p53
p53
آب دهانش رو به سختی قورت داد:« من.. من نمیتونم تشخیص بدم چیه..تهیونگ... اما.. اما حس میکنم یه چیزی درونم منفجر شده.. این حس.. خیلی سنگینه.. من.. من دیگه اون ادم آروم و خاکستری که میشناختی نیستم، تهیونگ... من.. من نمیتونم تضمین کنم که اگر دوباره اینطوری بشم، کنترلش کنم.. من.. من میترسم دیگه نتونم اون جونگکوکه آروم و کنترل گره امن باشم.. نتونم برات یه الفای خوب باشم. »
تهیونگ حالا متوجه شد تنها کسی که درد میکشه خودش نیست:« من یه آلفا میخوام، جونگکوک... نه یه تخته سنگ.. احساس کردن ناتوانی نیست.. ما انسانیم...انسان ها باید احساسات رو تجربه کنن.. این بخشی از ماست.. »
جونگکوک چیزی نگفت. سرش رو پایین انداخت و مکثی کرد. انگار توی فکر بود.
تهیونگ با لحنی که زمین تا آسمون با کمی قبل فرق داشت ادامه داد:« دکتر نرفتی؟ »
جونگکوک سرش رو بالا گرفت. نگاهش رو به نگاه تهیونگ دوخت. مکث کرد و بعد گفت:« نه، تهیونگ. هاله ی خاکستری یا همون بی تفاوتی یعنی من نمیتونم احساسات رو پردازش کنم، این یه نوع معلولیته. معلولیت نمی تونه خوب بشه.. »
تهیونگ با شنیدن کلمه ی «معلولیت» نفس عمیقی کشید. این اولین بار بود که آلفاش رو شکسته میدید.. جونگکوک همیشه پشت تهیونگ در میومد. همیشه جونگکوک تکیه گاه بود.
همیشه حالش خوب بود. به قدری جونگکوک راجب مشکلاتش حرف میزد که تهیونگ تقریبا فراموش کرده بود جونگکوک هم میتونه بشکنه.. فراموش کرده بود اون هم ادمه.
نفس عمیقی کشید:« ولی جونگکوک، حالا که داری میبینی... این به قول خودت «معلولیت» داره خوب میشه.. من با چشم های خودم دارم هالت رو میبینم! »
جونگکوک سرش رو بالا آورد. اخم کوچیکی وسط پیشونیش جا خشک کرده بود:« کسی که تمام عمرش پا نداشته نمیتونه راه بره، تهیونگ. همیشه معلولیت در برابر من نقص بود. اشتباه بود. اما حالا من در برابر احساسات اشتباهم.. نقصم.. »
تهیونگ صورت جونگکوک رو با دو دست کوچیک و گرمش گرفت و نگاهش رو به جونگکوک داد:« حق نداری به جفته من بگی اشتباه! تو هرگز نقص یا اشتباه نیستی، جونگکوک. تو فقط عادت نداری. اگر برای اون کسی که تمام عمرش پا نداشته معجزه اتفاق بیوفته، شاید بتونه راه بره. اولش سخته.. انگار چیزی اضافهست.. اما بعد از یه مدت، اگر بخواد براش عادی میشه. ما درمورد راه رفتن صحبت نمیکنیم. »
جونگکوک چیزی نگفت. نه که چیزی برای گفتن نداشت، چون نمیدونست چطور چیزی که در گلوش گیر کرده رو بیان کنه. فقط سرش رو پایین انداخت.
تهیونگ دوباره با دستش سر جونگکوک رو بالا گرفت:« به من نگاه کن، جونگکوک. میتونی از اول شروع کنی.. مثل بچه ای که اولین بارشه احساسات رو تجربه میکنه.. پس امروز باهم میریم دکتر، نه هم نداریم.»
شرط:
۱۱۰ لایک ۱۰۰ کامنت ۳۰ بازنشر
آب دهانش رو به سختی قورت داد:« من.. من نمیتونم تشخیص بدم چیه..تهیونگ... اما.. اما حس میکنم یه چیزی درونم منفجر شده.. این حس.. خیلی سنگینه.. من.. من دیگه اون ادم آروم و خاکستری که میشناختی نیستم، تهیونگ... من.. من نمیتونم تضمین کنم که اگر دوباره اینطوری بشم، کنترلش کنم.. من.. من میترسم دیگه نتونم اون جونگکوکه آروم و کنترل گره امن باشم.. نتونم برات یه الفای خوب باشم. »
تهیونگ حالا متوجه شد تنها کسی که درد میکشه خودش نیست:« من یه آلفا میخوام، جونگکوک... نه یه تخته سنگ.. احساس کردن ناتوانی نیست.. ما انسانیم...انسان ها باید احساسات رو تجربه کنن.. این بخشی از ماست.. »
جونگکوک چیزی نگفت. سرش رو پایین انداخت و مکثی کرد. انگار توی فکر بود.
تهیونگ با لحنی که زمین تا آسمون با کمی قبل فرق داشت ادامه داد:« دکتر نرفتی؟ »
جونگکوک سرش رو بالا گرفت. نگاهش رو به نگاه تهیونگ دوخت. مکث کرد و بعد گفت:« نه، تهیونگ. هاله ی خاکستری یا همون بی تفاوتی یعنی من نمیتونم احساسات رو پردازش کنم، این یه نوع معلولیته. معلولیت نمی تونه خوب بشه.. »
تهیونگ با شنیدن کلمه ی «معلولیت» نفس عمیقی کشید. این اولین بار بود که آلفاش رو شکسته میدید.. جونگکوک همیشه پشت تهیونگ در میومد. همیشه جونگکوک تکیه گاه بود.
همیشه حالش خوب بود. به قدری جونگکوک راجب مشکلاتش حرف میزد که تهیونگ تقریبا فراموش کرده بود جونگکوک هم میتونه بشکنه.. فراموش کرده بود اون هم ادمه.
نفس عمیقی کشید:« ولی جونگکوک، حالا که داری میبینی... این به قول خودت «معلولیت» داره خوب میشه.. من با چشم های خودم دارم هالت رو میبینم! »
جونگکوک سرش رو بالا آورد. اخم کوچیکی وسط پیشونیش جا خشک کرده بود:« کسی که تمام عمرش پا نداشته نمیتونه راه بره، تهیونگ. همیشه معلولیت در برابر من نقص بود. اشتباه بود. اما حالا من در برابر احساسات اشتباهم.. نقصم.. »
تهیونگ صورت جونگکوک رو با دو دست کوچیک و گرمش گرفت و نگاهش رو به جونگکوک داد:« حق نداری به جفته من بگی اشتباه! تو هرگز نقص یا اشتباه نیستی، جونگکوک. تو فقط عادت نداری. اگر برای اون کسی که تمام عمرش پا نداشته معجزه اتفاق بیوفته، شاید بتونه راه بره. اولش سخته.. انگار چیزی اضافهست.. اما بعد از یه مدت، اگر بخواد براش عادی میشه. ما درمورد راه رفتن صحبت نمیکنیم. »
جونگکوک چیزی نگفت. نه که چیزی برای گفتن نداشت، چون نمیدونست چطور چیزی که در گلوش گیر کرده رو بیان کنه. فقط سرش رو پایین انداخت.
تهیونگ دوباره با دستش سر جونگکوک رو بالا گرفت:« به من نگاه کن، جونگکوک. میتونی از اول شروع کنی.. مثل بچه ای که اولین بارشه احساسات رو تجربه میکنه.. پس امروز باهم میریم دکتر، نه هم نداریم.»
شرط:
۱۱۰ لایک ۱۰۰ کامنت ۳۰ بازنشر
- ۴.۵k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط