، گفت:
— اگر میخوای اون رو پس بگیری، باید این کینه رو برای پنج دقیقه بذاری کنار، باکوگو. میتونی همکاری کنی؟
باکوگو در حالی که نفسنفس میزد و عرق از پیشانیاش میچکید، دستانش را در هم گره کرد و جرقههای ریزِ انفجار دوباره در چشمانش درخشیدند. او با پوزخندی که این بار از جنسِ نبرد بود، گفت:
— فقط پنج دقیقه، نیمهکاره! بعد از اینکه اون لعنتی رو پیدا کردیم و زندهش کردیم… نوبتِ حسابکتابِ خودِ ماست. حالا راه بیفت!
ساختمان زیرِ پایشان شروع به فرو ریختن کرد و آنها، در میانِ دود و آتش، برای رویارویی با حقیقتی که بسیار بزرگتر از دعوایِ شخصیشان بود، به سمت خروجیهای مسدود شده هجوم بردند. بازیِ اصلی تازه شروع شده بود.
گرد و غبار غلیظی فضای سالن را پر کرد. آوارِ سقف و دیوارهای اتاق زندانی، جایی که تودوروکی تصور میکرد برگ برندهاش را در آن پنهان کرده، حالا به تپهای از بتن و میلگرد تبدیل شده بود. تودوروکی که هنوز ریموتِ آبیرنگ را در دست داشت، از شدت شوک خشکش زده بود. او میدانست که آن دستگاه دیگر هیچ کنترلی روی بمبها یا سیستم امنیتی ندارد؛ آن فقط یک ردیابِ صوتی یا شاید یک فرستنده بود که تمام مدت موقعیت آنها را برای آن غریبه مخابره میکرد.
باکوگو که از شدت خشم و اضطراب به مرز جنون رسیده بود، بدون توجه به آوار، دستانش را بالا آورد. جرقههای انفجاریِ نارنجی رنگی دورِ مچهایش پیچیدند. او اهمیتی نمیداد که تودوروکی دشمن اوست؛ در آن لحظه، فقط یک چیز برایش اهمیت داشت: کسی که پشت آن دیوارها بود.
باکوگو با غریشی خشمگین، دیوارهی بتنیِ نیمهفروریخته را با یک انفجارِ سهمگین متلاشی کرد و به میانِ تلی از گرد و خاک پرید.
— اگه یک تار مو از سرش کم شده باشه، جوری میسوزونمت که حتی خاکسترت هم باقی نمونه!
تودوروکی که به خود آمده بود، با سرعت دنبال او دوید. یخبندانِ غلیظی زیر پایش شکل گرفت تا راه را برای حرکت سریعتر هموار کند. او نمیتوانست بگذارد بازی از کنترلش خارج شود؛ نه وقتی که احساس میکرد تمامِ وجودش با این خیانتِ ناگهانی زیر و رو شده است.
آنها به محلِ اتاقِ زندانی رسیدند، اما به جای جسد یا فردِ مجروح، با فضای خالی و عجیبی روبرو شدند. وسطِ اتاق، فقط یک مانیتورِ قدیمی قرار داشت که روی پایهای فلزی، در میان گرد و غبار میدرخشد.
مانیتور روشن شد. تصویرِ مردی را نشان میداد که صورتش در سایه بود، اما ردای سیاهی که بر تن داشت، نشان از سازمانی میداد که مدتها پیش شایعاتی دربارهاش شنیده بودند: «ائتلافِ سایهها».
مرد غریبه در مانیتور شروع به صحبت کرد، صدایش سرد و بیروح بود:
— تودوروکی، تو با غرورِ کاذبت فکر کردی اربابِ بازی هستی. باکوگو، تو هم با خشمِ افسارگسیختهات، دقیقاً همان کاری را کردی که میخواستیم. شما دو تا قهرمانِ بزرگ، درست مثل سگهای شکاری، همدیگر را دریدید تا راه را برای ورودِ ما باز کنید. زندانی؟ او فقط یک طعمه بود. او حالا در جای امنی است… البته، برای نقشهی ما!
باکوگو با مشتی محکم مانیتور را خرد کرد، اما دیگر دیر شده بود. در همان لحظه، صدای آژیرِ قرمزِ کلِ ساختمان به صدا درآمد. سقفِ سالن شروع به لرزیدن کرد و صدای مکانیکیِ خنکی در فضا پیچید:
— شمارش معکوسِ خودتخریبی فعال شد. زمان باقیمانده: ۳۰۰ ثانیه.تودوروکی به باکوگو نگاه کرد. برای اولین بار، آن نگاهِ بیزار جایش را به یک اتحادِ ناچار داد. او با صدایی که حالا آرامتر و جدیتر شده بود، گفت:
— اگر میخوای اون رو پس بگیری، باید این کینه رو برای پنج دقیقه بذاری کنار، باکوگو. میتونی همکاری کنی؟
باکوگو در حالی که نفسنفس میزد و عرق از پیشانیاش میچکید، دستانش را در هم گره کرد و جرقههای ریزِ انفجار دوباره در چشمانش درخشیدند. او با پوزخندی که این بار از جنسِ نبرد بود، گفت:
— فقط پنج دقیقه، نیمهکاره! بعد از اینکه اون لعنتی رو پیدا کردیم و زندهش کردیم… نوبتِ حسابکتابِ خودِ ماست. حالا راه بیفت!
ساختمان زیرِ پایشان شروع به فرو ریختن کرد و آنها، در میانِ دود و آتش، برای رویارویی با حقیقتی که بسیار بزرگتر از دعوایِ شخصیشان بود، به سمت خروجیهای مسدود شده هجوم بردند. بازیِ اصلی تازه شروع شده بود.
- ۱۰۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط