𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p20
جونگکوک نمیدونست چه اتفاقی افتاده، فقط با سرعت سمت تهیونگ رفت.
ازش نپرسید چه اتفاقی افتاده، متوجه بریدگی دستش هم نشد، فقط مثل یک سپر جلوی تهیونگ ظاهر شد:« خوبی؟ هیچی نیست.. تکون نخور، خب؟ خطرناکه. تکه هاش رو جمع میکنم. »
تهیونگ سعی کرد به چشم های اون مرد نگاه نکنه. چون به دلایلی که خودش هم نمیدونست نگاه کردن به اون مرد باعث میشد بغضش بترکه.
جونگکوک خم شد. آروم دستش رو سمت تکه های موبایل تهیونگ که به اطراف پخش شده بودن دراز کرد.چند سوال تیتر اول ذهنش شده بودن. چه اتفاقی برای تهیونگ افتاده بود؟ اون مرد پشت تلفن چی میگفت؟ اون تکه ها اونقدر تیز بودن که بتونن دست رو ببُرن؟
سوال هاش رو برای بعدا نگه داشت. تکه هارو آروم توی دست مشت شدش نگه میداشت که با برخورد چیزی به کمرش برگشت.
تهیونگ مشت هاش رو نه خیلی آروم که بی خطر به نظر بیاد و نه خیلی محکم به کمر جونگکوک میکوبید. با صدای بلند که در انتها شبیه به جیغ به نظر میرسید فریاد زد:« لعنتی! کی ازت خواسته مراقبم باشی؟ »
جونگکوک نگاهش رو به تهیونگ داد. با دستی که تکه ی موبایل کمتری داخلش بود عینکش رو عقب داد و با صدای بم و مهربونش جواب داد:« هیچکس ازم نخواسته. من فقط انتخاب کردم. »
تهیونگ مشت هاش رو محکم تر کوبید:« مرتیکه! جمع کن و از اینجا برو. من نیازی بهت ندارم!»
جونگکوک با حرکتی سریع تکه های موبایل رو از دستی به دست دیگهاش داد و دستش که خالی از تکه ی موبایل بود رو سمت تهیونگ دراز کرد و دستش رو گرفت:« تهیونگ! خطرناکه، بیا اینور. »
تهیونگ مشت هاش رو از روی کمر جونگکوک برداشت و در راستای بدنش نگه داشت:« نمیشنوی؟ من نیازی بهت ندارم. اصلا فکر کن میخوام این خورده شیشه ها برن تو پام؛ فکر کن بخوام رگمو بزنم، ارتباطش با تو چیه؟ »
جونگکوک ایستاد. نگاهی سرشار از مهربونی به تهیونگ انداخت:« امروز رو رگت رو نزن، چون دارم کیک شکلاتی میپزم.»
تهیونگ هوفی کشید. چشم هاش رو چرخوند و بعد دست به سینه به جونگکوک خیره شد:« درسته، آدمایی مثل تو فکر میکنن یه تیکه کیک شکلاتی میتونه دلیل زندگی باشه..»
جونگکوک بی درنگ، طوری که انگار از قبل راز زندگی رو میدونست گفت:« پس امروز رو زندگی کن، چون هوای بیرون خوبه. چون هواشناسی گفته امروز بارون میاد. پس زنده بمون تا بارون رو ببینی. »
تهیونگ با چشم هایی که لایه ای از نا امیدی اون رو فرا گرفته بود به جونگکوک خیره شد. با ناخن هاش دور مچ دستش رو چنگ مینداخت:« که چی بشه؟ بارون فقط خیسم میکنه و لباس هام رو به هم میریزه. پس میگی زنده بمونم که بیشتر عذاب بکشم؟»
جونگکوک کمی فکر کرد:« نیاز نیست حتما عاشق بارون باشی، فقط امروز رو رد کن. »
p20
جونگکوک نمیدونست چه اتفاقی افتاده، فقط با سرعت سمت تهیونگ رفت.
ازش نپرسید چه اتفاقی افتاده، متوجه بریدگی دستش هم نشد، فقط مثل یک سپر جلوی تهیونگ ظاهر شد:« خوبی؟ هیچی نیست.. تکون نخور، خب؟ خطرناکه. تکه هاش رو جمع میکنم. »
تهیونگ سعی کرد به چشم های اون مرد نگاه نکنه. چون به دلایلی که خودش هم نمیدونست نگاه کردن به اون مرد باعث میشد بغضش بترکه.
جونگکوک خم شد. آروم دستش رو سمت تکه های موبایل تهیونگ که به اطراف پخش شده بودن دراز کرد.چند سوال تیتر اول ذهنش شده بودن. چه اتفاقی برای تهیونگ افتاده بود؟ اون مرد پشت تلفن چی میگفت؟ اون تکه ها اونقدر تیز بودن که بتونن دست رو ببُرن؟
سوال هاش رو برای بعدا نگه داشت. تکه هارو آروم توی دست مشت شدش نگه میداشت که با برخورد چیزی به کمرش برگشت.
تهیونگ مشت هاش رو نه خیلی آروم که بی خطر به نظر بیاد و نه خیلی محکم به کمر جونگکوک میکوبید. با صدای بلند که در انتها شبیه به جیغ به نظر میرسید فریاد زد:« لعنتی! کی ازت خواسته مراقبم باشی؟ »
جونگکوک نگاهش رو به تهیونگ داد. با دستی که تکه ی موبایل کمتری داخلش بود عینکش رو عقب داد و با صدای بم و مهربونش جواب داد:« هیچکس ازم نخواسته. من فقط انتخاب کردم. »
تهیونگ مشت هاش رو محکم تر کوبید:« مرتیکه! جمع کن و از اینجا برو. من نیازی بهت ندارم!»
جونگکوک با حرکتی سریع تکه های موبایل رو از دستی به دست دیگهاش داد و دستش که خالی از تکه ی موبایل بود رو سمت تهیونگ دراز کرد و دستش رو گرفت:« تهیونگ! خطرناکه، بیا اینور. »
تهیونگ مشت هاش رو از روی کمر جونگکوک برداشت و در راستای بدنش نگه داشت:« نمیشنوی؟ من نیازی بهت ندارم. اصلا فکر کن میخوام این خورده شیشه ها برن تو پام؛ فکر کن بخوام رگمو بزنم، ارتباطش با تو چیه؟ »
جونگکوک ایستاد. نگاهی سرشار از مهربونی به تهیونگ انداخت:« امروز رو رگت رو نزن، چون دارم کیک شکلاتی میپزم.»
تهیونگ هوفی کشید. چشم هاش رو چرخوند و بعد دست به سینه به جونگکوک خیره شد:« درسته، آدمایی مثل تو فکر میکنن یه تیکه کیک شکلاتی میتونه دلیل زندگی باشه..»
جونگکوک بی درنگ، طوری که انگار از قبل راز زندگی رو میدونست گفت:« پس امروز رو زندگی کن، چون هوای بیرون خوبه. چون هواشناسی گفته امروز بارون میاد. پس زنده بمون تا بارون رو ببینی. »
تهیونگ با چشم هایی که لایه ای از نا امیدی اون رو فرا گرفته بود به جونگکوک خیره شد. با ناخن هاش دور مچ دستش رو چنگ مینداخت:« که چی بشه؟ بارون فقط خیسم میکنه و لباس هام رو به هم میریزه. پس میگی زنده بمونم که بیشتر عذاب بکشم؟»
جونگکوک کمی فکر کرد:« نیاز نیست حتما عاشق بارون باشی، فقط امروز رو رد کن. »
- ۴.۲k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط